گنجور

 
اسیری لاهیجی

زنگ دویی ز آینه دل زدوده‌ایم

تا حسن جان‌فزای تو با تو نموده‌ایم

همچو کلیم تا که به طور دل آمدیم

انی اناالله از همه عالم شنوده‌ایم

در گلشن وصال چو شاهان به عیش و ناز

دایم حریف شاهد و پیمانه بوده‌ایم

بگذار ای رقیب مرا با جفای دوست

ما یار خود به جور و وفا آزموده‌ایم

گفتم که عشق ما به تو هردم فزون چراست

گفتا از آنکه ما به ملاحت فزوده‌ایم

گفتم به دیر و کعبه چرا روی کرده‌اند

گفتا از آنکه ما همه جا رو نموده‌ایم

گفتم که پیر میکده این در چه بسته؟

گفتا اسیریا که درآ در گشوده‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

زین صفر کز عدم در هستی گشوده‌ایم

آیینهٔ حباب خیالت زدوده‌ایم

گرد هزار رنگ تماشا دمانده است

دستی‌که همچو عکس بر آیینه سوده‌ایم

خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز

[...]

نشاط اصفهانی

ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم

گوی سعادت از کرم شه ربوده ایم

تا دیده ایم دیده بر این در فکنده ایم

تا بوده ایم جبهه بر این خاک سوده ایم

چشم طمع ز نیک و بد خلق بسته ایم

[...]

قاآنی

ما ای ندیم دولت خویش‌ آزموده‌ایم

لختی ز روزگار به سختی نبوده‌ایم

ماگاه کف به سوی بط باده برده‌ایم

ما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ایم

بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ

[...]

وحدت کرمانشاهی

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم

روز و شبان به خاک درش جبهه سوده‌ایم

با رخش صبر وادی لا را سپرده‌ایم

اندر فضای منزل الّا غنوده‌ایم

پا از گلیم کثرت دنیا کشیده‌ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه