گنجور

 
اسیری لاهیجی
 

زنگ دوئی ز آینه دل زدوده ایم

تا حسن جانفزای تو با تو نموده ایم

همچو کلیم تا که بطور دل آمدیم

انی اناالله از همه عالم شنوده ایم

در گلشن وصال چو شاهان بعیش و ناز

دایم حریف شاهد و پیمانه بوده ایم

بگذار ای رقیب مرا با جفای دوست

مایار خود بجور و وفا آزموده ایم

گفتم که عشق ما بتو هر دم فزون چراست

گفتا از آنکه ما بملاحت فزوده ایم

گفتم بدیر و کعبه چرا روی کرده اند

گفتا از آنکه ما همه جا رو نموده ایم

گفتم که پیر میکده این در چه بسته؟

گفتا اسیریا که درآ در گشوده ایم