براه عشق چنان رفت عاشق بی باک
که سوخت ز آتش عشق و نکرد فکر هلاک
دلم ز دولت وصل تو شادیی دارد
ز درد هجر اگر بود پیش ازین غمناک
اگر چه شهره شهرم بعاشقی چه غمست
مرا چو جامه ناموس شد بعشق تو چاک
نظر بروی تو داریم از همه روئی
اگر چه دیده زاهد نمی کند ادراک
کمال عشق من رند عاشق صادق
نگر که با همه جور تولا احب سواک
نقوش غیر چو از لوح دل فرو شستم
نوشت کاتب حکمت خطی که ثلث مناک
بیا و سر ازل را ز لوح دل برخوان
که هست لوح بمعنی اسیریا دل پاک
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شوقاش سخن میگوید. او بیان میکند که برای عشق، به جرأت و شهامت قدم در راه عشق گذاشته و حتی حاضر به تحمل درد و رنج است. دل او به خاطر وصال معشوق شاد است و هرچند با درد جدایی مواجه است، اما غم را پیش پا نمیگذارد. شاعر خود را به یک عاشق معروف تشبیه کرده و با عشق به معشوق، دلش را مانند جامهای که پاره شده توصیف میکند. او همچنین اشاره دارد که نگاه به معشوق او را از همه چیز دیگر مستغنی میکند و تنها عشق او را میفهمد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از دلش بخواند و حقیقت عشق را درک کند.
هوش مصنوعی: عاشق بیباک به خاطر عشق، چنان پیش رفت که حتی از آتش عشق سوخت، اما به فکر نابودی و هلاک خود نیفتاد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر رسیدن به تو شاد است، حتی اگر در گذشته به خاطر دوری از تو غمگین بودهام.
هوش مصنوعی: اگرچه در عشق شهرت زیادی دارم، اما این موضوع برای من نگرانکننده است وقتی که ناموس عشق تو مانند لباسی پاره شده به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ما به چهرهی تو مینگریم و از همهی زوایا به تو توجه داریم، هرچند که چشمان زاهدان نمیتوانند این حقیقت را درک کنند.
هوش مصنوعی: عشق من در نهایت خودش را نشان میدهد؛ به رندی و سادگی عاشق نگاه کن، زیرا او با همه انواع محبت، جز تو را دوست دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که نقشهای دیگر را از قلبم پاک کردم، نویسنده حکمت خطی زیبا و پر معنا بر آن نوشت که برابر ثلث معانی عمیق و ارزشمند است.
هوش مصنوعی: بیا و از آغاز هستی، نامی را از دست نوشتههای قلب بخوان که در این لوح، حکایت از آزادی و پاکی دل وجود دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک
که همچو جان توام بانو پاک از دل پاک
سر من آنجا باشد که خاک پای تو است
وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک
بچشم من تو چنانی که توتیا شمرند
[...]
بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاک
که نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک
بخاک بازده این خاک و سوی علو گرای
که جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک
تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجا
[...]
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمیکشد دامن؟
[...]
کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش
وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک
سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.