بریخت ساقی وحدت می محبت پاک
بجام سینه دردی کشان منزل خاک
بنور معرفت ار هست چشم دل روشن
بگوش جان شنو آخر خطاب مالولاک
جمال روی تو آخر چنانچه هست، بگو
که جز درآینه ما کجا کنی ادراک
مگر که یار درآید بخانه دل من
سزای سینه ز خاشاک غیر کردم پاک
نقاب زلف برویت چه خوب افکندی
لکنت احرق لولا فعلت ذاک کذاک
بهر چه بنگرم از غایت نظربازی
رایت وجهک فیه ولانظرت سواک
مدار و مرکز دور دایری توازآن
اسیریا بتو کردند انجم و افلاک
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و عشق خداوند و معشوق اشاره دارد. شاعر از ساقی میخواهد که محبت خالص را در دل او بریزد و برای آرامش، دردهای سینهاش را با مشروبات الهی تسکین دهد. او به نور معرفت و روشنایی دل اشاره کرده و از یار میخواهد که زیباییاش را با او در میان بگذارد. شاعر احساس میکند که به جز آینه، جای دیگری برای درک جمال معشوق وجود ندارد و در نهایت، معشوق برای او مرکز جهان و کائنات است. این شعر از تداخل عشق الهی و زیباییهای طبیعی و انسانی و تمایل شاعر به درک عمیقتر آنها سخن میگوید.
هوش مصنوعی: ساقی، شراب عشق و معرفت را به طور خالص و ناب میریزد و در دل کسانی که دردمند و خاکی هستند، پر از درد و رنج میکند.
هوش مصنوعی: اگر با نور شناخت، چشم دل روشن باشد، پس با گوش جان بشنو که خطاب و پیام تو به تو رسیده است.
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهات به قدری خیرهکننده است که فقط در آینه میتوان آن را دید، پس بگو که کجا ممکن است آن را به شکل دیگری درک کرد؟
هوش مصنوعی: جز این نیست که اگر محبوب به دل من بیاید، دلم را از هر چیزی جز او که زاید، پاک کردهام.
هوش مصنوعی: زلفهای تو به قدری زیبا و دلفریب است که مانند نقاب بر روی چهرهات افتاده است. اگر تو این کار را نمیکردی، من نمیتوانستم به این اندازه تحت تاثیر قرار بگیرم.
هوش مصنوعی: هرجا که نگاه میکنم، به خاطر زیبایی و جذابیت چهرهات، فقط به تو میاندیشم و هیچ کس دیگری را نمیبینم.
هوش مصنوعی: ماه و ستارگان و افلاک به دور تو میچرخند و تو را همچون مرکزی در نظر گرفتهاند که همه چیز به دور تو میگردد. در واقع، تو در این دایره به عنوان هدف و محور اصلی قرار گرفتهای.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک
که همچو جان توام بانو پاک از دل پاک
سر من آنجا باشد که خاک پای تو است
وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک
بچشم من تو چنانی که توتیا شمرند
[...]
بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاک
که نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک
بخاک بازده این خاک و سوی علو گرای
که جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک
تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجا
[...]
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمیکشد دامن؟
[...]
کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش
وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک
سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.