جانا ز چین زلف گشا پیچوتابها
تا تابد از رخت به دلم آفتابها
تا حسن جانفروز تو بینند عاشقان
بردار یکدم از رخ خود این نقابها
هرکس که در بهشت وصال تو ره نیافت
دایم کشد به دوزخ فرقت عذابها
دایم به دوست رویبهرو خوش نشستهایم
داریم در میانه سؤال و جوابها
یارست در لباس دو عالم عیان شده
این نقش غیر چیست به رویش قبابها
سر دو کون از دل صافی خود بخوان
جانا چه حاجتست ترا با کتابها
آزادگی مجوی اسیری ز ما که هست
از زلف او به گردن جانم طنابها
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر شاعر از زیبایی و جذبه محبوبش سخن میگوید. او از چین و تاب زلفهای محبوب میخواهد که بگشاید تا نور و روشنی دل عاشقان را تابان کند. شاعر از محبوب میخواهد که نقاب را بردارد تا عشق و زیباییاش را بیشتر ببینند. او به عذاب و دردهایی که عاشقان در جدایی میکشند، اشاره میکند و از دوستانش میگوید که همیشه در حال پرسش و پاسخ با یکدیگر هستند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که محبوب در تصویر و نمایی عاشقانه در عالم ظاهر شده و از او میخواهد تا با دل صافیاش نیاز به کتاب و نوشتار نداشته باشد. در نهایت، او به آزادی عشق و غیرت آن اشاره میکند و از زلف محبوب به عنوان طنابی برای دل خود یاد میکند.
هوش مصنوعی: ای جانا، زلف خود را باز کن تا روشنایی چهرهات به دلم بتابد.
هوش مصنوعی: عاشقان برای دیدن زیبایی جانافزا و دلانگیز تو، لحظهای نقش و نگارهایی که بر چهرهات است را کنار بزن.
هوش مصنوعی: هر کسی که نتواند به وصالت در بهشت برسد، همیشه در عذاب جدایی مانند دوزخی خواهد بود.
هوش مصنوعی: ما همیشه در محفل دوستی با هم خوشحال و سرزنده هستیم و در حال تبادل سوال و جواب هستیم.
هوش مصنوعی: دوست در دنیای مادی و معنوی خود جلوهگری میکند و این تصویر زیبا که از او میبینیم، نشاندهنده تفاوتی است که در ظاهرش دیده میشود.
هوش مصنوعی: از دل پاک خود، ای جان، به رازها و معانی زندگی توجه کن، چه نیازی به خواندن کتابها داری؟
هوش مصنوعی: آزادگی را نپرسید، چرا که من به زلف او که مثل طناب بر گردن جانم است، اسیرم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا بادها وزان شد بر روی آبها
آن آبها گرفت شکنها و تابها
تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها
بستند باغها ز گل و می خضابها
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها
زلف تو حلقهحلقه و در حلقه تابها
حوران جنت ار به کمالت نگه کنند
در رو کشند جمله ز شرمت نقابها
دست قضا چو نسخهٔ خوبان همینبشت
[...]
افتاده در دلم ز دو زلف تو تابها
زان هر شبم ز غصّه پریشانست خوابها
مهمان دیده است همه شب خیال تو
آرم برای بزم خیالت شرابها
خون دل از دو دیدهٔ مهجور میکنم
[...]
افکنده اند در جگر سنگ رخنهها
از موج تازیانه حکم تو آبها
در مجلس شراب تو از شوق میزنند
پروانهوار سینه بر آتش کبابها
شادم ز پیچ و تاب محبت که میرسد
[...]
ای خاکمال سرو روان تو آبها
موج کناره کرد فریبت سرابها
فانوس سد ره نشود نور شمع را
کی میشوند مانع حسنت نقابها
چشم تو را به خواب ندیدند مردمان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.