حسن تو جلوه کرد و بعالم عیان شد
در جلوه جمال تو رویت نهان شد
آراست یار جلوه نام و نشان بخود
ناگه فکند رخت و دگر بی نشان شد
آئینه خواست یار که بیند جمال خویش
مرآت حسن دوست تمامی جهان شد
مهر جمالش ارچه ز ذرات ظاهر است
لیکن تمام حسن بانسان عیان شد
پیش از ظهور بود منزه ز جسم و جان
ظاهر چو گشت عین همه جسم و جان شد
معشوق و عاشق آینه عشق بوده اند
جز عشق نیست این که هم این و هم آن شد
در بزم وصل دوست اسیری چو راه یافت
در ملک عشق بین که چه صاحب قران شد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی معشوق میپردازد و جلوههای عشق را به تصویر میکشد. معشوق به قدری زیباست که جلوهاش در آینهای جهانی حضور دارد و تمام هستی تحت تأثیر زیبایی اوست. عشق بین معشوق و عاشق در عین وحدت و پیوستگی، به وضوح به تصویر کشیده میشود. در نهایت، شاعر از تجربیات خود در بزم وصال و عشق سخن میگوید و به حال و هوای عارفانه و شگفتانگیز آن اشاره میکند.
هوش مصنوعی: زیبایی تو به شکل آشکاری نمایان شد و در این جلوه جذابیت تو، چهرهات پنهان گشت.
هوش مصنوعی: یار با زیبایی و نشانههایی که داشت جلوهگری میکرد، ناگهان لباس خود را کنار گذاشت و به یکباره بینشان و بیهویت شد.
هوش مصنوعی: دوست آرزو داشت که زیبایی خود را در آینه ببیند؛ اما در این میان، تمام زیباییهای دنیا به خاطر عشقش در برابرش نمایان شد.
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهاش اگرچه از جزئیات و ظاهر پیداست، اما تمام زیبایی در وجود انسان به وضوح نمایان شده است.
هوش مصنوعی: پیش از آنکه پدیدهای ظاهر شود، وجودی پاک و خالص داشت که از هر نوع جسم و جان دور بود. اما وقتی که همه چیز به صورت جسم و جان در آمد، آن وجود خالص هم در همهی آنها نمایان شد.
هوش مصنوعی: عاشق و معشوق همیشه بازتابی از عشق هستند و هیچ چیز دیگری وجود ندارد جز عشق که باعث شده هر دو به هم متصل شوند.
هوش مصنوعی: در جمع دوستان و در حضوری عاشقانه، وقتی اسیری به وصال دوست میرسد، میتواند زیباییهای عشق را ببیند و درک کند که چگونه زندگیاش تحت تأثیر حضور آن دوست قرار میگیرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشد
گو شو از آن هر که شود، گر مرا نشد
خورشید من خیال تو از من گهی نرفت
مانند سایه ای که ز مردم جدا نشد
روزی صبا نرفت به کویت که هردمی
[...]
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد
تسکین نداد گریه ما را شب وصال
از سنگ سرمه آب روان بی صدا نشد
ما را به بوریای گران جان چه نسبت است
[...]
هرگز مرا به کعبه ز دیر التجا نشد
یک حاجتم نماند که آنجا روا نشد
بختم فریب جلوه نیکاختری نخورد
فرقم زبون سایه بال هما نشد
در حیرت از شکستگی شیشه دلم
[...]
بی ترک مال، خنده بلب آشنا نشد
تا بر نخاست از سر زر، غنچه وا نشد
ای روزگار از تو به غیر از جفا نشد
کامی روا نکردی و کامت روا نشد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.