زان روز که روی تو مرا در نظر آمد
خورشید جهان در نظرم مختصر آمد
مشتاق لقا را چه خبر از بد و نیکست
چون مست می شوق ز خود بیخبر آمد
جان و دل سرگشته ما را بره وصل
هم عشق تو از راه کرم راهبر آمد
دوران وصال آمد و جان خرم و شادست
کایام غم فرقت جانان بسرآمد
مجروح نشد عاشق بیچاره ز وصلت
در عشق تو هر چند که بی زور و زر آمد
ذرات جهان محو شد از مهر جمالت
از پرده پندار چو روی تو برآمد
تا دید عیان حسن رخت جان اسیری
از جمله جهان عارف صاحب نظر آمد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره تأثیر عمیق و زیبای معشوق بر زندگی شاعر سخن میگوید. شاعر از لحظهای یاد میکند که زیبایی معشوقش را دیده و در آن لحظه تمام دنیا برایش مختصر و کوچک شده است. عشق و شوق به معشوق او را از جهان بیخبر کرده و حالتی مسحورکننده به او بخشیده است. با رسیدن به وصال، شادی و خوشحالی جان او را فراگرفته و دوران غم و فراق به پایان رسیده است. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که عشق به معشوقش حتی در دشواریها و کمبودها نیز او را مجروح نکرده و تمام زیباییهای جهان تحت تأثیر جمال معشوقش محو شدهاند. به طور کلی، این شعر نشاندهنده قدرت عشق و زیبایی معشوق در زندگی فرد است.
هوش مصنوعی: از روزی که چهرهی تو را دیدم، برایم روشن شد که خورشید دنیا در مقایسه با زیبایی تو کوچک و کم ارزشتری به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: کسی که منتظر ملاقات است، از خوب و بدیهای دنیا بیخبر است؛ چون در شوق و شیدایی خود، به قدری غرق شده که اصلاً متوجه نیست چه میگذرد.
هوش مصنوعی: جان و دل ما که در اضطراب و سردرگمی به سر میبردند، به وسیله عشق تو و لطفی که از جانب تو بر ما نازل شد، راهنمایی شدند و به وصال تو رسیدند.
هوش مصنوعی: دوران وصال فرارسیده و جانم شاد و خوشحال است، زیرا دوران غم جدایی از معشوق به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: عاشق ساده و بیچاره از وصال تو آسیب ندید، هرچند که در عشق تو بدون قدرت و ثروت وارد شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که جمال تو نمایان شد، ذرات جهان از محبت و زیباییات محو شدند و دیگر هیچ تصوری از واقعیت باقی نماند.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی چهرهات را به وضوح دید، روح یک عاشق از میان تمام عالم، عارف و صاحب نظر به وجود آمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا ز آمدن دوست بر من خبر آمد
گوئی سرم از ناز بخورشید برآمد
چون شاخ گلی بودم پیوسته بی بار
بر من ز گل شادی پیوسته برآمد
روزی همه درد و غم مردم بسر آید
[...]
سلطان جهان در کف پیری شده عاجز
تدبیر شدن کن تو که چون شست درآمد
روزت بنماز دگر آمد بهمه حال
شب زود درآید که نماز دگر آمد
بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد
از دست بشد کارش و از پای درآمد
هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من
کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد
آن داد مرا گردش گردون که ز سختی
[...]
در راه مرادی صنمی در گذر آمد
رفتار چنان ماه مرا در نظر آمد
شوخی شکری سروقدی قحبککی چست
کز حسن ز خورشید بسی خوبتر آمد
در پیش وی استادم و راهش بگرفتم
[...]
بدرود شب دوش که چون ماه برآمد
ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد
زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست
مجلس همه از ولوله زیر و زبر آمد
نقلم همه شد شکر و بادام که آن بت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.