گنجور

 
اسیری لاهیجی

زان روز که روی تو مرا در نظر آمد

خورشید جهان در نظرم مختصر آمد

مشتاق لقا را چه خبر از بد و نیکست

چون مست می شوق ز خود بیخبر آمد

جان و دل سرگشته ما را بره وصل

هم عشق تو از راه کرم راهبر آمد

دوران وصال آمد و جان خرم و شادست

کایام غم فرقت جانان بسرآمد

مجروح نشد عاشق بیچاره ز وصلت

در عشق تو هر چند که بی زور و زر آمد

ذرات جهان محو شد از مهر جمالت

از پرده پندار چو روی تو برآمد

تا دید عیان حسن رخت جان اسیری

از جمله جهان عارف صاحب نظر آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

تا ز آمدن دوست بر من خبر آمد

گوئی سرم از ناز بخورشید برآمد

چون شاخ گلی بودم پیوسته بی بار

بر من ز گل شادی پیوسته برآمد

روزی همه درد و غم مردم بسر آید

[...]

عنصرالمعالی

سلطان جهان در کف پیری شده عاجز

تدبیر شدن کن تو که چون شست درآمد

روزت بنماز دگر آمد بهمه حال

شب زود درآید که نماز دگر آمد

مسعود سعد سلمان

بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد

از دست بشد کارش و از پای درآمد

هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من

کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد

آن داد مرا گردش گردون که ز سختی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سوزنی سمرقندی

در راه مرادی صنمی در گذر آمد

رفتار چنان ماه مرا در نظر آمد

شوخی شکری سروقدی قحبککی چست

کز حسن ز خورشید بسی خوبتر آمد

در پیش وی استادم و راهش بگرفتم

[...]

انوری

بدرود شب دوش که چون ماه برآمد

ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد

زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست

مجلس همه از ولوله زیر و زبر آمد

نقلم همه شد شکر و بادام که آن بت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه