گنجور

 
اسیری لاهیجی

از قید غم جهان شد آزاد

هر کو دل و جان بعشق او داد

برجان خراب عشق بازان

تا چند کند جفا و بیداد

شد نوبت وصل و هجر بگذشت

وارستم ازین غم و شدم شاد

کی بهره بود ز عاشقانت

زاهد که کند ز عشق واداد

هرگز ز کمند زلف جانان

جان و دل ما نگشت آزاد

شد عین شراب آخر کار

آن دل که ز جرعه زدی داد

معشوقه پرست شد اسیری

از زهد دگر کجا کند یاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای خاصه شاه شرق فریاد

چرخم بکشد همی ز بیداد

نابسته دری ز محنت من

صد در ز بلا و رنج بگشاد

بی‌محنت نیستم زمانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
قوامی رازی

ای زلف تو همچو شاخ شمشاد

وی قد تو همچو سرو آزاد

هر چند مرا زهر دو رنج است

بااین همه تا بود چنین باد

اشک من و روی خویشتن بین

[...]

انوری

از بس که کشیدم از تو بیداد

از دست تو آمدم به فریاد

فریاد از آن کنم که آمد

بر من ز تو ای نگار بیداد

داد از دل پر طمع چه دارم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

از عشوه روزگار فریاد

کو خود ز وفا نمی کند یاد

آباد بر آن کسی که او هست

از بندگی زمانه آزاد

بر عمر مساز تکیه چون هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه