گنجور

 
اسیری لاهیجی

ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شد

این خود چه باده بود که ذرات مست شد

این روچه روی بود که یک جلوه چونکه کرد

عالم که نیست بود از آن جلوه هست شد

هشیار کی شود بجهان تا ابد دگر

جانی که مست باده جام الست شد

چون حسن تو بدید ز بت عابد صنم

از جان و دل ببوی تو او بت پرست شد

عمری بآرزوی تو بودم ولی چه سود

جانم چو دید روی تو کلی ز دست شد

پیوند شد بیار و درست است در عیار

هرکو براه عشق تو او را شکست شد

در فقر یافت منصب عالی اسیریا

هرکو برآستان تو چون خاک پست شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

دل با خیال آن لب میگون ز دست شد

ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد

نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار

برخاست باز و فتنه اهل نشست شد

از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد

[...]

اهلی شیرازی

نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شد

دست و دلش گشاده شود هرکه مست شد

تسلیم شو که جان به طپیدن نمیبرد

صیدی که در کمند بلا پای بست شد

تا آتش جمال تو مجلس فروز گشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه