گنجور

 
علی اشتری

آن بوستان کجاست؟ که خوش‌تر ز بند توست

یا خندهٔ گلی، که به از نوشخند توست؟

طبع بلند من، نکند وصف قامتت

چون پست، در مقابل سرو بلند توست

گیرم مرا، به قهر برانی ز خویشتن

این دل کجا برم؟ که اسیر کمند توست

ما بوسه‌ای به نقد دل و جان خریده‌ایم

دیگر نه جای حرف من و چون و چند توست

گر نیست خاطر تو، پریشان به مهر من

باری ترحمی، که دلم دردمند توست

این یادگار لرزش قلب شکسته‌ای‌ست

گاهی بخوان به یاد منش، گر پسند توست

 
 
میلی

‌بگشا کمند زلف که دل دردمند توست

آهوی نیم کشته ما در کمند توست

یک جا چو سرو با همه شوخی ستاده‌ای

دستی مگر به دامن سرو بلند توست؟

هر خون گرفته‌ای که شود کشته بی‌گناه

[...]

ساغر کنگاوری

آزاد بنده‌ای که گرفتار بند توست

فرخنده طایری که اسیر کمند توست

خرم دلی که خاک بود در هوای تو

فرخ سری که در کف پای سمند توست

تنها نه من به حلقه زلفت شدم اسیر

[...]

فروغی بسطامی

طوطی وظیفه‌خوار لب نوشخند توست

شکر فروش مصر خریدار قند توست

دوزخ کنایتی ز دل سوزناک من

جنت حکایتی ز رخ دل پسند توست

بگسیختم دل از خم گیسوی حور عین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه