گنجور

 
علی اشتری

دوش آن پری، که رخنه بدلها نمود و رفت

آمد بناز، بوسه ای از من ربود و رفت

یک جرعه داد، ساخت مرا تشنه کام تر

دردی، بدردهای دل من فزود و رفت

سرمست از می آمد و سرخوش نشست و رفت

یک لحظه همچو سرخوشی باده بود و رفت

ماه تمام بود، ولی همچو ماه نو

آمد دمی و گوشه ابرو نمود و رفت

من منتظر، که از پی آن بوسه چون کند

لب را بگفتگوی دگر ناگشود و رفت

از داستان عشق و وفا بین ما، همان

آهنگ بوسه بود که دستان سرود و رفت

 
 
نسکبان اندروید
محتشم کاشانی

چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفت

نی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت

آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نو

ظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت

نقش دگر بتان که نمی‌رفت از نظر

[...]

میلی

شرمنده‌ام که روی دلی چون نمود و رفت

صد سرزنیش ز ناکسی من شنود و رفت

بهر فریب ساده‌ دلان، مست ناز من

از بزم غیر آمد و خود را نمود و رفت

شد قحط آرزو به دل زود قانعم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه