گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

تا چند حدیث از جم روجام دمادم زن

جامی کش و پشت پا بر مملکت جم زن

منت زملک بیجاست کز عشق بود خالی

جهدی کن و دست و دل بر دامن آدم زن

اول علم تجرید بر گنبد گردون کش

آنگه زتجرد دم چون عیسی مریم زن

از بند نقاب آن گل بگشود گره در باغ

گو بلبل شیدا را لاف از گل خود کم زن

برخیز پریشان کن آن کاکل مشک افشان

یعنی که بفرق ماه از غالیه پرچم زن

برهم زدن ار خواهی جمعیت دلها را

یک سلسله مو بگشا صد سلسله برهم زن

ساقی زدهان و لب ما را شکر و می بخش

مطرب ز نِی و بربط ، گه زیر و گهی بم زن

سررشته جان بربند با دام سر زلفت

بر پرده دل تیری زآن ابروی توأم زن

صد ملک دلت امروز از غمزه مسلم شد

رو نوبت خوبی را بر خویش مسلم زن

از طرز خرام خوش خون در دل طوبی کن

آتش ز رخِ دلکش ، بر نیّرِ اعظم زن

چون یونس اگر خواهی از سر دل آگاهی

با قطره چه آویزی ، رُو پهلو ؛ بر یَم زن

گر میل رهائی هست زآن سیل خطر مندت

رو دست تولا را بر میر معظم زن

گر دست نخواهد داد بوسیدن آن درگه

خیز و سگ کویش را بوسی دو بمقدم زن

دستان مکن از دستان از دست خدا برگو

مردانه بمیدان طعن بر صولت رستم زن

زنجیری زلف توست آشفته نگاهش دار

دیوانه عشق توست سنگش زن و محکم زن

خلد است وصال او دوزخ غم هجرانش

کم قصه زجنت خوان کم دم زجهنم زن