گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من

که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من

بگفتم چین زلفش را که این مشک از ختا خیزد

بگفتا این خطا باشد بود نافه بچین من

چه خوش گفت اژدر گیسو بخورشید بناگوشت

بهل اعجاز موسی را ببین سحر مبین من

بیک نظاره کردم صلح خون خویش ناقابل

رقیبانم بر برشک اند از نگاه واپسین من

برد نام رقیبان از لب شیرین و میگوید

که آری چاشنی از زهر دارد انگبین من

برو زاهد مخوان افسانه از حور و قصور امشب

که مغبچه است حور و میکده خلد برین من

سلیمان گفت با آصف خوش این سر نهانی را

که از لعل بتان بگرفت خاصیت نگین من

هزارش مشتری از آسمان سوی زمین آید

چو پرده برکشد از رخ بت زهره جبین من

درون پرده غیبی بجز نور علی نبود

بکش پرده که افزاید از این معنی یقین من

زبانم گر بری آشفته همچون شمع می‌گویم

که جز مهر علی در هر دو عالم نیست دین من

 
sunny dark_mode