گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

به جانت ای جوان کز جان خویشت دوست‌تر دارم

نپنداری که سر با تیغ از پای تو بردارم

من ای شیرین‌پسر رو از تو بردارم غلط حاشا

به رنج باد زن سازم که سودای شکر دارم

مرا منع نظر ناصِح مکن از منظرِ خوبان

که من این دین و دل را وقف بر تیر نظر دارم

اگرچه صد خطر اندر بیابان حجاز آمد

به شوق طوف کعبه زآن خطرها کی حذر دارم

خبر از من چه می‌گیری که در هجرش چه‌ها دیدی

که من مستغرق اویم کجا از خود خبر دارم

تو خفته شب همه شب سرخوش اندر بستر راحت

به بالینت چو شمع آتش به جان من تا سحر دارم

چو با موی میانت دست خود خواهم کمر سازم

همه شب با خیال خویش دستی در کمر دارم

تو خورشید جهان‌تابی و بر هرجای می‌تابی

منم حربا کجا غیر از تو خورشید دگر دارم

مزن دستم به دل ترسم بسوزد آستین تو

که همچون سنگ آتش‌زن شررها در جگر دارم

مکن وحشی‌غزالم دوری از من رحم کن بر خود

که از آه سحر بس تیرهای کارگر دارم

گره شد در دلم آهی که گر آید برون ناگه

ز تأثیرش همه کون و مکان از جای بردارم

بزن تو نوبت صلح و بِنِهْ جنگ و جَدَل یک سو

که بهر دادخواهی رو به شاه دادگر دارم

امیر مشرق و مغرب علی ابن ابیطالب

که پیش تیغ فتنه از ولای او سپر دارم

نخواهم خفتن آشفته ز سودای سر زلفش

که شب از خار مژگان بر دو دیده نیشتر دارم