گنجور

 
سیدای نسفی

فراق دوستان چون لاله داغم بر جگر دارد

نشاط باده ایام در پی درد سر دارد

شدم خاک و مرا باد صبا آواره تر دارد

غبارم را نسیم از ناتوانی در به در دارد

غریب کشور طالع چه پروای سفر دارد

به دور حسن خود هم جام ما خواهی شدن آخر

برای دانه ای در دام ما خواهی شدن آخر

چو می روزی تو هم بر جام ما خواهی شدن آخر

به افسون محبت رام ما خواهی شدن آخر

چنین بیگانه گشتن ز آشنائی ها خبر دارد

بتی دارم که چشم مرحمت پیوسته می پوشد

به قول مدعی با قتل من هر لحظه می کوشد

چو بعد از مرگم آن نو خط بغیری باده می نوشد

ز خاکم سبزه می روید ز خونم لاله می جوشد

بهار گلشن خونین دلان فیض دگر دارد

فتاده بر سرم ای همنشینان شعله سودا

چو شمع از سوز دل آتش زنم بر کشور اعضا

مرا از هر طرف گردیده صد درد و الم پیدا

فلک تا آشنا طالع زبون معشوق بی پروا

مگر افتادگی روزی مرا از خاک بردارد

چو شبنم سیدا هر کس که از خود دست می شوید

ره افلاک را ماننده یی خورشید می پوید

به گلشن طوطی و بلبل به صد فریاد می گوید

به قدر همت خود هر که باشد فخر می جوید

چمن گل نیشکر صایب غزل دریا گهر دارد

 
sunny dark_mode