گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

بساز مطرب مجلس نوای شورانگیز

که تا بری زرهم زآن اصول رنگ آمیز

بیار آتش سیاله ساقی مستان

بسوز خرمن تقوی و حاصل پرهیز

بنای دهر زعشق است و عشق زآدم خاست

بیا بتجربه طرحی زخاک آدم ریز

غلام همت آن کشته ام که همچو خضر

مدام زنده بود آبشار خنجر تیز

زدم بعجز بحبل المتین عشق تو چنگ

که نیستم بجز این روز حشر دست آویز

بروز معرکه گر جوشنت زمهر علیست

اگر جهان همه لشکر شود بیا مگریز

بگوی مدحت حیدر که با گران باری

تو رستگار برآئی بروز رستاخیز

میان آینه و دیده شد غبار حجاب

علیست آینه تو گرد از میان برخیز

عبادتت ندهد سود بی ولای علی

بیاد او برو آشفته چون روی بحجیز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

همی برآیم با آن که برنیاید خلق

و برنیایم با روزگار خورده کریز

چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان

چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز

عسجدی

نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز

یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز

مسعود سعد سلمان

مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز

ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز

انوری

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا

بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار

به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

ادیب صابر

زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز

چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز

یکی لباس جوانی دوم امید و امل

سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه