لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

نیست یعقوب را چو تو پسری

ورنه با یوسفش نبود سری

اینکه در راه عشق نوسفری

تو زپا نالی و مراست سری

این جمال و کمال و خلق نکو

ملکی یا که حور یا بشری

شمع پروانه را بسوخت چنان

کز وجودش بجا نماند اثری

به تو مستغرقم چنان ایشوخ

که ندارم زخویشتن خبری

من نظر از تو برنمیگیرم

گر تو بر من نمیکنی نظری

آنکه چون برق میرود زنظر

ریخت در آشیان ما شرری

میتوان کردنش به تو نسبت

کله بندد زمشگ گر قمری

از شب هجر روز محشر را

کرد ایزد حدیث مختصری

گفتمش رو مپوش آشفته

گفت با آینه تو بی بصری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

این جهان را نگر به چشم خرد

نی بدان چشم کاندر او نگری

همچو دریاست وز نکوکاری

کشتیی ساز، تا بدان گذری

لبیبی

ای بزفتی علم بگرد جهان

بر نگردم بتو مگر بمری

گرچه سختی چو نخلکه مغزت

جمله بیرون کنم بچاره گری

مسعود سعد سلمان

نه چو تو در زمانه ناموری

نه چو نام تو در جهان سمری

عزم تو کف حزم را تیغی است

حزم تو روی عزم را سپری

نه چو کین تو ظلم را زهری

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

معجز معجزی پدید آمد

چون فرورید قوم او پسری

بی‌نهادی پلید و پر هوسی

بی‌زمانی دراز و بی‌خبری

هم ازو بود و از کفایت او

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۴۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سوزنی سمرقندی

شاد باش ای مؤید سکنه

ای جوانمرد مهتر هنری

نشود از تو صنعتی پیدا

تا که بر مغز کرمه ای نخوری

تا جوازه بدو تنه بکشند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه