نیست یعقوب را چو تو پسری
ورنه با یوسفش نبود سری
اینکه در راه عشق نوسفری
تو زپا نالی و مراست سری
این جمال و کمال و خلق نکو
ملکی یا که حور یا بشری
شمع پروانه را بسوخت چنان
کز وجودش بجا نماند اثری
به تو مستغرقم چنان ایشوخ
که ندارم زخویشتن خبری
من نظر از تو برنمیگیرم
گر تو بر من نمیکنی نظری
آنکه چون برق میرود زنظر
ریخت در آشیان ما شرری
میتوان کردنش به تو نسبت
کله بندد زمشگ گر قمری
از شب هجر روز محشر را
کرد ایزد حدیث مختصری
گفتمش رو مپوش آشفته
گفت با آینه تو بی بصری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و زیبایی میپردازد و از احساسات عمیق یک عاشق نسبت به معشوقش صحبت میکند. شاعر با اشاره به یعقوب و یوسف، به تنهایی و ناامیدی اشاره میکند و از زیبایی و کمال معشوقش سخن میگوید. او به شدت در عشق غرق شده و بهگونهای است که خبری از خود ندارد. عدم توجه معشوقش را به شدت احساس میکند و نسبت به دیگران احساس سوختن و نابودی میکند. در نهایت، به نظر میرسد که معشوق با زیباییاش قدرتی دارد که توانایی دیدن حقیقت را از عاشق سلب کرده است.
هوش مصنوعی: یعقوب پسر ندارد مثل تو، وگرنه با یوسفش اینقدر نزدیک و با هم نبودند.
هوش مصنوعی: وقتی در مسیر عشق گام برمیداری و از سختیها و زحماتی که به دوش میکشی شکایت میکنی، من از این درد و رنج خبر دارم و با تو شریکم.
هوش مصنوعی: این زیبایی و کمال و خلق نیک آیا از آن فرشتگان است یا از حوریان بهشتی یا اینکه یک انسان است؟
هوش مصنوعی: شمع، پروانه را به قدری سوزاند که دیگر نشانهای از وجود او باقی نماند.
هوش مصنوعی: من به تو چنان غرق شدهام که دیگر از خودم بیخبرم.
هوش مصنوعی: من از نگاه کردن به تو دست نمیکشم، حتی اگر تو به من توجهی نداشته باشی.
هوش مصنوعی: کسی که مثل برق سریع میآید و با خود آتش و هیجان به زندگی ما میآورد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد تو را به دلیل نارسایی یا ایرادی مورد سرزنش قرار دهد، حتی اگر دلیل آن درست نباشد، باید توجه کرد که آن ایراد واقعی نمیتواند به تو نسبت داده شود.
هوش مصنوعی: خداوند از درد دوری در شب هجر، روز قیامت را به طور مختصر بیان کرد.
هوش مصنوعی: به او گفتم که صورتش را نپوشاند، او در پاسخ گفت: "تو که بینا نیستی و آینهای در دست نداری."
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این جهان را نگر به چشم خرد
نی بدان چشم کاندر او نگری
همچو دریاست وز نکوکاری
کشتیی ساز، تا بدان گذری
ای بزفتی علم بگرد جهان
بر نگردم بتو مگر بمری
گرچه سختی چو نخلکه مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری
نه چو تو در زمانه ناموری
نه چو نام تو در جهان سمری
عزم تو کف حزم را تیغی است
حزم تو روی عزم را سپری
نه چو کین تو ظلم را زهری
[...]
معجز معجزی پدید آمد
چون فرورید قوم او پسری
بینهادی پلید و پر هوسی
بیزمانی دراز و بیخبری
هم ازو بود و از کفایت او
[...]
شاد باش ای مؤید سکنه
ای جوانمرد مهتر هنری
نشود از تو صنعتی پیدا
تا که بر مغز کرمه ای نخوری
تا جوازه بدو تنه بکشند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.