گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی
 

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای

رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناخته‌ای

هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست

چون کلیسا و حرم هردو بپرداخته‌ای

گفتی ای عقل که با عشق کنم ساز نبرد

پنجه ای صعوه به شاهین ز چه انداخته‌ای

مطربا راست نوازی ره عشاق بیار

اینچنین نغمه از این پرده تو ننواخته‌ای

این صف‌آرایی مژگانِ سیه حاجت نیست

که به یک غمزه تو کار دو جهان ساخته‌ای

دین و دل صبر و خرد رفت به تاراج نظر

تا تو ای عشق دو اسبه به سرم تاخته‌ای

نوبت سلطنت امروز بزن کز خم زلف

پرچم از غالیه بر مهر و مه افراخته‌ای

سروناز که در این باغ شده جلوه‌گهت

که تو را طوق به گردن بود و فاخته‌ای

شاید آشفته‌ای که اکسیر مرادت بزنند

زان که در بوته اخلاصش بگداخته‌ای

کعبهٔ دل ز علی جا چه دهی نقش بتان

بازی عشق و چنین نرد دغل باخته‌ای