گنجور

 
عارف قزوینی
 

در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیست

کس نیست که در کوی بتان بیسر و پا نیست

در حسن تو انگشت نما هستی و لیکن

در عشق تو جز من کسی انگشت نما نیست

رسوای تو گشتیم من و دل بجهان نیست

جائی که در آن قصه رسوائی ما نیست

مستم بگذارید بگریم به غم دل

جز اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست

این مهر که دارد بتو دل در همه کس نه

وین جای که داری تو بدل در همه جا نیست

با یار سخن دوش شد از عالم وحدت

گفتم مشنو هر که تو را گفت خدا نیست

بد گفت رقیب از پی و بشنیدم و گفتم

با یار که دل بد مکن این نیز بما نیست

در فتنه یغما گری چشم تو ای شوخ

آن چیست که غارتزده در کشور ما نیست

گر پر شود ایران همه از حضرت اشرف

یک بی شرفی مثل رئیس الوزرا نیست

صحبت بادب کن بر اهل ادب عارف

اینجاست که جای سخن پرت و پلا نیست