مرا که نیست غم تن چه قید پیرهن است
به تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن است
خوش آن زمان که من از قید تن شوم آزاد
چو نیک در نگری این فضا نه جای من است
خلاصیِ دلِ من از چَهِ زَنَخدانش
همان حکایتِ مور است و قصهٔ لگن است
بلای جان من آن چشم فتنهانگیز است
سیاه روزم از آن طُرّهٔ شکن شکن است
چو کند صورت شیرین ز تیشه دانستم
از آن زمان که همان تیشه خصم کوهکن است
اگرچه پاس حقوق وفا تو نشناسی
ولیک قصد من از رویت حق شناختن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساساتی عمیق از رهایی و نداشتن نگرانی نسبت به بدن و قیدهای آن است. شاعر از ننگی که در زندگی به دلیل وجود جسم و تن خود احساس میکند، گلایه میکند و آرزوی آزادی از این قیدها را دارد. او بر این باور است که این دنیا برایش مناسب نیست و گرفتار دلبستگیهایی شده که به نماد زحمات و بلای جانش تبدیل شدهاند. در نهایت، شاعر میگوید که اگرچه دیگران نمیتوانند حقوق او را درک کنند، هدف او از توجه به زیباییها تنها شناخت حقیقت است.
هوش مصنوعی: به من که غم از جسم و تن ندارم، چه اهمیتی دارد که پیراهن بر تن داشته باشم؟ زندگی برایم از پایانی ننگین بر تن، سخت و دشوار شده است.
هوش مصنوعی: زمانی را میپسندم که از بند تنم رها شوم. وقتی دقیقتر نگاه کنی، متوجه میشوی که این فضا برای من مناسب نیست.
هوش مصنوعی: دل من برای رهایی از بند عشق او همان حکایت مور و داستان لگن است. یعنی در دل من، تلاش و زحمت برای فرار از این مشکل شبیه به داستانی است که در آن مور برای رهایی از یک وضعیت سخت و ناخوشایند تلاش میکند.
هوش مصنوعی: چشم زیبا و فریبندهات باعث درد و سختی من شده است، و من به خاطر آن موهای پیچ در پیچ و مجذوبکنندهات روزهای سیاهی را سپری میکنم.
هوش مصنوعی: زمانی که شکل زیبا و دلنشینی را با تیشه میسازند، فهمیدم که این تیشه در دست دشمن کوهکن است.
هوش مصنوعی: هرچند که شاید ارزش و احترام به وفا و حقوق تو را درک نکنی، اما هدف من از دیدن تو شناخت حقایق و ارزشهاست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه سنت است که در شهر زینت زَمَنَ است
رسول شادی و جشن رسول ذوالمِنَن است
خجسته موسم عیدست کاندرین موسم
بر آسمان سعادت ز انجُم انجمن است
اگرچه تهنیت از دیگران به نثر نکوست
[...]
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است
شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست
[...]
بزرگوار امیری که زبده کرم است
در انتساب حسینی و سیرتش حسن است
سر اکابر سادات مشرق و مغرب
عماد دولت و ملت علی بن حسن است
ملک صفات بزرگی که نطق فایح او
[...]
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن است
و یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
خطش بنفشهٔ سیراب گشته میدانم
ولی ندانم خدش گل است یا سمن است
به گرد عارض کافور او خطی از مشک
[...]
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر
در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است
اگر کنند به گل نازنین تنش را باد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.