گنجور

 
عارف قزوینی
 

بمرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟

ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟

بقای خویش نخواهم از آنکه میدانم

که اعتماد بر این روزگار فانی نیست

خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد

بکوی عشق نشان به ز بی نشانی نیست

سیاه روی نداری شود که گر بروم

ببزم دوست بجز خجلت ارمغانی نیست

خزم بخرقه پشمین خود که این گرمی

بخرقه خز و در جامه یمانی نیست

رهین منت چشمم نه چشمه حیوان

بگو به خضر که این وضع زندگانی نیست

سراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیر

جنون عشق بود این شتر چرانی نیست

به پرسش دل من آئی آنزمان که مرا

برای گفتن درد درون زبانی نیست

بزیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده است

بجان دوست که در زیر جامه جانی نیست

تو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازم

منم خجل که در این باغم آشیانی نیست

وحید عصر خودی عارفا بدان امروز

که از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست