گنجور

 
انوری ابیوردی
 

ای بر در بامداد پندار

فارغ چو همه خران نشسته

نامت به میان مردمان در

چون آتشی از چنار جسته

ما را فلک گزاف پیشه

بر آخر شرکت تو بسته

نارسته ز جهل و برده هر روز

نوباوهٔ احمقی برسته

با شومی جهل هرکه در ساخت

فالش نکند فلک خجسته

طفلند ممیزان و زینند

احرار چو دایه سینه خسته

باری چو درخت سست بیخی

کم ده به تبر ز شاخ دسته

در مجلس روزگارت این بس

کز درزه رسیده‌ای به دسته

طوفان منازعت مینگیز

ای ساکن کشتی شکسته

اف از خور و خواب اگر نبودیم

در سلک تناسب از تو رسته

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.