گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی

لب من‌ بر لب آن خوش پسر آید روزی

گر چه دورم زبر یار بدان خرسندم

که مرا زو به سلامت خبر آید روزی

ضربت هجر همی خسته کند جان مرا

آه اگر ضربت او کارگر آید روزی

هر شبی قافلهٔ وصل ز من دورترست

آخر این قافله نزدیکتر آید روزی

ماه اقبال بر آید ز سر کوه مراد

گر نگارم ز سرکوی درآید روزی

آسمان گر نکشیدست قلم بر نامم

نامم از نامهٔ اقبال برآید روزی

راه برتافته از ره بره آید وقتی

نجم بگریخته از در به در آید روزی

دولت نیک مرا کشت بسی تخم امید

تخم دولت چو بکاری به بر آید روزی

در جهان دل نتوان بست‌ که نیک و بد هم

گرچه بسیار بپاید به سر آید روزی