گنجور

شمارهٔ ۴

 
امیر معزی
امیر معزی » غزلیات
 

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را

مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را

شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را

مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را

بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب

سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را

بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان

گرد رو اندر به عَمد‌ا تاب داده موی را

موی و روی او به‌ باغ و بوستان تشویر داد

سنبل و شمشاد را و لالهٔ خود روی را

زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گوی

درخور آمد گوی‌ چوگان را و چوگان‌‌ گوی را

هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس‌ عجب

گر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را

چونکه اندر خانهٔ وصل آمد از کوی فراق

در گشاد این خانه را و در ببست آن‌ کوی را

او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیم

نیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام