گنجور

شمارهٔ ۷۲

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

کف دست موسای پیغمبرست

و یا آتش اژدها پیکرست

وگر زآسمان معجز مصطفی

فرود آمده بر کف حیدرست

کلید فتوح است در هر مصاف

هر آدینه پیرایه منبرست

زبانی است اندر دهان ظفر

که ارواح در نطق او مضمرست

همه‌ گوهر خسروان را به جنگ

نمودار از آن هندوی گوهرست

چو لوحی نوشت است بدخواه شاه

از آسیب او چون قلم بی‌سرست

اگر شعله آتش است آبدار

گر آتش همیشه به آب اندرست

درخت است و باران به‌خور آورد

شهاب است و پیوند هر اخترست

درخت ملوک است در باغ ملک

درختی که بارش گل احمرست

از آن کاب و آتش بدو راه یافت

وزان‌ کاتش و آبش اندر برست

بسی آب ازو همچو خون روان

بسی خاک ازو همچو خاکسترست

و گر اژدها را زبانی بِرُست

که دندانها با زبان یاورست

چو خندد لبانش بود نیلگون

چو گرید سرشکش چو نیلوفرست

از آن سرنگون است و دشمن نگون

بداندیش بی‌سر از آن سرورست

چو آتش نیابد بود خشک لب

که آتش چو فرزند و او مادرست

اگر هست نیکو به‌ دست ملوک

به‌ دست خداوند نیکوترست

امیر اجل فخر عالم علی

که دل‌پرور شاه دین‌پرورست

مرا شعر عالی شد از دو علی

مقدّم یکی محتشم دیگرست

علی بن بوطالب اندر بهشت

علی بن شمس‌الملوک ایدرست

یکی آنکه داماد جغری‌بک است

دگر آنکه داماد پیغمبرست

یکی چشمه گوهرست از شرف

یکی مشرف چشمه کوثرست

یکی رفته در خیبر و دربکند

یکی را عدو چون در خیبرست

هر آن نامداری که نام آورد

به‌نام علا دوله نام آورست

خلیفه حسامش نهادست نام

حسامی که گردونش فرمانبرست

کمال و معالیش در اصل و نسل

از آدم بپیوسته تا محشرست

به مجلس تو گویی که صد خسروست

به میدان تو گویی‌ که صد لشکرست

به همت نگویم‌ که چون بهمن است

به حشمت نگویم که چون نوذرست

چو بهمن مر او را دو صد خادم است

چو نوذر مر او را دو صد چاکرست

زمینی که او رزم سازد بر آن

نباتش همه اخگر و خنجرست

سخن‌ گویم از تیز رو باره‌اش

که در زیر زین همسر صرصرست

به‌ دریا چو باد و به‌ خشکی چو خاک

به هامون چو آب و به‌ کوه آذرست

چو جولان کند هست کوه روان

چو گنبد زند گنبد اخضرست

چو خواهی شتابش یکی کشتی است

چو خواهی درنگش یکی لنگرست

چو چرخ است و خورشید آن چرخ سیر

که در ملک شاه جهان مفخرست

خداوند مازندران است میر

که مازندران فخر هر کشورست

حسد برد بر ملک ساری حجاز

که او را چنین خسرو داورست

فلک خدمتش را دو تا کرده پشت

از آن چفته بر صورت چنبرست

چو تصریف بینم جمال و جلال

دل ورای پاک تو چون مصدرست

رسوم تو سرمایهٔ شاعران

مدیح تو پیرایهٔ دفترست

دل من رهی هست در مدح تو

چو بحری که موجش همه گوهرست

به مدح تو یک شعر کردم تمام

چو شعری به شعری دلم اَزْهَرست

قبول تو خواهم که تا زنده‌ام

چو جان خدمت تو مرا درخورست

الا تا که دی پیش بهمن بود

چو مهر از پس ماه شهریورست

بمان شاد در دولت و عز و ناز

که دولت تورا رهبر و یاورست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام