گنجور

شمارهٔ ۲۴۷

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ای تازه‌ تر از برک گل تازه به بر بر

پرورده تو را خازن فردوس به بَر بر

عناب شکر بار تو هرگه‌ که بخندد

شاید که بخندند به عناب و شکر بر

در سیم حَجَر داری و بر ماه چلیپا

ماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر بر

زین روی همه بوسه دهند ای بت مه‌روی

رهبان به چلیپا برو حاجی به حجر بر

در سایهٔ زلف تو سپاه حَبَش و زنگ

بودند از آن جادوی بابل به حذر بر

گشتند هزیمت مگر اکنون که فتادند

مانند هزیمت‌زدگان یک به دگر بر

بر لولو خوشاب ز یاقوت زدی قفل

وز غالیه زنجیر نهادی به قمر بر

مپسند که دارند مرا در غم هجران

قفل تو و زنجیر تو چون حلقه به در بر

بستی‌ کمر و راه سفر پیش گرفتی

بیش از سفر توست دل من به سفر بر

جسمم به‌کمر مانَدْ و چشمم به دو کوکب

کوکب به‌ کمر بر زده چون سیم به زر بر

ای‌کاش تورا جسم منستی به میان بر

وی‌ کاش تو را چشم منستی به‌ کمر بر

تا چند نهم بیهده اندر صف عشاق

از حسرت تو داغ جدایی به جگر بر

گر بخت شود یار نهم در صف اَحْرار

از دولت تاج‌الامرا تاج به سر بر

خسرو حَبَشی شمس معالی که ز رسمش

توقیع معالی است به منشور هنر بر

شاهی‌ که بر او فتح و ظفر فتنه شدستند

چون شیعه و سنّی به‌ علیّ و به عمر بر

آن‌گوهر رخشنده بر آن پیکر تیغش

باران شبانه است توگویی به خَضَر بر

با دولت عالیش مدارست جهان را

چندانکه مدارست جهان را به مَدر بر

هرگه‌ که شود سرخ به خون دل اعدا

گویی‌که شد آمیخته باران به شرر بر

آن شهرگشایی تو که با شرح فتوحت

شرط است‌ کشیدن خط نسیان به سَمَر بر

در معرکه‌ گر پیش تو آیند جهانی

با تیغ تو جان همه باشد به خطر بر

گویند قضا و قدر از چشم نهان است

هست این خبر وتکیه نباشد به خبر بر

گو خیز وببین دست تو بر قبضه شمشیر

آن‌ کس‌ که ندیدست قضا را به قدر بر

کین تو بر اعدای تو مشئوم‌ تر آمد

از تاختن رستم سکزی به پسر بر

مهر تو بر اَحباب تو فرخنده‌ تر آمد

از پیرهنِ یوسفِ مصری به پدر بر

گر بحر و جبل را کرم و حلم تو بودی

از سنگ و صدف بند نبودی به‌ گهر بر

ور زانکه بدی چون تو شفیعی به قیامت

مالک بزدی قفل به درهای سقر بر

آمد مه نیسان و در این ماه عجب نیست

گر فخر کند باغ به ایوان و طرر بر

شد ابر سَخی دست و همه لؤلؤ خوشاب

از بحر برآورد و پراکند به بر بر

بر نسترن و گل به نفیر آمده بلبل

کز نسترن و گل نفرآید به نفر بر

کبکان وشق پوش ز بس لاله که خوردند

منقار همه‌ گشت عقیقی به‌ کمر بر

از خاک برآورد مطر گنج نهانی

کردی مگر از جود موکل به مطر بر

ای بار خدایی که در اوصاف معالیت

تاوان نبود نظم معانی به فَکَر بر

بر نقش مدیح تو همه ساله معزی

چیره است چو نقاش بر اشکال و صُوَر بر

مًولع شده برگفتن شکرتو شب و روز

جون عابد بیدار به تسبیح سحر بر

یک چند به درگاه تو برخاست‌ که باشد

آموخته چون آهوی دشتی به شمر بر

لیکن چو همی دزدخر و رخت شناسد

ترسید در این راه نهد رخت به خر بر

تا چرخ ز یاقوت و دُرر در مه نیسان

هر ساله همی مُرسَله بندد به شجر بر

قدر تو چنان باد که خاک قدمت را

تفضیل نهد چرخ به یاقوت و درر بر

در ملک تو را بر اُ‌مرا باد تقدم

تا هست تقدم ز محرم به صفر بر

پیوسته بماناد تو را عمر و جوانی

تا عمر و جوانی نبود جز به‌گذر بر

هر روز تو را نو ظفری باد و تو هر شب

نوشیده می لعل مُرَوّق به ظفر بر

روزت همه نوروز زخوبان دل افروز

حوریت ببربر چوگل تازه به بر بر

شعریت فرستاد بدانگونه که گفتند:

«نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر»

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام