با که گویم راز چون همدم نماند
درد بگذشت از حد و مرهم نماند
نقش یک همدم بمن ننمود چرخ
وین بتر کز عمر هم یک دم نماند
تر نگشت از دیده گریان من
چرخ را، در دیده گوئی نم نماند
چونکه من قربان بتیغ غم شدم
ای فلک عیدی مکن کت غم نماند
نیست آئین وفا در شهر ما
من بر آنم خود که در عالم نماند
غمگسار از من بسی غمگین تر است
در جهان گوئی دلی خرم نماند
نیم صبری داشت در عالم اثیر
وای او، از دست غم کان هم نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تنهایی و درد عمیق خود میگوید. او lament میکند که همدمی برای صحبت کردن و درد دل کردن ندارد و دردها بر او سنگینی میکنند. او به چرخ فلک (زمان) نیز گله میکند که هیچ نشانهای از همدمی به او نشان نداده است و احساس میکند که در جهانی پر از غم و بدون وفا زندگی میکند. شاعر میگوید که خود نیز غمگینی و دیگران نیز از غم او غمگینترند، و به وضوح حس میکند که در این دنیا هیچ چیز دائمی نیست و همه چیز به زودی از دست میرود.
هوش مصنوعی: با که راز و دلگدازههای خودم را بگویم، وقتی که هیچ همصحبتی برایم نمانده است. درد به حدی رسیده که دیگر هیچ درمانی برای آن باقی نمانده.
هوش مصنوعی: زندگی و زمان هیچ همدمی برای من به تصویر نکشید و این برای من بدتر است از این که بدانم عمرم حتی لحظهای هم پایدار نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: چرخ فلک به خاطر اشکهای من تر نشده است و در چشمانم گویی هیچ رطوبتی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: زمانی که من قربانی اندوه و غم شدم، ای آسمان، دیگر برایم عیدی نده، چرا که دیگر غمی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: در اینجا به وضوح بیان میشود که در این شهر، هیچ نشانی از وفاداری وجود ندارد و شاعر به این نتیجه رسیده که بهتر است در این دنیای بی وفایی، انسانی باقی نماند.
هوش مصنوعی: در این دنیا، غمگسار من از خودم بسیار بیشتر غمگین به نظر میرسد، انگار هیچ دلی شاد و خوشحال باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: او در دنیای معنوی و باریک، صبر نیمهای داشت و با افسوس میگوید که از غم و اندوه چیزی برای او باقی نمانده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در همه عالم یکی محرم نماند
اینت بی یاری مگر عالم نماند
غصه چنان شد که تو بر تو جای
گریه چونان شد که نم در نم نماند
دل بود جای غم و نادرتر آنک
[...]
چون دگر یارای راه و دم نماند
جز یکی اندر یکی محرم نماند
نیست آئین وفا در شهر ما
من بر آنم خود که در عالم نماند
غمگسار از من بسی غمگین تر است
در جهان گوئی دلی خرم نماند
خلوت و چله برو لازم نماند
هیچ غیمی مر ورا غایم نماند
گرچه از اندیشه این واقعه
خلق را دردل به غیر از غم نماند
ظل احمد باد اگر شد ایمنه
عمر عیسی باد اگر مریم نماند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.