گنجور

 
اثیر اخسیکتی

یارب آن روی است با آن زیب و کشّی یا مه است

چشمه آب حیاتش در زنخدان یا چه است

از رخ آیینه‌فامش نیم عکسی بیش نیست

اینکه بر پیشانی خورشید و رخسار مه است

زلف کوتاهش جهانی جان به غارت برد دوش

تا چه خواهد کرد اکنون دست جورش کوته است

غمزه او تیر بر دل می‌زند یارب چنانک

عاشقان را پوست بر تن نیست ممکن کآگه است

عقل و جان را کم کند هرکس که با او همدم است

خویشتن را گُم کند هر دل که با او همره است

دی تقاضای شب وصلش همی‌کردم، پگاه

گفت: این تا حشر افکن روز عالم بی‌گه است

وصل او هرگز به دست کس نیاید، کیمیاست

یا ز عشرت خاکپای عز دین خسرو شه است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است

زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است

از نسیم خاک کویت خار در پای گل است

وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است

شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سر

[...]

جویای تبریزی

اینچنین فرمود در تعریف خاموشی به خلق

آنکه بر اهل جهان بعد از رسول الله مه است

خامشی به از سخن گفتن بود لیکن سخن

گر بود در وصف خاموشی ز خاموشی به است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه