گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

کوی ظفر اقبال تو بر بود ز هرکس

المنته لله تعالی و تقدس

اثبات کرامات تو را حجت ظاهر

آنرا که دل و دیده بیناست همین بس

کز، یک اثر عزم تو مردود بماندند

چندین متطلس همه چون زر مطلس

در جوشن تلبیس حشر کرده چوماهی

لیکن همه چون تیغ زبان آور و اخرس

زین یکدو سبکبارتر از نبض مودن

غماز تر از صفحه قاروره ی املس

چندانکه بشوئی همه دل قار چو دبه

چندانکه بجوئی همه تن ریش چو مکنس

چهره همه گلگونه تزویر چو لاله

چنگال همه ناخن درنده چو فلحس

ناموس طلب مال ربا نغز چو طاوس

مردار نگر، چشم طمع، پیر، چو کرکس

بد زهره تر از ناقه و لیکن ز تصلف

چون ناقه همه گرد در افکنده بمعطس

کردند با کسیر حیل بر تو مزور

لیکن تو مصعد شوی آن قوم مکلس

ای شست تو یک تیر و جهانی همه شمسول

وی عزم تو یک باد و جهانی همه برخس

هر تحفه که لفظ تو طرازید بزرگان

بر دیده نهادندش چون میوه نورس

نصرت چو ملک با تو هم از راست هم از چپ

دولت چو حشم با تو هم از پیش هم از پس

این وقعه شبی بود که همرنگ نمودند

در ظلمت اودون و شریف و کس و ناکس

شد پرده آن قوم بیک بار دریده

من مطلع اقبال اذا الصبح تنفس

افروخته بر گیتی از این فتح بد انسان

کز خنجر خورشید رخ چرخ مقوس

با آنکه تو خود کعبه ی ئی و زینت کعبه

هم رکن مطهر شود و خاک مقدس

نیکو نبود با شرف یاء اضافت

مدحش بالف لام قصب کردن و اطلس

تا رشته ترکیب طباع است مربع

تا عرصه میدان جهات است مسدس

مملو نعم کن دل این کلبه شش سوی

زیر قدم آور سر این سقف مقرنس

در بارگه فتح بهر عزمی بنشین

بر باره امید بهر کامی در رس