گنجور

 
اثیر اخسیکتی

خجسته جشن عرب کرد سایه بر جمهور

بلند سایه او روی بند چشمه حور

ز زیر برقع این آفتاب کرد ندا

که صدر شاه جهان باد تا ابد مشهور

خدای حامی و درگه بلند و بخت مطیع

زمانه خاضع و شاعر حلیم و بخت غیور

نصیب و غاصب تاج و سریر تخت ویند

به تخته بند عدو جان دوستان مسرور

زبان راوی مداح شه ز بر کرده

گزارش دم داود و نغمه های ز بور

در این سیاق سخن، با من مسیح دم است

که باز خواست بیانم دفینه های قبور

چه آنشم که به طباخی مزاج سخن

ضمیر من بکند آفتاب را محرور

ز من نهاد صبا چون صبا گه نیسان

ز من دماغ فلک چون هوا گه باحور

گهر ذخیره بحر آمد و تحمل کان

چو گشت گنج بیان را زبان من گنجور

من ارکه دست بزلف سخن برم که کند

دماغ مجمره باد بر بخار و بخور

چه بلبم قفص فضل را که همتا نیست

مرا بزخمه منظوم و نغمه منثور

دمی فسرده زبان بند میدهد بر من

ولیک نیست بخاموشی از خرد دستور

چو تاک نیشکرم خود چه سود، عالم را

که بر عصاره من روزگار سازد سور

وجوه لهو جهان درمن و مرا در پوست

دلی یر آبله ی خون چو دانه انگور

مرا چه طرفه بیان است همچو جان شرین

ولی حلاوت او کرده عالمی پر شور

ثنای من زافاضل شنو که لایق تر

به جیب موسی عمران ثنای دامن طور

براق من پر روح القدس ز حرص و زحرس

فتاد در سرم افکند در ره. ها دور

اگرچه سحر حلال است سربسر سخنم

شدی ز شیفته ساری چو مردم مسحور

سبک دماغ بتازم گهی چو باد عجول

شکسته پای بمانم، گهی چو خاک وقور

گهی چو مطرقه، بر گوشمال خصم مجّد

گهی چو سندان، بر زخم های سخت صبور

گهی به جیب فرو برده سر چو بوتیمار

ز فکر دور و لکن چو غمکنان فکور

گهی به تنگدلی چون سکرّه گوشه نشین

ز ظلم خمسه ی همکاسکان نیشابور

فلک به چشم تغیر نگاه کرد بمن

بدان نظر که بود لعن در حق منظور

غم چو طوق گلو گیر شد عجب نبود

اگر بطاق بر افکنده ام حدیث سرور

کجا رساند این پای کفش ناهموار

که موزه تنگ نیاید مرا بپای حضور

فلک ز سخت کمانی که هست با همه کس

همی ز تیر نشاید ز دل دل مسرور

چو گرد باد جهانم، ز پای بر گیرد

چو بر گرفته بود باز بر نهد به قبور

سبب کمال من آمد قصور حال مرا

بلی عجب نبود زان سوی کمال قصور

منم زیان زده شرمسار خشم آلود

بدست چرخ مقامر چو مردم مقمور

چو عنکبوت بده دست و پای سحر تنم

از آن دهانه چهار اوستاد و شش مزدور

بر این طراز هزاران خبر ببافته ام

که پودشان ز نشاط است و تارشان ز سرور

مرا بدین عمل آخر ز دهر نا منصف

اگر جزا نبود کمتر از ثنا و شکور

چه عذر دارم، جز غیبتی که عقل آن را

چو ترک اولی خواند گناه نا محظور

گر از رکاب ملک دور میکند دو سه ماه

مرا بحکم ضرورت جهان نا مشکور

چه اوفتاد سپهر فلک نشیمن را

که بر گزیدن من گشت چوم دُم زنبور

به موهمی که در او مرد محتلم باشد

بترک غسل جنابت مسلم و معذور

سه اسبه لقمه چابک عنان چست رکاب

ز کاسه تا بدهن منزلی شمارد دور

کند دم حیوانات در هوا جامد

بهر نفس که برآرد دم شمال و دبور

زمین چو عارض پیران سال بنموده

باضطرار عوض کرده مشک با کافور

بدان ز پاشنه تا دوش رفته رو در باه

ز بس که پاشنه کوبد شمال همچو عقور

هوای......... و باب زن ز جور هوا

نهاده بیضه وسواس در دماغ طیور

کسی ز خانه بصحرا دود، در این موسم

که عزم کرده بود، بر فنای خود مقصور

خدایگان نپسندند، بایدش بودن

نه در حیات مجرد پس از وفات نشور

بخاک نعل براق خدایگان جهان

که اوست غالیه آفتاب و سرمه هور

بدر گهش، که در آن مفردی بود قیصر

بکنگرش که در آن چاوشی بود فغفور

بلندیش که رسانید، بر فلک سایه

به رایتش که بماناد، تا ابد منصور

بدان خدای که بر گشتزار دیده براند

ز چشم خانه مینا زلال چشمه نور

از او سپهر یک ابرو و دو چشم روشن داد

چو فرقدین یکی صافی و دگر مخمور

عقول را به بیابان ز بحر جبر و قدر

گهی شراب یقین داد و گه شراب غرور

سپهر کارکش و روزگار کیسه گشای

دو خادم اند درش را به نیک و بعد مامور

بصدر صفه دعوت گهی که عامر او

به چار رکن و ثیق است تا ابد معمور

بذره های صفا در هوای دین رقاص

بیک شعاع برهنه به نیم ظل مستور

بچاوشان سرای یقین که سرمه کشند

بمیل فکرت بیدار ظلمت دیجور

سیاهئی که دلش بر کنار چشمه عفو

سفید بر کند از دِبل فخر دبل فخور

بسمع خرده شناس بزرگ حوصله ی

که بانک نای عراقی نیوشد از دم صور

بدست مطلق عادل امیر، کون و فساد

که در حدود کمالات کرد روی قصور

بدان کواکب کافراط بُعد و قرب شود

بنزد حاکم عقل صریح شاهد زور

به مجلسی که بود روح قدسیش ساقی

به نغمه ی که بود چشم اعمیش طنبور

بدان شبیه که بد چندگاه نام به وی

بدان سلاله که بدُ چندگاه نا مذکور

بساقنی که کند سایه بر دُم عقرب

بساقئی که نهد مایه بر دُم زنبور

برازقی که خلافش عنان کش اصل است

کا زان رکاب بدین عذر میشوم مهجور

اگر به عفو گراید ضمیر شاه جهان

ز گرد کار به تقدیم آن شود ماجور

به جود و معنی بخشندگی و بخشایش

خط نخست چه آید ز نامه مسطور

شفیع را بقلوب صدور شعر من است

که هم شفای قلوب است و هم جلای صدور

شها، بلند جنابا، مظفرا، ملکا

توئی که نیست جهان را ز درگه تو عبور

زمین ملک تو، چون باغ هفت دیوار است

ز آسمان فلا سنگ یاب چون ناطور

بعالمی که در اقطاع رأفت تو بود

عقاب بال حمایت برد بر عصفور

توئی جم دگر و تور ثانی از پی آن

خدای کرد جناب تو مقصد جمهور

همه خزائن دریا همه ذخائر کان

بذول دست تو را یک عطیت میسور

بداغ خدمت تو جبهت قلوب و رکاب

بطوق طاعت تو کردن سنین و شهور

قضا مشایع تو گرچه مفتی است تمام

قدر متابع تو گرچه مبطلی است جسور

همیشه تا که کتابی است نزد ما مرقوم

ز ماه و سال بر او صورت حروف و سطور

کتاب عمر تو مرقوم باد و نا مفرد

امید خصم تو مکسور باد و نا مجبور

اگرچه عزت ایام علتی دارد

مبادا تا ابد ایام دولت تو عشور