گنجور

 
اثیر اخسیکتی

نمی توان بسر سرّ روزگار رسید

که خانه بسته در است و نظر شکسته کلید

سپید گشت چو چشم شکوفه چشم امل

که در بهار فراغت گلی شکفته ندید

بر این چهار چمن خنده ی چو غنچه که زد

کجا بسوزن خاری جهان دلش نخلید

به بزم کیتی منشین و گرنه ساغر وار

بخون سپار دل و دیده را بجای نبید

نکرده مهره گردن چو ناچخ از آهن

به پیش سیلی ایام کی توان بجهید

بدام مرگ برآویخت صد هزا ران مرغ

که حرصش از سر منقار نیم دانه نچید

نکال صورت عالم زهر که در ذهنی است

بدیده ی خرد این حال را بباید دید

کجا شد آنکه خدنکش دل ستاره بدوخت

کجا شد آنکه حسامش سر ستم ببرید

کجا شد آنکه بنای فساد آب ببرد

ز میغ تیغ وی از بس سرشک خون بچکید

کجا شد آنکه صف خصم را به تنهائی

هزار بار بیک حمله سر بسر بدرید

کجا شد آنکه کمینه وثاق قود کشش

عنان ز ابلق گردون بکین همی بکشید

پناه لشکر منصور سیف الدین سنقر

که باز عدل جز از آشیان او نپرید

به بست چاشنی از اضطراب ملک عراق

که کام تلخی، تلخی زهر مرگ چشید

خبر نداشت که جان میفروشد آنساعت

که امن خلق ببازار رزم در نخرید

به جنگ و آشتی روز کار تن در ده

که جای نیک و بد است و سرای پاک و پلید

دل ستیزه عصمت بمزد خود برساد

گذشت چون بجوار خدای پاک رسید