کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویش
عاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش
کاش من بودم بجای کوهکن در بیستون
تا به آهی برگرفتم کوه را از جای خویش
گر تو ای بت آتشم در جان زنی چون برهمن
کافرم گر یکسر مو باشدم پروای خویش
تا خرام سرو بالایت به گلشن دیده است
خشک برجا مانده سرو از خجلت بالای خویش
سرو قدان جمله در رقصند از شوقت چه شد
گر تو هم در رقص آری قامت رعنای خویش
در خیال برق وصلت می پزم سودای خام
میگدازم همچو شمع از آتش سودای خویش
چون چراغ مرده اهلی در شب تاریک هجر
سوختم از دود دل بی شمع بزم آرای خویش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حسرت و آرزوهای عاشقانه خود میپردازد. ابتدا به داستان کوهکنی اشاره میکند که به خاطر عشق شیرین خود به سختی میافتد و در خود غرق میشود. او آرزو میکند که بجای کوهکن در بیستون بود تا بتواند بر کوه غلبه کند. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و از زیباییهای او میگوید که چطور بر دلش اثر میگذارد و گلها را به رقص درمیآورد. او همچنین از دلی سوخته و غمگین صحبت میکند که شبی تاریک و بینور را تجربه کرده و از فقدان معشوقش رنج میبرد.
هوش مصنوعی: راز دلش را کسی درک نکرد و از عشق شیرین رنجید و در نهایت درد و رنج خود را بر پای خود فرود آورد.
هوش مصنوعی: ای کاش من بجای کسی که در بیستون کوه را میکند، بودم تا با یک آه، کوه را از جا کنده و به حرکت درآورم.
هوش مصنوعی: اگر تو ای معشوق، در جانم آتش بزنید، مانند برهمن (پیشوای هندوها) من کافر میشوم، هرچند که تمام وجودم را فقط به خاطر خودم فراهم کردهام.
هوش مصنوعی: وقتی که قامت زیبای تو در باغستان جلوهگر شده، سرو، به خاطر شرم از قامت خودش، به حالت خشکی و بیحرکتی باقی مانده است.
هوش مصنوعی: تمامی سروها از عشق تو در حال رقص هستند، چه اشکالی دارد اگر تو نیز به رقص بیایی و قامت زیبا و دلربایت را به نمایش بگذاری؟
هوش مصنوعی: در تصور ملاقات تو، دائم درگیر افکار و آرزوهای ناپختهام هستم و مانند شمعی که از حرارت خود ذوب میشود، در اثر این اشتیاق محو میشوم.
هوش مصنوعی: در شب تاریک جدایی، همچون چراغی که خاموش شده و به خاطر نبود شمعی در مجالس خودم، از درد و حسرت شعله ور شدم و دودی از دل بر افراشتهام.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش
پرسشی میکنز رنجوران شب پیمای خویش
با همه خندان لبی بر من بگرید شمع جمع
گر برو پیدا کنم این سوز ناپیدای خویش
من که بیقیمت نرم پیش کسان از خاک راه
[...]
کاکل او درهم است از شورش سودای خویش
از پریشانی ندارد زلف او پروای خویش
نشأه مستی ز عمر جاودانی خوشترست
خضر و آب زندگانی، ما و ته مینای خویش
در میان هر دو موزون آشنایی معنوی است
[...]
بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش
گر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش
کاسه گردابم و ابر طمع جو نیستم
می دهد چشمم به مردم آب از دریای خویش
می زنم بر استان اهل دولت پشت پا
[...]
بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش
بهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش
هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت
تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش
هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.