نبود از عاشقی بیم ملامت سینه ریشان را
مرا عشق تو رسوا کرد تا عبرت شد ایشان را
بپوش آن شمع رخ ترسم که خوبان از حسد سوزند
حسد داغی است کز یوسف کند بیگانه خویشان را
منه راز دل ما بر زبان شانه با زلفت
چو زلف خود مزن برهم دل جمعی پریشان را
زلعل می پرستان را خبر نبود
چه ذوق از شربت کوثر مذاق کفر کیشان را
زدرد درد آن ساقی دل اهلی است آسوده
جز این مرهم نمی سازد درون سینه ریشان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این بیتهای شعر درباره عشق و درد ناشی از آن صحبت میکند. شاعر از ملامتهایی که بر عاشقان وارد میشود میگوید و اشاره میکند که عشق او باعث رسواییاش شده است. او همچنین از حسد خوبان و خطرات آن سخن میگوید و نگران است که مبادا زیباییاش باعث آتش حسد دیگران شود. شاعر از درون دلش و رازهای عاشقانهاش میگوید و معتقد است که تنها مرهم دردها و مشکلات قلبیاش، عشقش است که به آرامش میرسد. به طور کلی، این شعر به عشق، حسد و دردهای عاشقانه میپردازد.
هوش مصنوعی: عشق تو باعث شد که من دیگر از سرزنش عاشقان نترسم، و عشق تو مرا به قدری آشکار کرد که دیگران به عبرت گرفتن از وضعیت من پرداختهاند.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد حسد و اثرات منفی آن سخن میگوید. شاعر از ترس اینکه زیبایی و درخشش یک فرد باعث ایجاد حسادت در دیگران شود، خواستار پنهان کردن این زیبایی میشود. او به قدرت تخریبکننده حسد اشاره میکند و با ذکر داستان یوسف، به عواقب تلخ حسادت و دوری از خویشاوندان میپردازد. در کل، این بیت به اهمیت حفاظت از زیبایی و پاکی در برابر حسادت دیگران اشاره دارد.
هوش مصنوعی: رازهای دل ما را بر زبان نیاور، زیرا با زلفت، همچون زلف خود که به هم میریزد، دلهای پریشان دیگران را نیز به هم میزنی.
هوش مصنوعی: عاشقان معشوق نمیدانستند که چه لذتی از نوشیدن شربت کوثر میبرند، در حالی که طعم کفر برای کسانی که به سواستفاده از ایمان میپردازند، تلخ است.
هوش مصنوعی: در دلتنگی و آلام، آن ساقی که دل را آرام میکند، تنها همین آرامش را برای دردهایت به ارمغان میآورد و به جز این درمانی برای جراحتهای درون سینه تو ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به جز ریش بلا مرهم مبادا ریسه ریشان را
عداوت با دل من باد زهر آلود نیشان را
به من بیگانگان را کی دل هم صحبتی ماند
که با من صحبت غم می کند بیگانه خویشان را
دمی صد چشمه هایی ۰۰۰ از دلم سر آمد و شادم
[...]
نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را
تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را
چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم
که جمعیت شمارد دیده ام خواب پریشان را
چراغ صبح صادق روشن از خورشید تابان شد
[...]
محبت با تو حاجتمند کرده سینه ریشان را
نمی پرسی تو از نامهربانی درد کیشان را
به گوشت زلف می گوید سراسر حال ایشان را
فراهم کن یکی اوراق دلهای پریشان را
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.