گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

دست‌برد غم چو می‌بینی چه پرسی سر گذشت

پای مال محنتم زآن اشکم از سر درگذشت

نیم تشت فرش اغبر تا لبالب شد ز خون

عکس موج او ز تاس قبه اخضر گذشت

لشکر ضحاک شد در شهر کرمان خیمه زد

چتر افریدون عدل از خاک کرمان برگذشت

از دوام بیم شد بام قصورش جای بوم

تا همای عافیت پرید و زاین در درگذشت

روز راحت را در این تاریخ شب‌خوش گفته‌ایم

بس که غارت رابه ما هر روز و شب لشگر گذشت

صبح را شد چهره زرد و شد شفق را اشک سرخ

زاین سیه‌رویی که بر مردم در این کشور گذشت

یا رب آخر چند از این یا رب که از ما هر سحر

بی‌سخن بر سمع صدر و سید و سرور گذشت