گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چهارسوی جهان لشگر بهار گرفت

بنفشه رنگ و سمن‌بوی گل‌نگار گرفت

صبا نقاب ریاحین مشک‌بیز گشاد

درخت مروحه شاخ سیم بار گرفت

بهار مفرش کافوری از چمن برچید

شمال پنجه زرین شاخسار گرفت

به جای آن دم طاووس و پر طوطی بین

که عرصه چمن و صحن مرغزار گرفت

در آب بسته کنون آتش گداخته خواه

که باد دست در او زر چو خاک خوار گرفت

ز یار شیرین تلخی ستان در این موسم

که رنگ و بوی ز رخسار و زلف یار گرفت

هزار طفل طرب زاید از مشیمه دل

چو مادر قدح از صلب شیشه بار گرفت

خوشا کسی که در این فصل با حریفی خوش

به سبزه و لب جو جام خوشگوار گرفت