گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

شنیده ام که ازین خطه دیر گاهی علم

سفر گزید و سبک رخت عافیت بربست

گسست رشته پیوند خود ز مشرقیان

به باختر شد و با اهل غرب در پیوست

ز شمع چهره وی بزم غیر روشن شد

چنانکه در غم وی پشت راستان بشکست

خدا یگانا شاها ز درد بی هنری

چنان شدند بزرگان شرق تیره و پست

که کش از ایشان گفتار راست نشنودی

کجا نیوشد گفتار گوش مردم مست

سپس شدند به درگاه کردگار بزرگ

به آه و ناله مگر چاره ای کنند بدست

ز کردگار جهانبان ترا رسید الهام

که در کمان بری آن تیر کو گذشته ز شست

تو نیز ای هنری شه نکو جدا کردی

ز لاله خار وز در خاره وز شهد گبست

چو باب علم گشودی تو، بسته شد در جهل

چو باد پیش سلیمان وزید پشه بجست

دو کار کردی الحق کز این دو کار شگرف

دوباره صید سعادت فتادت اندر شست

وزین دو کار سرافراز گشت و خرم شد

سری که سود به خاک و دلی که از غم خست

نخست شرکت اسلامیان ز همت خویش

پدید کردی وز آن گشت نیستها همه هست

ز شرکت است همه کار ملک بر سامان

که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست

خدای یار جماعت بود ولی به خلاف

نظام سبحه پراکنده شد چو رشته گسست

سپس ز مدرسه آن گوهری که گم شده بود

بدست کردی و گستردی از کرامت دست

ز نور این گهر تابناک رایت داد

بپا ستاد و خداوند دین به تخت نشست

فضیلتی که تو بنموده ای که بنماید

کرامتی که تو کردی کسی کجا یارست

بلی ز نیروی اعجاز بگسلد نیرنگ

چنانکه بازوی فرجود بشکند فرهست

کنون دعای تو فرض است بر همه گیتی

که راستکاری و دین پرور و خدای پرست

هزار شکر که از مهر ظل سلطانی

برست تخم هنر وز هزار آفت رست