گنجور

 
ادیب الممالک

ای آنکه مردم گیتی به درو گوهر و لعل

کنند فخر و تو داری شرف به گوهر خویش

توانی آنکه جوانی دهی بچرخ کهن

ز نفخه نفس پاک روح پرور خویش

درین چکامه یکی تهنیت سرودستم

ورود شاه جوانبخت را به کشور خویش

هم از اتابیکی صدراعظمش شرحی

نمودم از ره اخلاص زیب دفتر خویش

اگر عنایت و فضل تو همرهی سازد

درافکنی به سر بنده سایه پر خویش

به پیش گاه اتابک رسانی این اشعار

جواب آن بفرستی برای چاکر خویش

مزید لطف ترا شکرها کنم زیراک

هنوز شهد تو دارم درون ساغر خویش

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رای انور خویش

نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب

[...]

ابن یمین

کریم دولت و دین سرور زمان و زمین

توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش

سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف

ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش

عروس مملکت اندر زمان جلوه گری

[...]

سیف فرغانی

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

[...]

جنید شیرازی

گرم به قول رقیبان برند از بر خویش

نه ممکن است که دل برکنم ز دل‌بر خویش

دلش سپردم و عذرم به جا همی‌خواهم

که شرمسارم از این تحفه محقر خویش

چو آستین ارادت ز دست بیرون است

[...]

صوفی محمد هروی

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه