گنجور

 
صوفی محمد هروی

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

لبان خشک و رخ زرد و دیده تر خویش

بگفتمش بنویسم غمی به او دل گفت

مگر روان چو قلم بگذری تو از سر خویش

نمی کند به من او التفات وه چه کنم

مگر فرشته فرود آورد برو پر خویش

ازین درم بمران زان که بی سبب نایم

سگان کوی ترا خوانده ام برادر خویش

به حال صوفی مسکین قلم بگرید زار

زشعرها که نویسد به روی دفتر خویش

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رای انور خویش

نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب

[...]

ابن یمین

کریم دولت و دین سرور زمان و زمین

توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش

سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف

ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش

عروس مملکت اندر زمان جلوه گری

[...]

سیف فرغانی

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

[...]

جنید شیرازی

گرم به قول رقیبان برند از بر خویش

نه ممکن است که دل برکنم ز دل‌بر خویش

دلش سپردم و عذرم به جا همی‌خواهم

که شرمسارم از این تحفه محقر خویش

چو آستین ارادت ز دست بیرون است

[...]

جامی

مدار آینه را در صفا برابر خویش

به دست شانه مده طره معنبر خویش

نبرده ام به می لعل دست بی لب تو

که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش

رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه