گرم به قول رقیبان برند از بر خویش
نه ممکن است که دل برکنم ز دلبر خویش
دلش سپردم و عذرم به جا همیخواهم
که شرمسارم از این تحفه محقر خویش
چو آستین ارادت ز دست بیرون است
بر آستان عبادت نهادهام سر خویش
زند به تیروم در آرزوی آن میرم
که التفات نماید به صید لاغر خویش
فراق صحبت مردن برابر است مرا
به دوستی که مگر دورم از برابر خویش
مرا مگوی که کی طالع تو نیک شود
که غافلند حکیمان ز سیر اختر خویش
صلای عشق توان زد فقیه خودبین را
ولی به خاک بباید فکند گوهر خویش
کسی بیان نکند درس عشق را چون من
که غیر فرو شستهام ز دفتر خویش
(جنید) را سر خدمت بر آستانه توست
اگر ممالک عالم کند مسخر خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.