گرم به قول رقیبان برند از بر خویش
نه ممکن است که دل برکنم ز دلبر خویش
دلش سپردم و عذرم به جا همیخواهم
که شرمسارم از این تحفه محقر خویش
چو آستین ارادت ز دست بیرون است
بر آستان عبادت نهادهام سر خویش
زند به تیروم در آرزوی آن میرم
که التفات نماید به صید لاغر خویش
فراق صحبت مردن برابر است مرا
به دوستی که مگر دورم از برابر خویش
مرا مگوی که کی طالع تو نیک شود
که غافلند حکیمان ز سیر اختر خویش
صلای عشق توان زد فقیه خودبین را
ولی به خاک بباید فکند گوهر خویش
کسی بیان نکند درس عشق را چون من
که غیر فرو شستهام ز دفتر خویش
(جنید) را سر خدمت بر آستانه توست
اگر ممالک عالم کند مسخر خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی
چنان که در دلت آید به رای انور خویش
نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب
[...]
کریم دولت و دین سرور زمان و زمین
توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف
ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش
عروس مملکت اندر زمان جلوه گری
[...]
سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش
ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش
بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم
چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش
بود بآب دهانش نیاز و خاک درش
[...]
بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش
من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش
نشانده ام به لب جویبار دیده کنون
خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش
به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست
[...]
مدار آینه را در صفا برابر خویش
به دست شانه مده طره معنبر خویش
نبرده ام به می لعل دست بی لب تو
که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.