گنجور

 
جنید شیرازی

گرم به قول رقیبان برند از بر خویش

نه ممکن است که دل برکنم ز دل‌بر خویش

دلش سپردم و عذرم به جا همی‌خواهم

که شرمسارم از این تحفه محقر خویش

چو آستین ارادت ز دست بیرون است

بر آستان عبادت نهاده‌ام سر خویش

زند به تیروم در آرزوی آن میرم

که التفات نماید به صید لاغر خویش

فراق صحبت مردن برابر است مرا

به دوستی که مگر دورم از برابر خویش

مرا مگوی که کی طالع تو نیک شود

که غافلند حکیمان ز سیر اختر خویش

صلای عشق توان زد فقیه خودبین را

ولی به خاک بباید فکند گوهر خویش

کسی بیان نکند درس عشق را چون من

که غیر فرو شسته‌ام ز دفتر خویش

(جنید) را سر خدمت بر آستانه توست

اگر ممالک عالم کند مسخر خویش

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رای انور خویش

نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب

[...]

ابن یمین

کریم دولت و دین سرور زمان و زمین

توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش

سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف

ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش

عروس مملکت اندر زمان جلوه گری

[...]

سیف فرغانی

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

[...]

صوفی محمد هروی

بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش

من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش

نشانده ام به لب جویبار دیده کنون

خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش

به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست

[...]

جامی

مدار آینه را در صفا برابر خویش

به دست شانه مده طره معنبر خویش

نبرده ام به می لعل دست بی لب تو

که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش

رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه