گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

از آندمی که پدیدار گشت هوش نخست

پی نماز کمر بست پیش یزدان چست

چو سرور است شد و چون بنفشه سر در پیش

چو غنچه دوخت لب از گفتگوی و چون گل رست

سپس بگفته یزدان شد از سپهر بخاک

نشست در سر دانا و مغز او را شست

ز کردگار رسیدش بگوش جان فر تاب

که پیشوای جهانی و گفته گفته تست

کجا که باشی کفشیر هر شکسته کنی

کجا که نیستی آنجا شکسته است درست

بگیر پورا دامان هوش و دست خرد

مگیر گفت مرا یاوه و گزافه و سست

خرد رهی است کز او هر که هرچه جوید یافت

خرد رهیست کزان هرکه هرچه خواهد جست