گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

می طهور نیاید مرا بکار امروز

که باده خورده ام از دست آن نگار امروز

بجای برف هما گو پراکند الماس

که بزم ما زرخ دوست شد بهار امروز

بپشت گاو نهادند رخت زهد و شدند

سبوکشان بخر خویشتن سوار امروز

ز فرقت رمضان خونگریست دیده بط

چنانکه بربط نالیده زارزار امروز

چه خندها که بطامات شیخ شهر زند

پیاله در کف رند شرابخوار امروز

بنه مه رمضان را بپیش کفش ادب

که شد طلایه شوال آشکار امروز

فقیه شهر که دی سنگ زد بساغر ما

ز پیر میکده میجست اعتذار امروز

ثواب روزه سی روزه را مصالحه کرد

بیک پیاله می ناب خوشگوار امروز

بتا از آن می دوشینه ساغری در ده

بیاد مجلس میر بزرگوار امروز

سر کرام و امیر نظام و صدر عظام

که بختیار جهان شد باختیار امروز

ز روزگار ننالند بندگان درش

که اوست عاقله دور روزگار امروز

خدایگانا مسرور و شاد و خرم زی

بروی فرخ سالار کامکار امروز

اگرچه خاطرت آسوده است حال نژند

مکن اراده نهضت ازین دیار امروز

که اختیار بد و نیک کار ملکت را

نهاده است بدست تو شهریار امروز

مپوش زنهار ایخواجه چشم ازین مردم

که آمدند بکویت بزینهار امروز

تو ای یمین ولیعهد شاه خطه شرق

ز ذیل خواجه خود دست برمدار امروز

بساز با هنر خویش کار گیتی را

که نیست جز تو درین عرصه مرد کار امروز