گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

هژیر و نغز و خوش ای باد نوبهار بوز

که دیرگاه براه تو مانده دختر رز

پرند سبز بگلبن بپوش تا ما نیز

ز یادگار خزان برکنیم جامه خز

بیا که رایت کیخسرو بهار رسید

گذشت نوبت افراسیاب و گرسیوز

بشد سپاه زمستان ز جیش فروردین

چنانکه باز نگردد چو قارظان عنز

اگر نه شاعر فحل است عندلیب چرا

گهی به تعمیه خواند سرود و گه به لغز

وگرنه راوی اشعار شد تذرو چرا

نشید اعشی خواند همی ببحر رجز

هما ببارد مشک تتار و نافه چین

شجر بپوشد هندی حریر و رومی بز

ز فرط لطف تو گوئی نوشته بر رخ باغ

ز فضل میر جهاندار نکته موجز

بلند مرتبه میری که عهد او ستوار

بزرگوار وزیری که وعد او منجز

چنو نیارد توقیع نامه بن یحیی

چنو نتاند تلفیق چامه بن معتز

بنانش مرغی شیرین زبان و شکر نوش

سنانش ماری ضیغم شکار و ثعبان گز

یکی ز دشنه چنگیز برکشد چنگال

یکی ز دوده پرویز آورد پروز

سحر شنیدم گیتی سرود با یکتن

ز حاسدان در این خدایگان اعز

حجاب شکرش کشتی گمان زشت مبر

حساب فضلش کردی خیال خام مپز

کسی نیارد اندود آفتاب بگل

کسی نتابد پیمود ماهتاب بگز

خدایگانا بر عکس این حدیث شریف

که من طمع هوذل و من قنع هوعز

طمع بفضل تو عز است و ترک آن ذلت

و دوح فضلک فی روضة الندی یهتز

ولی من ایچ نخواهم ز حضرت تو جز آنک

جهان محیطی باشد تو اندر او مرکز

ستاره هم بتو سازد مطاوعت هم بر

زمانه هم بتو جوید مفاخرت هم از

بر نصایح تو پند نامه لقمان

بود چه پیش نبی لوح ابجد و هوز

گل مصفا از روی چون بهار ببوی

می گوارا از لعل چون عقیق بمز

مخالف تو بزندان غم چو بوتیمار

عدوت میرد همچون به پیله دودالقز

برات پردگیان معاندان ترا

نوشته اند بزخم عمود بن القز