گنجور

غزل ۲۶۸

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

صدیق تعریف » شیدائی » تصنیف فراق

علیرضا افتخاری » کاروان » تصنیف کاروان

شهرام ناظری » کیش مهر » تصنیف.کاروان.نوا

محمدرضا شجریان » پیوند مهر » قطعه ی ضربی (ای ساربان)

سالار عقیلی » عشق ماند » تصنیف راست/ ای ساربان

علیرضا افتخاری » قصه شمع » دستان

علیرضا افتخاری » خروش بحر » کاروان (شور)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دکتر امیر محمد احمدزاده متخصص مغز و اعصاب نوشته:

من هر موقع این شعر رو می خونم روحم برواز میکنه شما جطور؟

مهدی نوشته:

صدیق تعریف در آلبوم شیدایی ای تصنیف را با یه تغییراتی که در زیر آوردم خونده:

بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم

می رود و نمی رود ناقه به زیر محملم

که از طرفی تو می کشی و از طرفی سلاسلم

او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان

دیگر نپرس از من نشان ف که از دل نشانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ، ای دلستان نازنین

که آشوب و فریاد از زمین ، بر آسمانم می رود

با آن همه بیداد او و این عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

عباس مشرف رضوی نوشته:

یادآوری برخی دگرگونیها در ضبط:
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
به
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
به
من مانده‌ام مهجور از او درمانده و رنجور از او

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
به
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش سرخوشم
(توضیح پیشنهادی: بگذاشتن به معنی از سرگذاشتن - از سر بیرون کردن؛ چنانکه فرموده: بنده سرخواهد نهاد وانگه ز سر سودای تو - نه به معنی باقی گذاشتن؛ که مستلزم معنی مثبت “سرخوش” است و نه منفی “ناخوش”؛ بعلاوه “عیش ناخوش” متناقض می نماید)
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
به
در سینه دارم یاد او تا بر زبانم می‌رود
(هرچندصورت اول درستتر می نماید؛ مگر آنکه “تا” بمعنی تکرار و نهایت باشد؛ یعنی “تاجاییکه” و نه به معنی “هنگامیکه” یا “بمحض اینکه”؛ چون درصورت اخیر یعنی، اول برزبانم می رود، و بعد بمحض آن چنین شد، در سینه ام یادآوری می شود؛ که به این معنی درست نمی نماید)
بازآی و بر چشم نشین ای دلستان نازنین
به
بازآی و بر چشمم نشین ای دلفریب نازنین

عباس مشرف رضوی نوشته:

* بعد بمحض اینکه چنین شد، در سینه ام یادآوری می شود…. و الخ

محمد یوسفی نوشته:

در مصرع آخر فکر می کنم به جای “نمیارم” بایستی “نمی آرم” آورده شود.

مادر امیرعلیی نوشته:

من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
این مصرع برای هرکسی رنگ بوئی داره
و با شنیدن آن خاطرات تلخ و شیرینی را بیاد میاره
ولی من اون بخاطر اینکه کلمه به کلمه اش شده نقش وجودم و روحم دوست دارم ومکررا” تکرارمیکنم
در زمانی که طفل ۵/۴ ساله زیبائی در دریای بیکران فغان وحسرت روی امواج خاطره ها و ارزوهای مستقبلینش رهسپار دیار باقی بود چشمان خسته وخونباری برای اخرین بار اورا نظاره میکرد و می خواست که سعی کند باور دارد این گذشتن ز او را

مادر امیرعلیی نوشته:

ولی چه حاصل
ان که مثل یاس سپید در دریای ترنم دعوت جانانش میرقصید وخرامان بسوی او رهسپار بود دردانه مــــــن بود. پس به حق باید گفت که
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.

مسعود نوشته:

بنده مسمطی در تضمین و استقبال از این غزل سعدی سرودم :

بشنو سخن از قصه ای اینک زمانم میرود
من در بهار زندگی گویی توانم میرود
از بار عشق ای همرهان قد در کمانم میرود
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود»
«وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

قلبم شده مفطور از او جانم شده محرور از او
درمانده و مخمور از او سر تا قدم پر شور از او
آهو زمن مخدور از او عالم همه مسرور از او
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او»
«گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

با حسرت و حرص و جنون از دام او دل شد برون
درد و غمم از حد فزون رویم ز داغش لاله گون
شد همتم پست و زبون عاجز شدم بی چند و چون
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون»
«پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود

از زخم تیر ابروان من چون قلم با سر دوان
دیگر ندارم من توان فرسوده شد جسم جوان
ره پر ز خم چون کندوان آید فغان از رهروان
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان»
«کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او در صفت همچون مشان در اوج باشد بی مشان
من زیر پایم چون عشان اما دلم آتشفشان
در جستجویش سر کشان پیموده ام هر کهکشان
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان»
«دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

مختل نمود آسایشم از من ربود آرامشم
چون خنگ شب در کاهشم از دوریش در نالشم
چیزی نگوید دانشم یس به آتش میکشم
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم»
«چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود

از خنده دلشاد او وان طره آزاد او
وز نرگس آباد او وان قد چون شمشاد او
هستی شده بر باد او شیرین و من فرهاد او
با آن همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او»
«در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

هر کس شنید اسرار من انکار او اصرار من
خندید بر افکار من کوشید بر آزار من
اما چه جای زار من با این دل بیمار من
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من»
«گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

ای روی تو چون یاسمین ابرو کمان و نو مهین
آخر چرا این جور و کین بی مهری و ناز اینچنین
این سائل کویت ببین دل در فراقت شد حزین
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین»
«کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

دور از بر من در چمن او خفته پیش نسترن
ای روزگار اهرمن از تیغ خود بر من بزن
من نزد خارم در کفن آماده ترک وطن
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن»
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

هر چند دل شد بینوا با محنت و غم آشنا
سیلاب خون شد چشم ها در گوش من شد ناسزا
آن پادشاهی شد گدا زیبا سرودی شیخنا
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا»
«طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم میرود

کورش نوشته:

سعدی خیلی ساده عنوان کرده که پیر و مرشدش که به منزله جان است از جلوی چشم او عبور کرده است .

سجاد جابری نوشته:

با سلام
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد ژاله اصفهانی

محمد نوشته:

در بیت ششم احتمالا مصراع اول به این شکل صحیح است:
بگذشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

محمد تولیت نوشته:

سعدی حرف دل خیلیا رو بزیباترین شکل گفته. حقا که بهترینه.

محمد حکیمی نوشته:

بیت چهارم، ساربان درست است. لطفا اصلاح شود.
محمل بدار ای ساربان
ممنون

مشق سکوت- رها نوشته:

واقعا تموم وجود آدم رو به لرزه می اندازه این شعر

آرام نوشته:

از یادم نمیرود کلاس دوم انسانی و دبیر فرهیخته ادبیات …
آنچنان شوری با خواندن این شعر در درونم شکل گرفت که هنوز دست تطاول سالیان بدان نرسیده …

یادش بخیر فقط این بیت را دوبار خواند نمی دانم چرا شاید شما بدانید

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

امین کیخا نوشته:

خدایت ز دست یاز روزگار نگه داراد آرام جان

رامین نوشته:

بیت چهارم به این شکل نیز می تواند باشد (به جای روانم، که جانم بگذاریم) :

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی که جانم می‌رود

رامین نوشته:

در تصحیح محمد علی فروغی بیت اول اینگونه آمده است:

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود …

(سعدی در غزلی دیگر گفته:

ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست

چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست)

و مصراع دوم بیت پنجم هم در همان منبع اینگونه آمده:

دیگر مپرس از دل نشان کز دل نشانم می‌رود

فراز دهقانی نوشته:

این شعر کلا حالمو دگرگون میکنه
خصوصا اونجا که میگه:
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

افشین و زهرا نوشته:

من و خانومم داریم همزمان این شعر و با فاصله ۸۰۰ کیلومتر از هم و پشت کامپیوتر می خونیم. هردومون گنگ و سرشار موندیم که این شاید چندمین بار هست که اینو می خونیم ولی هنوز میخکوب میشیم و فریادمون لای استخونهای مغزمون جا میمونه و حواله به ناله سعدی می شود. راحت بخواب سعدی نازنین.

امین کیخا نوشته:

درود به هردویتان باشد بهم رسیدن و بهم روزگار گذراندن افشین و زهرای مهربان

شمس الحق نوشته:

افشین وزهرای عزیز
جمله ای زیبا تر از آنچه امین کیخا برایتان نوشت درچنته ندارم ولی من معلم فارسیم و گفته اند که چوب استاد به زمهر پدر .
ازشما وهمه دوستان خواهش میکنم ننویسد هست و هست . این هست نوشتن شما کشت مرا . نوشته اید [ این چندمین بار هست ] این جمله پارسی نیست و غلط است .
لطفاً یا بنویسید :
این چندمین بار است .
یا
این چندمین بارست .
ویا
این چندمین باره .
وصالتان نزدیک است ، غصه نخورید فرزندان من .

افشین و زهرا نوشته:

سلام به همه دوستان.
ما با سعدی روزها گذراندیم و شب ها طی کردیم. سالها سر بر آستین مهر غزل او نهاده فریادها زدیم. چون گردی بر بال قامت افشان گلستانش نشستیم و چون رودی بر بوستان حیرت انگیزش گذشتیم. ما زاده ی آن گلستانیم که شقایق خیس شرم شد از شمیم عطر غزل هایش. ما ساکن آن بوستانیم که سرو خم آورد بر ابروی بوته ی شیرین غزلش. ما فرزندان سعدی هستیم. زاده از شعر او.
تشکر از لطف همه ی دوستان و چوب شیرین معلم عزیزمان شمس الحق.

شمس الحق نوشته:

زهرا و افشین عزیزم [ یادتان باشد که خانم ها همواره مقدمند] متن دلاویزی بود و حال که از سر تحبیب حقیر را بعنوان معلمی ناچیز پذیرا شدید ، اجازه بفرمایید به دو نکته درآن متن دلپذیر اشاره کنم :
شمیم یعنی عطر عزیزان من پس شمیم عطر بی معنیست ودیگراینکه درگلستان غزلی وجود ندارد و همه حکایت است درهشت باب . البته در دیباچه اش اشعار نغزی موجود است ، اما غزل نیست . جای غزل های سعدی همه در بوستان است .
یکی ازابیات دیباچه که من بسیار دوست دارمش این است :
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز

این را هم بگویم و بروم که من به تشویق مرحوم پدرم کل دیباچه گلستان را در ۴ سالگی از بر کردم و به پاس آن کار یک سه چرخه آبی رنگ جایزه گرفتم . یاد آن روزهای خوش بخیر . منت خدای را عز و جل …. همیشه عاشق باشید .

الهام مظفری نوشته:

آقای شمس الحق! غزلیات سعدی در بوستان است؟؟؟!!!! خواهش میکنم مجموعۀ دوجلدی غزلیات سعدی، به کوشش خطیب رهبر را از منظر بگذرانید تا با مثنوی بوستان اشتباه نگیرید!

شمس الحق نوشته:

خیر سرکار خانم الهام عزیز اشتباهی درکار نیست وآنچه حقیرعرض کرد بر مبنای دو جلد کتاب خطی است که ازکودکی با آنها آشنا بوده ام و در کتابخانه مرحوم پدرم بود که تقدیم کتابخانه ملی شد به همراه ۵۰۰۰ مجلد دیگر و اکنون باید در آنجا موجود باشد که یکی گلستان ودیگری بوستان سعدی بود وکل آثار استاد سخن را تشکیل میداد . البته حضرتعالی هم حق دارید زیرا بعد ها کتاب بوستان را به چندین کتاب تفکیک و چاپ کردند که ازجمله آنها دیوان سعدیست که مورد نظر شماست وشامل غزلیات وقصاید ورباعیات وبنظرم قطعات اوست . بهر حال ازاینکه این موضوع را تذکر دادید سپاسگزارم نه برای خود که برای نسل کنونی که باید غزلیات سعدی را در کتابی بنام دیوان اشعار سعدی بیابد و نه بوستان اما آنچه که متوجه نشدم ازفرمایشات شما [ مثنوی بوستان ] است که اگرچنین چیزی هم وجود داشته باشد که شدیداً به آن شک دارم حقیر از آن بی خبر است . ارادتمند شما

امین کیخا نوشته:

با درود به بانو الهام
ما مدتی است اینجا می نویسیم و با نرمشپذیری و پند نیوشی روزگار می گذرانیم ، دوست دارم شما هم بنویسید ولی با ما مروت و با دیگران مدارا کنید . چشم براه نوشته های زیبنده شما می مانیم .

شمس الحق نوشته:

دکتر جان به همین آسانی حقیر را در ردیف دشمنان الهام بانو قرار دادی . آقا دست مریزاد .

الهام نوشته:

سلام آقای امین کیخا!
نمیدانم چه حرفی از من باعث شده مرا تندخو و پند ناشنو بدانید! مثل اینکه حرفی مخالف زدن اینجا حمل بر بی ادبیست!
من اگر مخالفتی کردم به خاطر خودپسندی و خودبرتربینی هرگز نبوده است، فقط میخواستم چند صدایی حاکم باشد تا خوانندگان حاشیه ها فکر، مطالعه و انتخاب کنند. خواهش میکنم همه چنین باشیم و صداهای مخالف را بتابیم. من هم این چند وقت بنا به دلایلی وسوسۀ یادداشت نوشتن داشتم ولی ازین به بعد ترجیح میدهم بیشتر بخوانم تا بنویسم و افسوس فرصتها بخورم.
هیچکس کامل نیست و این مرا به آن میدارد که بخوانم و بخوانم و…
سپاسگزار

امین کیخا نوشته:

خداراستی بازار جابجاگیری واژگان گرم است من خیلی ملایم از الهام بانو خواسته ام که نرمشپذیر تر باشند . و نه یک کلمه بیشتر . درود بر همه دوستان اگر ادیبان تاب همدیگر را نیاورند شگفت می نماید .

عارفه.م نوشته:

اگه کسی تا حالا دلش شکسته باشه ،یا حتی یه کوچولو دلش لرزیده باشه ،یا حتی فقط یه بار بغض کرده باشه وقتی این غزل زیبا رو بخونه یا دوباره بغض می کنه ،یا داغ دلش تازه می شه و اشک می ریزه.
این غزل محشره!!!

ناکام کرد نوشته:

سلام بر ادیبان و ادب دوستان عزیز خصوصا آقا مسعود
مسمط تضمینی آقا مسعود بسیار زیبا و استادانه سروده شده است و اگر نبود سعدی خداوندگار سخن هر آیینه این استاد گرامی نیز جزو غزل سُرایان بزرگ به شمار می آمد . ولی کاش خودش را کاملا شناسانده بود و انگیزه اش از از این تضمین تزئینی را بیان می فرمود .
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز … مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

ابوشریف نوشته:

اگر حضرت سعدی همین یک غزل را هم سروده بود, تا ابد نامش جاودان می ماند. عاشقانه تر از این شعر کمتر سراغ دارم, ختم سخن , قند مکرر ..

محمود گناوه نوشته:

اونقدر من این شعر رو دوست دارم که هر وقت میخونمش شادابی رو توی تماام سلولهای بدنم حس میکنم. هر بیت این شعر یه شاه بیته، هر وقت دلم برا شعر تنگ میشه این اولین شعریه که بر زبونم جاری میشه. البته احساس میکنم این شعر با شعرهای دیگه شیخ اجل هم متفاوته. بهر حال خیلی عالیه

Artemis نوشته:

من که میمیرم و زنده میشم وقتی این سعر رو می حونم

مرتضی نوشته:

من دلستانم داره برای همیشه از پیشم میره و وقتی این شعر رو میخونم نزدیکه که قلبم وایسه اگر جوون نبودم وقلبم کمی مشکل داشت حتما وای میساد

یک مهندس نوشته:

طبق نسخه ای خیلی قدیمی که من از کتاب سعدی دارم:
بگذشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
درست هستش.
شایدم نه.
متخصصان نظر دهند.

سکوت فریاد نوشته:

با این که تمامی غزل های حافظ رو یک به یک می پرستم ولی اقراق می کنم که این غزل زیباترین غزل در زبان پارسی است.

کولاکی است در شعر پارسی.

maysam نوشته:

سلام
نوشته های دوستان رو خوندم دلم نیومد بدون حاشیه بگذرم
من خودم عاشق شعار نظامی ام ولی حقا غزلیات سعدی اوج زیبایی شعر فارسیه.

ناشناس نوشته:

سلام خدا بر حضرت زینب کبری.
«محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان»
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»

شهاب حسن نژاد نوشته:

به نام خالق
با سلام خدمت ادب دوستان ایران زمین
در مورد این شعر این سخن بس که:
هنر نزد ایرانیان است و بس

عبدالله نظری گنجه لو نوشته:

باید این شعرو هر روز خواند و هر روز تکرارش کرد
معادل فارسیشو نمی دونم
ولی به ترکی
“آدامین جانین آلیر بو شعر”

بهار نوشته:

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

این بیت چه معنایی داری؟
غنودن یعنی چه؟

زینب نوشته:

می نغنوم به چه معناست؟؟
تو لغت نامه هم نشد معنیشو پیداکنم

ادب دوست نوشته:

غنودن ، خفتن و به خواب رفتن است، و می نغنوم به خواب اندر نمی روم، نمی خوابم، خواب به چشمم نمی آید.

امید نوشته:

بهترین شعر تاریخ

یکتا نوشته:

چرت است

عاکف خراسانی نوشته:

با سلام

با غزل ( سلسله مو ) منتظرتان هستم .

لیلا نوشته:

عاشق این شعرم…پر از انگیزه مشم و روحم تازه میشه.ممنون

لیلا نوشته:

به نظر من عاشقانه ترین شعر فارسیه.من با هر مصرعش زار میزنم.خصوصا این مصرع:او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان… آخه من خودم دلستانم رو روونه کردم تا بره و خوشبخت بشه و فقط خدای من میدونه تلخی این زهر تنهایی چه با روزگارم کرد.با خوندن این شعر همیشه احساس میکنم سعدی من و روزگارم رو داشته نظاره میکرده و سروده :من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

ناشناس نوشته:

واقعا من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود…. هربار این شعر رو میخونم دلم میلرزه. وصف حال دل من.

عماد نوشته:

گفتم به “نیرنگ” و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

“نیرنگ” واژه ای است پهلوی به معنی آیین دینی و نیایش=دعا
در عربی نیرنج گویند و جمع آن نیرنجات است

بسیاری از نیایشهای کوتاه دین مزداپرستی نیرنگ نامیده میشود چنانکه نیرنگ آتش و نیرنگ کشتی و …
این نیایشها را دارای تاثیر بسیار میدانستند چنانکه برای دوری از پیشامد بد و دوری از گزندها نیرنگ و دعای ویژه آن داشتند مانند نیرنگ سردرد-نیرنگ حاجت-نیرنگ برای زایمان آسوده و نیرنگ دور کردن دزد و …
در سنت ایرانیان نیرنگ از نیایشهای مشکل گشای بسیار کهن بود.نیرنگ از وازه های دینی زرتشتی است که پس از اسلام تغییر معنی داده و از آن معنی سحر و شعبده و افسون و فریب و حیله بدست داده اند.
به گونه ای که نیرنگ و نیرنگ بازی و نیرنگ باز همه بوی مکر و حیله دارند.

در ادبیات پهلوی و پازند مجموعه ای هست به نام “نیرنگستان” با ۳۲۰۰ واژه اوستایی و ۶۰۰۰ واژه پهلوی در گزارش و ۱۸۰۰ واژه اوستایی و ۲۲۰۰۰ واژه پهلوی در توضیح و تفسیر که پاره ای از نوشته های زرتشتی با گزارش و توضیح پهلوی در آن آمده است و به تعبیر آمروزی میتوان آن را مراسم و مناسک خواند.

نیرنگ دین=نیایش دینی،دعای دینی،آیین دینی

نیرنگ کشتی بستن=آیین ویژه کشتی(کمربند) بستن بر تن نوجوانان ۱۵ ساله که نخستین بار به جرگه مزداپرستان درمی آیند.

7 نوشته:

با سپاس از جناب عماد بابت توضیح مفید درباره نیرنگ به نظر می آیداز نظر سعدی نیرنگ مثبت است در برابر فریب و خود فن هست

میان دو بد خواه کوتاه دست

نه فرزانگی باشد ایمن نشست

که گر هر دو باهم سگالند راز

شود دست کوتاه ایشان دراز

یکی را به نیرنگ مشغول دار

دگر را برآور ز هستی دمار

نیک محمد نوشته:

من وقتی این شعر را با آواز احمدظاهر وساربان می شنوم خیلی کیف می کنم

کسرا نوشته:

عالی بود عالی … روحش شاد

نازنین نوشته:

قلبمو تکون میده…..وای که چه زیبا گفته….من دگر شعر نخواهم که نوشتن که مگس زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است……

بهنام نوشته:

چه نموده ای شیخ

باقیدارامید بیگزاد نوشته:

درگردشِ چرخِ دنی عمرِ گرانم میرود
دنیا به کامِ من نشد حالا که جانم میرود
لَختی نیاسودم درین ماتمسرایِ زندگی
ازسینه تاعرش برین آهُ فغانم میرود
این سینه می سوزد اگردرآتشِ دلواپسی؛
امشب زپیشم هردونورِدیدگانم میرود
عزمِ سفردارد کسی … آیینه وآب آورید!
صبروتحمل مشکلست ، تازه جوانم میرود
دوری آغوشِ ترا، جانا! تحمل کی کنم؟
این آتشِ دردو فراق تااستخوانم میرود
باهیچ کس نسپرده ام ازخودعنانِ اختیار
اکنون با نیمِ نگاه ازکف عنانم میرود
« مریم » نمیدانم چه خاکی برسرم باید کنم؟
هرگاه مقابل میشوم باتو ، توانم میرود
۲۹/۶/۱۳۹۴
باقیدار امید « بیگزاد »

ناشناس نوشته:

غفلغغف

raha نوشته:

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
.
.
.
.
.با تمام وجود درکش میکنم کاشنمیرفت…

زهرا نوشته:

می شه معنی اش رو بگین

kosar(baran) نوشته:

شنو سخن از قصه ای اینک زمانم میرود
من در بهار زندگی گویی توانم میرود
از بار عشق ای همرهان قد در کمانم میرود
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود»
«وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
قلبم شده مفطور از او جانم شده محرور از او
درمانده و مخمور از او سر تا قدم پر شور از او
آهو زمن مخدور از او عالم همه مسرور از او
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او»
«گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
با حسرت و حرص و جنون از دام او دل شد برون
درد و غمم از حد فزون رویم ز داغش لاله گون
شد همتم پست و زبون عاجز شدم بی چند و چون
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون»
«پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود
از زخم تیر ابروان من چون قلم با سر دوان
دیگر ندارم من توان فرسوده شد جسم جوان
ره پر ز خم چون کندوان آید فغان از رهروان
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان»
«کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او در صفت همچون مشان در اوج باشد بی مشان
من زیر پایم چون عشان اما دلم آتشفشان
در جستجویش سر کشان پیموده ام هر کهکشان
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان»
«دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
مختل نمود آسایشم از من ربود آرامشم
چون خنگ شب در کاهشم از دوریش در نالشم
چیزی نگوید دانشم یس به آتش میکشم
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم»
«چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود
از خنده دلشاد او وان طره آزاد او
وز نرگس آباد او وان قد چون شمشاد او
هستی شده بر باد او شیرین و من فرهاد او
با آن همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او»
«در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
هر کس شنید اسرار من انکار او اصرار من
خندید بر افکار من کوشید بر آزار من
اما چه جای زار من با این دل بیمار من
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من»
«گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
ای روی تو چون یاسمین ابرو کمان و نو مهین
آخر چرا این جور و کین بی مهری و ناز اینچنین
این سائل کویت ببین دل در فراقت شد حزین
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین»
«کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
دور از بر من در چمن او خفته پیش نسترن
ای روزگار اهرمن از تیغ خود بر من بزن
من نزد خارم در کفن آماده ترک وطن
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن»
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
هر چند دل شد بینوا با محنت و غم آشنا
سیلاب خون شد چشم ها در گوش من شد ناسزا
آن پادشاهی شد گدا زیبا سرودی شیخنا
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا»
«طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم میرود
مسعود آقا شعرتونو تا آخر خوندم فوق العاده بود…عااالی

دکتر اشکان نائینی نوشته:

فکر کنم چون شاعری را بتوان به حافظ قرآن بودن تشبیه کرد ؛ باید تفسیر اشعار او را نیز با قرآن سنجید و لا غیر …..
به این مطلب توجه کنید ، چه مطلبی را از آن در میکنید .

من در جوانی زیستم. ** تو در حواشی زیستن.
من در گرو دارم کمیت** تو در غنا داری تهی .
من در عجب وافق شدم ** تو در ادا غالب شدی .
من خصم آم ان وی زری ** تو در کنایه منحنی.

شریف نوشته:

با سلام و احترام
بهتر است در نقل اشعار دقت بیشتری داشته باشیم .یکی از دوستان مصرع ” اشتران را بار بر پشت است و ما را بر دل است ” را ” چارپایان بار بر پشتند و …” ذکر کرده ، منهای اینکه هم ایراد انشایی دارد و هم با عقل جور در نمی آید که چارپایان بطور عام بار بر پشت دارند ، شعر سعدی را از عرش به فرش کشانده است . روح سعدی را نرنجانیم .

ali نوشته:

میشه محسن چاوشی اینو بخونه؟؟

حمید نوشته:

استاد سخن سعدی
” من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود “

سید نوشته:

او میرود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان…
دیگر مپرس از من نشان،
کز دل نشانم میرود !

شاه بیت این شعر ب نظرم اینه…!
واقعا بی نظیره

شکوه نوشته:

با هر بیتش نفسم بند میاد و قلبم میخواد از جا در بیاد (با وجود اینکه تجربه ای از مضمون شعر ندارم)
عالیهههه

7 نوشته:

https://goo.gl/9LR9yw
پخش آنلاین با صدای شهرام ناضری

تماشاچی نوشته:

اونایی که عاشق بودن و به وصال یار نرسیدن، خیلی خوب این ابیات رو لمس می کنند، حتی اگه سالها گذشته باشه، بازم عشق همیشه شعله ای داره که یه جایی تو دل آدم روشنه و زوال ناپذیره. این شعر از اون عجایبیه که باعث میشه این شعله زبانه بکشه و یه حال عجیبی به آدم دست بده. من این حالو نمی تونم به زبان فارسی توصیف کنم، یعنی معادلی نمیشناسم. گویی از سر تا پا فرو میریزم و باز هستم. فقط میتونم بگم «هررژاندم»؛ شاید تنها این لغت تو زبان کردی بتونه کمی منظورو برسونه.
او می رود دامن کشان من…
من خود به جان خیشتن دیدم، که جانم می رود.. اما کاری نتونستم بکنم و تسلیم تقدیر شدم..

محمد زاهدیان تجنکی نوشته:

این متن را برای مخاطب عام می نویسم …

سعدیا گفتی به چشم خویشتن دیدی که جانت می رود
چون رفتنش را دیده ام ، آن دلستانم می رود
چون درد من را دیده بود ، آنگونه شادان می رود
من گشته ام شیدای او ، اما خرامان می رود
مرد دل در داغ او ، اما چه آسان می رود

م.ز.

جعفر میرناصری نوشته:

من فقط میتونم بگم که این غزل زیبا ترین غزل ادبیات ایرانه .

مهیار نوشته:

و شاید هم:
در رفتن جان از بدن گویند بسیاری سخن…

محسن -ایلام نوشته:

با سلام و خسته نباشید به ادمین های این سایت دکتر کیخا عزیز و بزرگوار شمس الحق و دیگر دوستان فعال در حاشیه نویسی اسم کاربریشان بیاد ندارم که نام ببرم که با حاشیه نویسی ها خوبشان که فهم شعر و شعور یادگیری زبان پارسی به ما نابلدن بیشتر می اموزند
پرسش داشتم …
دخانم و می نغنوم تلفظ و معنانی این دو کلمه چیست؟
پوزش میخواهم اگر جمله بندی و نگارشم ضعیف است

رضا نوشته:

آقا به نظر من این یکی از عاشقانه ترین ابیات فارسیه،بی نظیره،بی نظیر…

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

اصغر اکبری معین نوشته:

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود. میشه گفت که دراین مصرع سعدی بزرگوار از واج آرایی به میزان کم استفاده کرده است و تجسم سازی بسیار زیبا که بین سرو روان و روانم ایجاد شده اثرگذاری بالایی به این شعر داده شده.

شراره نوشته:

سلام عزیزان
معنی کلمه دخان چیست در بیت چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود؟
به ضم دال میباشد آیا؟ دُخان؟

گمنام-۱ نوشته:

شراره ،
پیداست که اهل دود نیستید، شنیده اید ” دود از کله کسی بلند شود “؟؟
دخان دود است و شرکت دخانیات که سیگار و ….برای بیمار کردن مردمان میسازد و میفروشد.

کمال داودوند نوشته:

ایول به این غزل زیبای سعدی،
بنده چندمصراع ازاین غزل رابا،
بادوستان،به اشتراک گذاشتم.
شب زیبای پاءیزیتان خوش.

رضا نوشته:

عبدالرحیم ساربان خواننده فقید افغان با صدایی استثنایی این غزل را خوانده است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام