گنجور

بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی

تا بری زین راز سرپوشیده بوی

مارگیری رفت سوی کوهسار

تا بگیرد او به افسونهاش مار

گر گران و گر شتابنده بود

آنک جویندست یابنده بود

در طلب زن دایما تو هر دو دست

که طلب در راه نیکو رهبرست

لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب

سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب

گه بگفت و گه بخاموشی و گه

بوی کردن گیر هر سو بوی شه

گفت آن یعقوب با اولاد خویش

جستن یوسف کنید از حد بیش

هر حس خود را درین جستن بجد

هر طرف رانید شکل مستعد

گفت از روح خدا لا تیاسوا

همچو گم کرده پسر رو سو بسو

از ره حس دهان پرسان شوید

گوش را بر چار راه آن نهید

هر کجا بوی خوش آید بو برید

سوی آن سر کاشنای آن سرید

هر کجا لطفی ببینی از کسی

سوی اصل لطف ره یابی عسی

این همه خوشها ز دریاییست ژرف

جزو را بگذار و بر کل دار طرف

جنگهای خلق بهر خوبیست

برگ بی برگی نشان طوبیست

خشمهای خلق بهر آشتیست

دام راحت دایما بی‌راحتیست

هر زدن بهر نوازش را بود

هر گله از شکر آگه می‌کند

بوی بر از جزو تا کل ای کریم

بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم

جنگها می آشتی آرد درست

مارگیر از بهر یاری مار جست

بهر یاری مار جوید آدمی

غم خورد بهر حریف بی‌غمی

او همی‌جستی یکی ماری شگرف

گرد کوهستان و در ایام برف

اژدهایی مرده دید آنجا عظیم

که دلش از شکل او شد پر ز بیم

مارگیر اندر زمستان شدید

مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر از بهر حیرانی خلق

مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهیست چون مفتون شود

کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و که حیران اوست

او چرا حیران شدست و ماردوست

مارگیر آن اژدها را بر گرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای

می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام

در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می‌نمود

عالم افسردست و نام او جماد

جامد افسرده بود ای اوستاد

باش تا خورشید حشر آید عیان

تا ببینی جنبش جسم جهان

چون عصای موسی اینجا مار شد

عقل را از ساکنان اخبار شد

پارهٔ خاک ترا چون مرد ساخت

خاکها را جملگی شاید شناخت

مرده زین سو اند و زان سو زنده‌اند

خامش اینجا و آن طرف گوینده‌اند

چون از آن سوشان فرستد سوی ما

آن عصا گردد سوی ما اژدها

کوهها هم لحن داودی کند

جوهر آهن بکف مومی بود

باد حمال سلیمانی شود

بحر با موسی سخن‌دانی شود

ماه با احمد اشارت‌بین شود

نار ابراهیم را نسرین شود

خاک قارون را چو ماری در کشد

استن حنانه آید در رشد

سنگ بر احمد سلامی می‌کند

کوه یحیی را پیامی می‌کند

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

چون شما سوی جمادی می‌روید

محرم جان جمادان چون شوید

از جمادی عالم جانها روید

غلغل اجزای عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسهٔ تاویلها نربایدت

چون ندارد جان تو قندیلها

بهر بینش کرده‌ای تاویلها

که غرض تسبیح ظاهر کی بود

دعوی دیدن خیال غی بود

بلک مر بیننده را دیدار آن

وقت عبرت می‌کند تسبیح‌خوان

پس چو از تسبیح یادت می‌دهد

آن دلالت همچو گفتن می‌بود

این بود تاویل اهل اعتزال

و آن آنکس کو ندارد نور حال

چون ز حس بیرون نیامد آدمی

باشد از تصویر غیبی اعجمی

این سخن پایان ندارد مارگیر

می‌کشید آن مار را با صد زحیر

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو

تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد

غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش

صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‌تر شود

کدیه و توزیع نیکوتر رود

جمع آمد صد هزاران ژاژخا

حلقه کرده پشت پا بر پشت پا

مرد را از زن خبر نه ز ازدحام

رفته درهم چون قیامت خاص و عام

چون همی حراقه جنبانید او

می‌کشیدند اهل هنگامه گلو

و اژدها کز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسنهای غلیظ

احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق

تافت بر آن مار خورشید عراق

آفتاب گرم‌سیرش گرم کرد

رفت از اعضای او اخلاط سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند

می‌سکست او بند و زان بانگ بلند

هر طرف می‌رفت چاقاچاق بند

بندها بسکست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشت غران همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد

از فتاده و کشتگان صد پشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش

رفت نادان سوی عزرائیل خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون‌خوری حجاج را

خویش را بر استنی پیچید و بست

استخوان خورده را در هم شکست

نفست اژدرهاست او کی مرده است

از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که بامر او همی‌رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر

پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات

رحم کم کن نیست او ز اهل صلات

کان تف خورشید شهوت بر زند

آن خفاش مردریگت پر زند

می‌کشانش در جهاد و در قتال

مردوار الله یجزیک الوصال

چونک آن مرد اژدها را آورید

در هوای گرم خوش شد آن مرید

لاجرم آن فتنه‌ها کرد ای عزیز

بیست همچندان که ما گفتیم نیز

تو طمع داری که او را بی جفا

بسته داری در وقار و در وفا

هر خسی را این تمنی کی رسد

موسیی باید که اژدرها کشد

صدهزاران خلق ز اژدرهای او

در هزیمت کشته شد از رای او

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف-ش نوشته:

بنام خدا
میگوید مارگیری ماری عظیم وظاهرا بیجان رااز کوهستان پر برف به شهر آورد تا مردم را به حیرت اندازد مردم زیادی برای تماشا جمع شدندچون خورشید به آن مار عظیم تافت جان گرفت واز هر طرف به حرکت درآمدهمه فرار کردند ودر این ازدحام عده زیادی کشته شدند ومارگیر طعمه اژدها شد
مولوی ضمن بیان داستان خیلی حرفهادارد از جمله اینکه جوینده چون این مار گیر یابنده است
دیگر اینکه وجودخودآدمی از مار عجیب تر است وازسرنادانی حیران مار میگردد دیگر اینکه همه جهان چون این مار میتواند رفتار دیگری پیدا کند ونیز همه ذرات عالم هوشمند میباشند
مهمتر اینکه ا‍ژدها را به نفس انسان تشبیه میکند نفس اگر فعال شود کارهمان مار را انجام میدهد که صاحبش را بلعید وباعث کشتار مردم شد در این کشتار نفس خود مردم هم موثر واقع گردیده است
برای بهره گیری از هشدارهای مولوی میپرسیم که آیا این نفس بااینهمه خطرآفرینی چه تعریف علمی میتواند داشته باشد؟
در کتابهای اخلاق ومواعظ غالبا نفس را همان طبیعت انسان وغرایز او میدانند ازآثار عرفانی چنین برمیآید که هر فکر وعمل که از فطرت سالم برنخاسته باشد شکل نفسانی دارد وبه هرحال گفته نشده که نفس از لحاظ علمی چگونه شکل گرفته وقوت یافته است
از بعضی آثار علمی معرفتی چنین برمیآید که نفس هرچه هست رابطه تنگاتنگی باوابستگی ها و مکتسبات انبار شده انسان دارد مجموعه بدآموزیها وتاثیرات نامطلوبی که فرد از دیگران بویژه ازمربیان اولیه گرفته وترسها وحساسیتهائی که در ضمیر نا آگاهش نشسته وبرغرایز طبیعیش اثر گذاشته ساختمان نفس یا محتوای منیت را تشکیل میدهد
در این زمینه خلاف آنچه گاه تصور رفته غرایز را نمیتوان زیر سئوال برد بلکه عوامل تربیتی که مثلا بر غریزه صیا نت خود وغریزه جنسی یا حس مالکیت وغیره تاثیرمنحرف کننده میگذارد مهم است وعیوبی مانند جاه طلبی وحساد ت وطمع ووسواس ومیل به سلطه وغیره ممکن است ریشه واحدی داشته باشند ونگهبان آنها نوعی ترس عارضی و مکتوم وشبیه بیماری است که در جریان وایستگی ها (وابستگی به دون الله) در گذشته ایجاد شده است (بیماری دل کلمه ای مشهور است)
اگرمتوجه هستیم که نفس دشمن ترین دشمنان است (اعدا عدوک نفسک) باید قبول کنیم که شناخت آن از لحاظ علمی و روانشناسی لازمست (چنانکه در جنگها شناخت مواضع وامکانات دشمن خیلی مهم است)
به نظر میرسدکه باید آثاری وجود داشته باشد که ناشناخته های نفس رابه طور علمی روشن کند تا درمعرفت النفس به کارآید داشتن اطلاعات صحیح از نظر طبیعی بودن یا عارضی بودن مشکلات وحجابهای روانی وآگاهی بر حیله های نفسانی که در درجه اول خود شخص را فریب میدهد برای هر کس لازم است واگر معلوم باشد که تمایلات نفسانی مزاحم در کودکی شکل میگیرد وبعد پیچیده وماندگار میشود اهمیت ملاحظات تربیتی درمورد فرزندان بیشتر نمودار میگردد

محمد نوشته:

در بیت ۷۲ بسکست
؟؟؟؟بگسست صحیح است
با تشکر

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

رسته نوشته:

موضوع : آیا سُکُستن به معنی گسستن است؟

آقای محمدی به عنوان مقدمه بگویم که می گویند تکیه کلام یکی از شاعران اراک شما این بود : اول قرار نبود که بسوزند عاشقان
بعدا قرار شد که بسوزند عاشقان.

اول قرار داشتید که تصحیح ها با استناد یک نسخه ای چاپی انجام د هید.
دوم : خواننده ای سوال کرده است که آیا بسکست همان بگسست است آن هم با چهار بار علامت سوال .
شما هم سوال ایشان را به عنوان منبع گرفته اید و متن را تصحیح کرده اید.
با همان ابزارهایی که خود شما در اختیار خوانندگان گذاشته اید با یک جستجوی ساده خواهید دید که سکستن با گسستن متفاوت است.
۱- به لغتنامه مراجعه کنید که خواهید که این دو با هم متفاوت هستند.
۲- در آثار مولوی سکستن را بنده جستجو کردم ۲۴ مورد پیدا کردم
۳- جستجو را برای گسستن انجام دادم ۴۸ مورد پیدا کردم.
الباقی را به شما وامی گذارم.
والسلام

پاسخ: از تذکر بجای شما ممنونم. نیازی به برهان بر بی‌سوادی من نبود، شما یک اشاره می‌کردید متوجه می‌شدم ;) کلمه‌ی اولیه را به جای خودش بازگرداندم.

لاله نوشته:

در بیت ۱۸ “جنگلها” صحیح است یا جنگها؟

ف-ش نوشته:

طبق مآخذ دربیت ۱۸ جنگها درست است

حمیدرضا نوشته:

@لاله و @ف.ش :
با تشکر، «جنگلها» با «جنگها» جایگزین شد.

پیچک سر به هوا | زینهار! نوشته:

[…] حق با وجدانه؛ نمی‌بایست حسادت می‌لولید در تن‌م. مقهور شدم. یاد مولوی افتادمو داستان آن اژدها… […]

بهمن صباغ زاده نوشته:

درود. این بیت در تصحیح نیکلسون این‌گونه است.
این همه جو‌ها ز دریایی‌ست ژرف
جزو را بگذار و بر کل دار طرف

علیرضا نوشته:

باسلام
لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب
صحیح نمی باشد بلکه شکل درست آن به صورت زیر است:
لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب
سوی او میغیژ و او را میطلب .

یعنی به جای خفته باید چفته باشد

این هم آدرس این کلمه در سایت دهخدا
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-5eebd94535414ee68e7e35de13b41712-fa.html

علی نوشته:

فکر می کنم:
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
به جای:
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

سلمان نوشته:

به نظر می‌رسد اگر دو عبارت «او» و «یابد» در مصراع دوم بیت زیر جابه‌جا شوند، وزن شعر گویاتر خواهد شد:

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

تا فسرده می‌بود آن اژدهات

لقمهٔ اویی چو یابد او نجات

مهوش نوّابی نوشته:

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را ، سهل باشد خونخوری حجّاج را……………….در این شعر کلمۀ گیج با حجّاج هم وزن و قافیه نیستند! آیا این بیت شعر صحیح است؟

esmat نوشته:

سلام من ادبیات میخونم میخواستم یه رمزگشایی ازین حکایت داشته باشم اگه ممکنه.

امین کیخا نوشته:

عصمت جان من البته میداندار نیستم ولی به گمانم مار جان فرماینده یا نفس اماره باشد که چون خورشید عراق به ان بتابد همه چیز را می اوبارد .پس افتاب اراق ( عراق ) هم خوشی این جهان است . مار افسا یا مار گیر هم خود انسان است با همه نیکویی و نا نیکویی هایش .

شمس الحق نوشته:

خانم مهوش نوابی در لغتنامه به کلمه حاج نگاه کن مشکل حل میشود .
خانم عصمت ضمن تأیید فرمایشات دکتر کیخا کلید رمزگشای این حکایت [ اگر رمزی درکار ] این ابیات است آنهم به همین ترتیب که می نویسم . چون ادبیات میخوانی باید سهلت باشد :
نفس اژدرهاست او کی مرده است / از غم بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برف فراق / هین مکش او را بخورشید عراق
گر بیابد آلت فرعون او / که به امر او همی رفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کند / راه صد موسی و صد هارون زند

این هم معانی لغاتی که ممکن است ندانید :
اژدرها = اژدها - ضرورت شعری
آلت = وسیله
افسرده = بی حال - خواب آلود
برف فراق = مقام تبتل [ بریدن از دنیا ] - کنایه از دوری گزیدن از شهوات و لذت های دنیوی
خورشید عراق = معکوس تبتل - کنایه از لذت ها و شهوات دنیوی
آلت فرعون = مال و جاه دنیوی
آبِ جو = رود - نهر - اشاره به قدرت فرعون
بنیاد فرعونی کردن = ظلم و ستم پیشه کردن و بکمک سحر و جادو دعوی خدایی کردن
هارون = برادر موسی
در پایان طبق فرمایش دکتر کیخا مارگیر من و شماییم . انسان .

تاوتک نوشته:

عصمت جان درود .این رشته سر دراز دارد !من هم هستم !من گمان میکنم اژدها افزون بر نفس اماره میتواند نشانی باشد از این دنیای طبیعی و مادی و البته بی جان که با تابیدن آفتاب حشر جان میگیرد و زنده میشود چنانچه اشاره مستقیم هم شده در اینجا به حشر و رستاخیز

تاوتک نوشته:

برگ ساز و سرمایه است و پوستی که قلندران بر کمر و میان میبستند(مانند لنگ)و بی برگی بی سر و سامانیست و فقر و برگ بی برگی که ناخوداگاه مرا به یاد باغ بی برگی روز و شب تنهاست ..می اندازد ساز و سرمایه آزادگیست و بسیار زیباست این ترکیب

شمس الحق نوشته:

تاوتک جان از بودن شما خرسند و خوشحالم ، اما اگر چنان باشد دیگر توصیه به رجعت یا انتقال آن به برف فراق وهمچنین بلعیدن مارگیر و سایر مرذمان معنی خود را از دست میدهد ، طرفه آنکه تکلیف اژدها با این بیت روشن شده است :
نفس اژدرهاست او چون مرده است والخ …
درنسخ دیگر بجای نفس ، نفست اژدرهاست هم آمده است .

حسین نوشته:

عجب مردم خودشون یکپارچه مارند اما میرن تماشای مار نادانی دخلق رو مولانا جان

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی