گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

بر سرِ آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصّه سر آید

غصّه در بیانِ عرفا با غمِ عشق تفاوتی اساسی داشته و همین غصّه هایِ رایجِ زندگیِ اکثریتِ انسانهاست که همگی مربوط به امورِ دنیوی و بیرونی می باشد، نرسیدن به آرزوها و اهدافِ زندگی و ناکامی ها موجبِ غصّه دار شدنِ دلِ انسان می گردد، همچنین از دست دادنِ عزیزی و یا احیاناََ اموالی و یا تصاحبِ پُست و مقامی توسطِ رقیب همگی تنها گوشه ای کوچک از غصّه هایِ ما انسان‌ها محسوب می گردند، پس‌حافظ می‌فرماید بر سرِ آن است یعنی مصمم است که اگر از دستش بر آید و توانش را داشته باشد دست به کاری بزرگ بزند و کاری کند تا همگی این غصه ها از وجودش رخت بربسته و جایِ خود را به شعف و شادی بدهند، امری که محال می نماید اما باید تا انتهایِ غزل صبر کرده و ببینیم چگونه راهکاری برای رهایی از این غصه ها ارائه می کند.

خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اضداد

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید

حافظ دلِ انسان را خلوتگاه و یا به قولی حَرَم و اندرونی توصیف می کند، یعنی جایی که غیر را نباید به آنجا راه باشد، بنظر میرسد حافظ عاملِ غصّه هایِ بیشمارِ انسان را دیو معرفی می کند، همان خویشتنِ توهمی و تنیده شده ای که توسطِ ذهن و در اوانِ طفولیت مهمانِ دل شد تا امورِِ دنیویِ کودک را به سامان کند و پس چند سالی زحمت را کم کند تا بارِ دیگر عدم یا خداوند حاکمِ مطلقِ دلِ انسان گردد، اما این خویشتنِ توهمی که اکنون جا خوش کرده و خود را صاحبخانه تصور می کند تبدیل به دیوی لجوج و مخرب شده است و حافظ می‌فرماید این خلوتگاه جایِ صحبت و همنشینیِ ضدها نیست یعنی دو چیزِ متضاد امکانِ جمع در یک مکان و آن هم دل را ندارند، مصداقِ این سخن اینکه دیو و فرشته نمی توانند همنشینِ یکدیگر شوند، پس‌باید دیو را از خلوتِ دل بیرون کرد تا فرشته جایگزین گردد و به این ترتیب فرشته که در اینجا نمادِ خداوند است انسان را از غصه هایِ دم به دم رها نموده و سپس شادی را جایگزین کند. در اطرافِ خود و اگر نیک بنگریم درونِ خود نیز می بینیم که خداوند در دلِ قریب به اتفاقِ ما نیست و یا بسیار کم است و از غصه هایِ دم بدم رهایی نداریم چرا که دیوِ حاکمیتِ قطعی بر  اندرونی و خلوتگاهِ ما انسانها دارد.

صحبتِ حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست 

نور ز خورشید جوی، بو که برآید 

حکّام جمعِ حاکم و نشانه تعددِ دیوچِه های خلوتِ دل است و حاکمیتِ مطلق بر دلی دارند که فرشته در آن جایی ندارد، حافظ همنشینی با آنان را که هر یک خواسته و تقاضایی دارند که اگر برآورده نشود بر انسان درد و غصّه وارد می کنند را به ظلمتِ شبِ یلدا تشبیه می کند که بسیار طولانی و دور و دراز بوده و  گویی قرار نیست صبحِ بیداری از ظلمتِ ذهن فرا رسیده و خورشید طلوع کند.

بر درِ اربابِ بی مروّتِ دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

بنظر می رسد اگر اِرباب بخوانیم که معنیِ پیوسته و مداومت را می رساند به معنیِ دقیق تری دست یابیم، عرفا و حافظ از بی مروَّتی ( ناجوانمردی) و بی وفاییِ دنیا در وعده خوشبخت کردنِ انسان بسیار گفته اند، یعنی انسان چیزی بیرونی و یا ذهنی را در دل و مرکزِ خود قرار می دهد و دنیا یا روزگار قول می دهد اگر انسان به آن مطلوبِ مادی و ذهنی،‌ برای مثال ثروت و یا قدرتی دست یابد او را خوشبخت خواهد نمود و به شادیِ همیشگی دست خواهد یافت، حافظ در مصراع دوم می‌فرماید این خواجه( خوشبختیِ موهوم) بر در نخواهد آمد، یعنی انسان با کوشش به بسیاری از خواسته هایِ خود رسیده است و هر بار برایِ مدتی کوتاه از غصه رها شده و به شادیِ زودگذر نیز دست یافته است اما از آن خوشبختیِ موعود خبری نیست و دنیا ناجوانمردانه حواله به آینده می دهد و خواسته ای دیگر که باید برآورده شود تا خواجه بیاید، حافظ می‌فرماید تا به کِی می خواهی بر در بنشینی؟ هرگز با برآورده شدنِ خواهش هایِ دنیویِ خود و حتی موفقیت در تشکیلِ خانواده ای مطلوب خواجه و یا آن خوشبختیِ موهوم را ملاقات نخواهی کرد.

تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی

از نظرِ رهرُوی که در گذر آید

حافظ اگر‌سروده بود ترکِ گدایی کن باز هم با تفصیلی که در ابیاتِ قبل ذکر شد و انسان با گدایی از این دنیایِ بی مروّت قصدِ ملاقاتِ خواجه و خوشبختی را دارد بی تناسب نبود، اما اکنون که علیرغمِ وعده دنیا و توقعِ انسان خواجه بر در نیامد حافظ راهکارِ رهایی از غصه هایِ دم بدم و پیوسته را بهره گیری از رهرویی خردمند و صاحب نظر می داند که اگر بر تُویِ انسان گذر کند و همین خویِ گداییِ خود را ترک نکرده و بجایِ طلب از دنیای بی مروت از آن رهگذری که نظر و بینشی خداگونه دارد سُراغِ خواجه یا خوشبختی را بگیری قطعاََ با بکارگیریِ رهنمودهای او به آن گنجی که عمری در جستجویِ آن بودی و روزگار از تو دریغ کرد دست خواهی یافت.

صالح و طالِح متاعِ خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

صالحِ نیکوکار و طالحِ بدکار نیز اضداد هستند و نمایندگان‌ِ فرشته و دیو، پس‌حافظ می فرماید آن دو متاعِ خود را عرضه کردند، دیوِ درون توصیه به بدکاری و طلبِ سعادتمندی از چیزهایِ بیرونی از قبیلِ انباشتنِ ثروت و پیروی از انواعِ شهوات کرد که نتیجه ای جز محنت و غصه در بر نداشت و بازتابِ توصیه فرشته به انجامِ کارهایِ نیک هم آشکار است که به سعادت و نیک سرانجامی منتهی می گردد، و حافظ نیز هرآنچه شرطِ بلاغ است را گفت، اکنون مخاطبِ این غزل یعنی ما هستیم که باید ببینیم فرشته خویی مقبولِ ماست و یا دیو صفتی؟ بستگی به انسان دارد که کدامین را در نظر آورده و برایِ آن اعتبار قائل شود.

بلبلِ عاشق، تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر آید

بلبلِ عاشق در اینجا استعاره از شخصِ حافظ و یا رَهروی صاحب نظر (پیرِ رونده راهِ طریقت) است که راهِ رهایی از غصه ها را به انسان می آموزد، "عمر خواه" کنایه از صبر و دیدنِ عاقبتِ کار است، پس‌ بلبلِ چون حافظ که عاشقِ باغ و گُل هایِ نوشکفته باغِ زندگی می باشد به آخر و سرانجامِ کارِ انسان امیدوار است و می فرماید اگر صالح قبولِ انسان ها افتد و به نغمه و پندهایِ بزرگانی مانندِ حافظ و مولانا توجه شود، دور از انتظار نیست اگر باغِ خشکیده جهانِ فعلی روزگاری سبز و خُرّم شده و شاخِ گُل به بار بنشیند و سرانجام گُل یا انسانهایی فرشته خو را در این باغ یا سرتاسرِ جهان مشاهده کنیم.

غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

حافظ بمنظورِ دست زدن به کاری آخرین توصیه ها را می کند که در مصراع اول غفلتِ انسان است از این جهانِ مادی که سراچه اش نامیده و در مقابلِ آن سرایِ جاودانه بسیار حقیر است، و در مصراع دوم حضور در میخانه عشق و نوشیدنِ شرابِ معرفت را پیشنهاد می کند، و می فرماید این چیزِ عجیبی نیست اگر دیگران نیز به این میخانه بروند و همچون او عاشقی بی خبر بیایند، حافظ در ابیاتی چند با خبری را فضیلتی برای عاشق می داند از جمله این بیتِ زیبا ؛ " هرگز نمی شود ز سرِّ خود خبر مرا / تا در میانِ میکده سر بر نمی کنم" اما در غزلی دیگر می‌فرماید؛ در مقامی که به‌ یادِ لبِ او می نوشند/ سِفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش" پس در اینجا نیز حضور در میخانه موجبِ بی خبریِ عاشق از خویشتنِ توهمی و دهنیِ او خواهد شد که از شروطِ برون رفتِ دیو و سپس حضورِ فرشته در دلِ عاشق است که اگر محقق شود آن کارِ موردِ نظرِ حافظ در بیتِ نخست صورت می‌پذیرد و غصه هایِ  انسان به هر دو صورتِ فردی و جمعی به سر آمده، باغِ جهان سبز می گردد.

اتفاقاتِ بیرونی نیز موجبِ خبردار شدن انسان از خویشتنِ خود می شود که مولانا در خصوصِ لزومِ بی خبریِ عاشق  می فرماید؛

خفته از احوالِ دنیا روز و شب     چون قلم در پنجه تقلیبِ رب

 

 

 

 

فرهود در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید:

مردهٔ مردار نه‌ای چون زغن زاغ ...

منظور از زاغ در اینجا پرنده‌ای است که در گذشته آن را زاغ کوهی یا زاغ دشتی هم می‌نامیده‌اند، که پاهایی سرخ دارد. نوع نوک‌سرخ آن پرهایی به غایت سیاه و پاهایی سرخ درخشان دارد.

از ترنج و نار بستد سوسن و سنبل وطن

وز کلاغ و زاغ بستد بلبل و قمری مقام

قطران تبریزی، قرن پنجم

 

مجید محمدی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۷ در پاسخ به جمشيد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود:

👏👏👏

mehran در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۳۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

به خاطر نظر دادن به شما اکانت ساختم ، خیلی خوب بود

فرهود در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۰۴ در پاسخ به Abbasrapper دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۱ - داستان سگ و صیاد و روباه:

مردی شکارچی، سگی شکاری داشت بسیار چابک و قوی که نگهبان شب و شکاریِ روزش بود. سگ گم شد. روبهی نزد شکارچی آمد و او را مسخره کرد که «دیگر از دست سگ تو راحت شدیم؛ خوردن ما را فراموش کن. صفرایت از خوردن چربی روباه زیاد شده! یک مدتی گرسنگی بکِش که سگت را دیدم که مُرد ، امروز فقط گریه کن » شکارچی گفت که من راضی به قضا هستم که «شادی و غم هردو ندارد درنگ» از آن شادم که غمگینم زیرا که غم سبب آمدن شادی است و هیچکس روزی از آن بیش که قسمتش کرده‌اند نخورَد. در این گفتگو بودند که گردی از دور برخاست و سگ شکاری پیدا شد و روباه را شکار کرد. (توضیح اینکه گوشت روباه را در قدیم می‌خورده‌اند)

همچنانکه در شعر آمده نظامی یقین و توکل را به شکاری‌ِ روبه‌گیر تشبیه کرده است و پند می‌دهد که « کار خدا کن غم روزی مخور»

در آخر می‌گوید که هنر نظامی ثمره جهد و توفیق است؛ جهد به‌ تنها، بی‌ثمر است. 

جهد نظامی نفسی بود سرد 

گرمی توفیق به چیزیش کرد

 

همیرضا در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به آرام نوبری نیا دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

با سپاس از زحمت سرکار بابت تذکر این مشکل، ترتیب ابیات (مطابق نسخهٔ مرجع گنجور) تصحیح شد.

علیرضا آرام در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

از نظر دکتر کزازی در چاپ اول نبیگ نامه‌ی باستان (شرح شاهنامه) صفحه‌ی 53: پانزده سالگی در نظر ایرانیان باستان سال برومندی بوده و گاهی چهارده‌سالگی که نزدیک به پانزده‌سالگی هست را این سن دانسته‌اند.

Shurideh در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد:

کلا ازش هیچ نفهمیدم !

کوروش در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۲۶ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » جام جم » بخش ۱۲۲ - حکایت:

گرندانی که چیست این پایه؟

بنگر حال شبنم و خایه

 

یعنی چه ؟

 

Khishtan Kh در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۱۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

چه می گردد،اگر باری به کوی ما نهی پارا 

رهامان سازی از هجران بَر تنها نهی پارا 

چه آفت می رسد از ما بر آن دامان گل خویت

که سان نآشنا از ما چنین سوا نهی پارا

ز شوق وصل شیرینت خیالی مستمر داریم

که تا از جلوه در آیی، و بر معنا نهی پارا 

ز ما غمها بسر نآید، مراد دل ثمر نآید 

مگر روزی به این ماتمسرا، مانا نهی پارا 

چنان رَمانتر از آنی چنان وحشی تر از آنیم 

که هرجا ما نهیم پارا، خلاف آنجا نهی پارا

خم ابروی وآن لعلت،هم آن سیمای در پرده 

عجب ناریم کزعصمت،به ظلمت ها نهی پارا 

ترا خویشتن ز دلداری همین یک خصلتت نازم

کزین عالم ز فرط دوست به انزوا نهی پارا

حسین یاوری در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی:

درود برشما دربیت چهل وچهارم: طلب کردیار دلارام را پری پیکر نازی اندام را به این صورت اصلاح شود: طلب کرد یار دلارام را پری پیکر نازک اندام را

صادق در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸:

معنی بیت هفتم تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد

سر بر نگرفتم به وفای تو ز زانوی را لطف می‌کنید؟

علیرضا آرام در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶۲:

عجب غزلی چقدر زیبا به به...

واقعا بعضی از بیت های صائب آدم رو متحیر می‌کنه...

Ariya Ab در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۵:

سپاس اقای دقیقی

فرهود در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۴۲ - مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک:

سیم‌کُشان که‌آتش زر کُشته‌اند ...

نظامی در این بیت و بیت بعد، سخاوت را رستگاری از آتش دوزخ و همچنین کلید دانش می‌داند.

سخاوت کن که هرکس کاو سخی بود

روا نبود که گویم دروزخی بود

عطار

میلاد جمشیدی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

هرکسی از حافظ سهم خواهی می‌کنه برای خودش و عقایدش چراش رو نمی‌دونم. ولی این شعر برای شاه یحیی سروده شده و موقعی هستی که حافظ داره به یزد تبعید میشه. و یک جورایی داره از شاه یحیی درخواست می‌کنه شرایط آسایش رو براش فراهم کنه

 

 

 

Bitrex در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

بابت قالب نوی سایت واقعا سپاسگزارم

شهرام همائی بروجنی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

درود. در همه ی دیوانهائی که این کوچک تاکنون دیده ام، نیم بیت نخست چنین آمده است:

من، چه در پای تو ریزم که سزای تو بود.

"خورای تو" یکی از نازیبا تر و نادرست تر  گزینه هائیست که من تا کنون به جای "سزای تو" دیده ام

هشیار باشید که یکی از خویشان خورا، خوراک است و دم دست بودن واژه ی خوراک موجب آن می شود که معنائی که از خورا در اندیشه در می آید به معنای خوراک نزدیک باشد و از سوی دگر، با بودن واژه ی زیبای "درخور" که معنا و کاربردی روشن و جا افتاده دارد و اقبال بسیاری در ادب پارسی به آن شده است، خورا هرگز نمی تواند، در خور و شایسته بودن را  به زیبائی و خوبی نمایندگی کند.چکیده ی سخن اینکه: خورا بسیار زشت و، سزا بسیار زیبا و درست می نماید و در شگفتم که چگونه این مصرع می تواند در نازیباترین گونه ی خویش ، (البته پس از شکل : که خوراک تو بود) در این تاربرگ نهاده شود. 

منابعی که در آنها  این مصرع با : " سزای تو بود" گزارش شده را به زودی برای علاقه مندان خواهم شناساند. سپاس 🌿🌿🌿

میم الف در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

سلامها

در جواب دوستی که پرسیدند دیدار و دیدن چرا هر دو در یک مصرع آمده.
با مراجعه به لغت‌نامه دهخدا متوجه می‌شوید یکی از معانی دیدار، چهره و رخسار و منظر است.
شاهد مثالش نیز ابیات زیر. درین ابیات دیدار در معنی چهره آمده است:

از دور بدیدار تو اندر نگرستم
مجروح شد آن چهره ٔ پر حسن و ملاحت
بوشکور بلخی

دانش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است
رودکی

نبید روشن و دیدار خوب و روی لطیف
کجا گران بد، زی من همیشه ارزان بود
رودکی

پدر گفت با دختر ای آرزوی
پسندی تو او را بدیدار و خوی
فردوسی
 
 

۱
۹۴۰
۹۴۱
۹۴۲
۹۴۳
۹۴۴
۵۷۲۵