سفید در ۲ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش، در تو مینگرم
کوروش در ۲ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد:
دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
دیده حس چیه ؟
هو الحق در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۴۸ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
باسلام به شما منظور حافظ در اصل اینه که تمام انسانهایی که وارد چرخه عالم ناسوت شدن بخاطر ظلم هایی که به خودشون کردن و هیچ کدوم روح پاکی نداشتن پس اومدن اینجا که پالایش بشن و به پاکی برسن وگرنه روح های پاک به زندان ناسوت تبعید نمیشدن حالا همینجاام ۹۹ درصد ما باز در خواب و غفلت
فرهود در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
در خوانشهای صوتی بالا بیت پنجم را چونَک choonak میخوانند.
«که» پس از «چون» همان حرف ربط «که» است که در حالت مستقل با کسره خوانده میشود پس وقتی که بعد از «چون» میآید باید با کسره و «چونکه» خوانده شود. دلیل اینکه در نسخ قدیمی به شکل چونک نوشته شده بر میگردد به شکل نوشتار در قدیم نه شکل تلفظ.
در نسخ قدیمی «هرچه» را «هرچ» نوشتهاند؛ آیا این را نیز «هرچْ» یعنی با «چ» ساکن بخوانیم!؟؟
حسین کسایی در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
با سلام دوستانی که شاهد هرجایی را خدا میدانند
به این نکته توجه نکردند که در اول بیت(یارب)
آمده و لزومی ندارد خواجه حافظ دوباره از لفظی دیگر در مخاطب قرار دادن خداوند بهره ببرد بنابراین نه شاهد ما زمینی است(هرجایی)ونه خداوند است(یارب).
جاوید مدرس اول رافض در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:
تضمین غزل شماره ۱۶ حافظ
.................
تجلیت زازل آتشی بجان انداخت
زپرده گنج نهانرا چو در میان انداخت
مرا به خیل بلا دیده عاشقان انداخت
..........
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
بقصد جان من زار و نا توان انداخت
***************
نصیب عشق کسان را بقدر همت بود
زبان عشق چوتیغی ز برق غیرت بود
بسوخت آتش آن هرچه نقش آفت بود
..........
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
***************
دغای چرخ فلک با منش چو بازد نرد
حکیم عشق نویسد به نسخه درمان درد
زدرد عشق گریزان نبا شد اینجا مرد
..........
بیک کرشمه که نر گس به خود فروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
***************
سرای دل که بود بهر دلبران مسکن
مرا به سینه نباشدجز عشق دیگر فن
بفصل گل صنما جام گیرو توبه شکن
..........
شراب خورده و خوی کرده میرود بچمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
***************
به پیر درهمه عمرعهد خویش نشکستم
زخیل ما و منی های این جهان رستم
منی که از دوجهان دل بعشق تو بستم
..........
زبزمگاه چمن نیک لولی و مستم
چو از دهان تو ام غنچه در گمان انداخت
***************
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
بپای نو گل عشقش زچشم خون ریزد
بس آبروی که با خاک ره بر آمیزد
..................
بنفشه طرّه مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
***************
به سنگ خاره اگرقطره میزند تن خویش
خیال بحر پزد بر سر آن محال اندیش
سریر و ملک جهان را چه میکند درویش
..................
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغ بچگانم درین و آن انداخت
***************
ز رنگ دیده که خونست عیان شود دردم
به لعل می چوشود آتش این دم سردم
دم از سیاهی زلفش همی زنم هر دم
..................
زشرم آنکه بروی تو نسبتش کردم
سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت
***************
چو من نسیم حیات از پیاله میجویم
سرم خوشست و ببانگ بلند میگویم
مثال لاله بدستم قدح لب جویم
..................
کنون بآب می لعل خرقه میشویم
نصیبۀ ازل از خود نمیتوان انداخت
***************
بسینه ام چو زگنج محبت است نشان
براه عشق همی پویمش بدور جهان
مگر بدست کنم گوهرش به قیمت جان
..................
جهان بکام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجۀ جهان انداخت
***************
کشش چو نبود از آن سو دلا گلایه چه سود
چو یار بی غم هجران بکام و خوش بغنود
رواق دیدۀ رافض زقلب پست نمود
..................
مگر گشایش حافظ دراین خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
***************
جاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۲ در پاسخ به بلال رستمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
تضمین غزل شماره ۱۵ حافظ
........................
جانا چو پریشم زخطا راحت خوابت
ناز تو کشم تا که شود سد عتابت
صلحست وسلامت همه از رای صوابت
...............
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
************
هجران شده از بهر دلم دهشت و پر سوز
هستم نگران در غم تو هر شب و هر روز
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز
............
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد، منزل آسایش و خوابت؟
************
صنعت گر چین کو که بتی چون تو تراشد
از سختی آن خاره چو دستش بخراشد
وز خاک خراشیده بر آن زخم بپاشد
..............
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
************
از کوچه ما میگذری گاه و گداری
آخر صنما تازه بکن وصل و قراری
باشد که تمنای دل خسته بر آری
...........
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
************
در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت
دلبر به وفا آمد از راه جفا رفت
بسیار چنین ها به سر اهل وفا رفت
.............
تیری که زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
************
بسمل شدی ایدل تو بجائی نرسیدی
از مستی و غفلت زچه هرگز نرهیدی
از ما چو گذشتی و به هیچم نخریدی
..........
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
************
دیوانه دل، از عشق رخت یافته تیمار
بس دیده ام از دست فلک زشتی کردار
در کلبه حزنم چو بگرید در و دیوار
...............
دور است سرِ آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
************
گر سالک عشقی و در آن فاعل عامل
غرقی چو درین راه رسی بر سر ساحل
ایام جوانیت برفت ای دل غافل
................
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
*************
ای مجمع عدل از صفت و صورت ظلمی
قادر به همه کار و فنون معدن علمی
تو کان وقاری مگر مایه حلمی
...............
ای قصرِ دل افروز که منزلگه سلمی
یا رب مَکُناد آفت ایام خرابت
************
گر مهر بورزی تو بری رحمت ایزد
این عشق و محبت که چو خورشید فروزد
باشد که شیاطین همه زین شعله بسوزد
.................
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
************
جاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
تضمین غزل شماره ۱۵ حافظ
........................
جانا چو پریشم زخطا راحت خوابت
ناز تو کشم تا که شود سد عتابت
صلحست وسلامت همه از رای صوابت
...............
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
************
هجران شده از بهر دلم دهشت و پر سوز
هستم نگران در غم تو هر شب و هر روز
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز
............
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد، منزل آسایش و خوابت؟
************
صنعت گر چین کو که بتی چون تو تراشد
از سختی آن خاره چو دستش بخراشد
وز خاک خراشیده بر آن زخم بپاشد
..............
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
************
از کوچه ما میگذری گاه و گداری
آخر صنما تازه بکن وصل و قراری
باشد که تمنای دل خسته بر آری
...........
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
************
در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت
دلبر به وفا آمد از راه جفا رفت
بسیار چنین ها به سر اهل وفا رفت
.............
تیری که زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
************
بسمل شدی ایدل تو بجائی نرسیدی
از مستی و غفلت زچه هرگز نرهیدی
از ما چو گذشتی و به هیچم نخریدی
..........
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
************
دیوانه دل، از عشق رخت یافته تیمار
بس دیده ام از دست فلک زشتی کردار
در کلبه حزنم چو بگرید در و دیوار
...............
دور است سرِ آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
************
گر سالک عشقی و در آن فاعل عامل
غرقی چو درین راه رسی بر سر ساحل
ایام جوانیت برفت ای دل غافل
................
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
*************
ای مجمع عدل از صفت و صورت ظلمی
قادر به همه کار و فنون معدن علمی
تو کان وقاری مگر مایه حلمی
...............
ای قصرِ دل افروز که منزلگه سلمی
یا رب مَکُناد آفت ایام خرابت
************
گر مهر بورزی تو بری رحمت ایزد
این عشق و محبت که چو خورشید فروزد
باشد که شیاطین همه زین شعله بسوزد
.................
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
************
جاوید مدرس رافض
Yasin Mohammadi در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۵۲ در پاسخ به علی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:
تجاوزشون به حدی بوده که الان اسم و رسم و همه چیزت هرلیه، حتی به جای پارسی میگی فارسی، سر هفت سین دعا عربی میخونی. پس لطفا ...
احمد ب در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۳ در پاسخ به روفیا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷:
سلام دوستان و همراهان عزیز. تصور میکنم متوجه نازک اندیشی آن دوستمان نشدهاید... منظور ایشان این نیست که نقد نشود! یا شما دانش و اطلاعاتتان در نقد آثار سعدی و حافظ و... را بروز ندهید! خیر؛ بلکه خواسته فروتنی ادیبانه ای داشته باشد که الحق خوب بود و به دل نشست... گرچه بعضی از بزرگواران ظاهرا سازی که به دست گرفته اند و به هیچ عنوان رها نمی کنند، "ساز مخالفت" است... عزیزان؛ حداقل در این محیط فرهنگی و ادبی، بیایید مهربانانهتر بنویسیم.
میلاد طاهرپور در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ عطار » بیان الارشاد (مفتاح الاراده) » بخش ۱۹ - در تحقیق صحبت فرماید:
تو مشنو نکتهٔ پیران یونان
نه قول این خدا دوران دو نان
در مصراع دوم *دو نان* اشتباهه و *دونان* درسته یعنی پست و فرومایه
نوشین آزادی در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
با توجه به معنی، خوانشهای بهمنی و بازیان درستتر است. دو مصرع اول باید طوری خوانده شود که حس جملهی ناتمام داشته باشد... که بعد در دو مصرع بعدی معنی تکمیل میشود.
روح و ریحان در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰:
درجه یک
حامد روشنی راد در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۵۴ در پاسخ به حامد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳:
خدا چرا؟ خطاب به حسامالدین است شعر
حامد روشنی راد در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۵۲ در پاسخ به باران دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳:
یعنی منتهای همه آرزوهایمنو غایت غایات
حامد روشنی راد در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۵۱ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳:
در بیت آخر میگوید برای حسام الدین چلبی گفته است
محمد احمدزاده در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۰۶ در پاسخ به جمشید احمدی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش:
درود بر آقای جمشید احمدی عزیز
از پاسخ شما بی نهایت سپاسگزارم.
شاد و پیروز باشید .
برگ بی برگی در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸:
ای صبا نکهتی از کویِ فلانی به من آر
زار و بیمارِ غمم راحتِ جانی به من آر
بادِ صبا را همگان می شناسیم که رابط و پیکِ فیمابینِ عاشق و معشوق است و نکهت نیز بویِ خوشِ معشوق را گویند، فلان در اینجا همان معشوقِ ازل است که به وصف و بیان در نمی آید، پس حافظ از بادِ صبا درخواست می کند تا شمیمِ بویِ خوشِ حضرتِ معشوق را برای او بیاورد و در مصراع دوم به علتِ نیازمندیِ خود به این بو پرداخته و می فرماید زیرا که بدونِ این بو زار و بیمارِ غم هایِ این جهان شده است، زار که غالبن با خواری می آید نتیجه ی توقع و طلبِ سعادتمندیِ انسان از چیزهایِ گذرایِ این جهانی می باشد که نه تنها او را به خوشبختی نمی رساند، بلکه هر دلبستگی موجبِ ناکامیِ انسان از آن چیزِ اکتسابیِ آفل و در نتیجه ایجادِ غم و اندوه در دلِ انسان می گردد که حافظ درمان و زدودنِ این غم از دل و رسیدن به راحتی و آرامشِ جان را در گرویِ بویِ خوشِ معشوقی می داند که فلانی بوده و توصیفش در لفظ و بیان در هاله ای از ابهام و پرده است.
قلبِ بی حاصلِ ما را بزن اکسیرِ مراد
یعنی از خاکِ درِ دوست نشانی به من آر
قلب در اینجا دارای ایهام است که بنظر میرسد یکی مرکز و دلِ انسان مورد نظر بوده است و دیگری چیزهایِ تقلبی که ما انسانها در مرکزِ خود قرار داده و از آنها تقاضای سعادتمندی می کنیم و در بیتِ قبل اشاره شد که نه تنها موجبِ سعادتِ انسان نمی گردند بلکه به درد و غمِ بیمار گونه می انجامند، پسحافظ در ادامه از بادِ صبا می خواهد تا خاکِ درِ حضرت دوست را که خاصیتِ اکسیر و کیمیاگری دارد برای او به ارمغان آورَد تا به این قلب زده و به این وسیله آن چیزهایِ تقلبی و یا قلب و مرکزِ خود را تبدیل به طلا و زرِ ناب کند، و حافظ خود آن اکسیرِ مراد و منظورِ اصلی انسان را معنی کرده و می فرماید این کیمیاگری به این معنی می باشد که انسان بوسیله خاکِ درگاهِ حضرتِ دوست است که نشان دار شده و به اصل و حقیقتِ خداییِ خود آگاه می شود.
در کمینگاهِ نظر با دلِ خویشم جنگ است
زابرو و غمزه ی او تیر و کمانی به من آر
پس از آنکه حافظ یا انسانِ عاشق نشانی از خاکِ درگاهِ دوست را بدست آورده و طوطیایِ چشمِ خود نمود دارایِ چشمِ نظر یا چشمِ جان بین می گردد و پس از آن است که باطن یا حقیقتِ اصلیِ انسان پیوسته با دل یا مرکزِ خویشتن در جنگ و جدال خواهد بود تا با مغلوب کردنِ قلبِ بی حاصل انتقامِ عمرِ برباد رفته ی خود را گرفته و همه چیزهایی را که بجای آرامش برایِ او غم و درد و رنج به ارمغان آورده اند به حاشیه براند تا سرانجام به راحتِ جان دست یابد، در مصراع دوم حافظ برایِ تحققِ این امر نیازمندِ کمانِ ابرو و و تیرهایِ غمزه ی حضرت دوست است تا به این وسیله به جنگِ دلِ قلبِ خویشتن رفته و او را مغلوب کند. در فرهنگِ عارفانه کمانِ ابرو و تیرهایِ غمزه حضرتش استعاره از لطف و عنایتِ اوست که بدونِ آن امکانِ چیرگیِ انسان بر خویشتنِ توهمی و به حاشیه راندنِ قلبِ بی حاصل وجود ندارد.
در غریبی و فراق و غمِ دل پیر شدم
ساغرِ مِی ز کفِ تازه جوانی به من آر
انسان در این جهان در غربت بسر می برد چرا که از حقیقت و فطرتِ خود که همانا خداوند است جدا افتاده و در غمِ فراقِ اوست و در این حال با غمی دیگر نیز دست و پنجه نرم می کند و آن غمِ چیزهایِ این جهانی می باشد که در دل و مرکزِ خود قرار داده است، چیزهایی که عدمِ دستیابی به آنها و یا از دست دادنشان موجبِ غم و خونِ دل خوردنِ انسان می گردد، حافظ میفرماید تجمیعِ این سه غم موجبِ پیر شدنِ دلِ انسان می گردد و تنها علاجش ساغری از شرابِ عشق است که انسان باید از دستِ تازه جوانی بنوشد، تازه جوان استعاره از اصل و فطرتِ حقیقیِ انسان است که همواره جوان است و هرگز پیری و بُعدِ زمان در او تاثیری ندارد، او از ازل جوان بوده و تا ابدیت که وجود ندارد نیر تازه جوان می ماند و حافظ از صبا می خواهد تا ساغرِ می را از کَفَش به ارمغان بیاورد تا نوشیده و به اصلِ خود که عشق است جوان، زنده و جاودانه شود.
منکران را هم از این مِی دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند روانی به من آر
اما همگان خود را نیازمندِ شراب از کفِ تازه جوان نمی دانند چرا که اصولاََ منکرِ غربت و فراقِ انسان از اصلِ خود هستند و همچنین غمهایِ مربوط به چیزهایِ این جهانی در دل را امری طبیعی می دانند، پس حافظ خطاب به صبا یا ساقیِ الست ادامه می دهد دو سه ساغری هم از آن شرابِ ناب را به این خواب زدگانِ دردمند بچشان شاید که آنان نیز به راحتِ جان و آرامش دست یافته و دلهاشان به عشق زنده و جوان شود و راحتِ جان یابند، در مصراع دوم میفرماید البته که آن تازه جوان هر لحظه ساغر و پیمانه ها را از مِی لبریز کرده و به انسان پیشنهاد می دهد اما بسیاری و چه بسا اکثریتِ انسانها آن را نمی ستانند و منکرِ شفابخش بودنِ آن شده دستِ رد به آن می زنند، پس حافظ از صبا یا زندگی درخواست می کند تا در صورتِ امتناعِ آنها از پذیرش، آن شرابِ نابِ عشق و معرفت را که روان است و لطیف روانه این سوی کند زیرا این حافظ است که قدر و قیمتِ آن را می داند.
ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکن
یا ز دیوانِ قضا خطِّ امانی به من آر
پس حافظ از زندگی یا ساقی درخواست می کند تا هرچه زودتر به این کار بپردازد و با ساغر و پیمانه هایِ بی وقفه موجباتِ عشرتِ حافظ را همین امروز مهیا کند زیرا که فردا دیر خواهد بود، درواقع این انسان است که نباید کارِ دریافتِ شراب را به فرداها موکول کند زیرا همانطور که اشاره شد ساقی یا آن تازه جوان هر لحظه آماده است تا با درخواستِ انسان ساغرهایِ آماده در کفِ خود را بنا بر طلبِ انسان به او پیشکش کند اما این منکرانِ عشق هستند که از دریافتش امتناع می ورزند، در مصراع دوم منظور اصلی از دیوانِ قضا، قضا و کن فکانِ الهی می باشد که امتناع کنندگان از دریافتِ ساغرهایِ شراب را به ناراحتی و آشفتگیِ جان محکوم می کند بگونه ای که زار و بیمارِ غم خواهند شد مگر آنکه خطِ امان یا امان نامه و ضمانتی از سویِ زندگی برایِ دور ماندن از قضا و کن فکان الهی برای آنان بیاورد که امری محال است، یعنی که خداوند با قانونِ قضایِ خود آنقدر درد و غم به منکران وارد می کند تا سرانجام شاید بشرطِ حیات، خود را نیازمندِ آن ساغرهایِ شراب تشخیص دهند. در غزلی دیگر میفرماید؛
ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی مایه نقدِ بقا را که ضمان خواهد شد
مجید در ۲ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۵۸ در پاسخ به مجید دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
عذر میخوام منظور از حله به کوفه میرود آب مسیر حله تا کوفه است که بخاطر نهرهای زیادی که از شاخه های فرات منشعب شدن آب ب وفور هست و کسی تو این مسیر مشکل تشنگی پیدا نمیکنه ولی تو بیابان ممکنه از تشنگی بمیره
ابراهیم م در ۲ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰: