سوما اسمعیلی در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۳ در پاسخ به هادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
«تا که قبول افتد و چه در نظر آید »
جهن یزداد در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۶۶:
هزار و چهل چوبه شمشیر داشت
شمارش شمشیر چوبه است و چوبه غلاف را گویند که بیشتر از چوب و چرم خشک مانند چوب بود
نیام واز عربی به چم خوابگاه است و غلاف نیز واژی عربی به چم پوسته است به پوست نری مرد نیز غلفه گویند
ایرانیان شیوه دیگری برای زبان و واژگان خود داشتند جای شمشیر را پوشه پوست چوبه کالون میگفتند واژه پوسته نیز خود پوشته از پوشیده است
عبدالعزیز میرخزیمه در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۳:
بیت 75 : چنین داد پاسخ مر او را هُجیر / که شاید بُدن کآن گَوِ شیرگیر
بیت 76 : کنون رفته باشد به زاولسِتان / که هنگام بزم است بر گلسِتان
"شاید بُدَن" در بیت 75 = شاید بودن , احتمال دارد
بیت 79 : مرا با تو امروز پیمان یکی است / بگوییم و گفتار ما اندکی است
"پیمان یکی ست" در بیت 79 = یکی پیمان است ( پیمانی است). یعنی من امروز با تو پیمانی دارم ( عهد می بندم), به اختصار سخن بگوییم
بیت 85 : "سخن ,گفت, ناگفته چون گوهر است/ کجا ناپسوده به سنگ اندر است"
بیت 86 : "چو از بند و پیوند یابد رها / درخشنده مُهری بوَد با بها
کجا = که .
ناپسوده = نابسوده = دست نخورده , لمس نشده .
به سنگ اندر = در سنگ
مُهر = گویا به معنای نگین انگشتری , زیرا مُهر را بر روی نگین انگشتری نقش می کنند
بی بها = آنقدر ارزشمند که قیمت نمیشه روش گذاشت . درانتهای بیت 86 در بعضی نسخ "با بها" هم ضبط شده بنده "با بها" را بیشتر درست میدانم
یعنی : (خسرو) گفت : سخنِ گفته نشده مانند گوهری دست نخورده در اندرون سنگ است و چون از قید سنگ آزاد شود نگینی درخشان و گرانبها میشود
سردار دکامی در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - خاقانی این قصیده را در مرثیهٔ فرزند خویش امیر رشید الدین سروده و آن را ترنم المصائب گویند.:
"سیلِ خون از جگر آرید سوی باغ دماغ؛ ناودانِ مژه را راهِ گذر بگشایید".
به نظرم در مصرع اول باید "بامِ دماغ" باشد؛ هم به قرینهی "ناودان" در مصرع دوم این بیت و هم به قرینهی بیت بعدی: "از زَبَر سیل به زیر آید و سیلابِ شما/ گر چه زیر است رهش سوی زبر بگشایید".
"نخل بستان و ترج سر ایوان بِبُرید". یحتمل "ترنج سَر ایوان" درست باشد.
جهن یزداد در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۶۶:
چو پالای سیصد به زرین ستام
پالا = اماده داشته برای پیشامد اسب جنیبت -بهترین اسبهای زمان را می اراستند و پیوسته به شاه ننزدیک بودو هرگاه شاه جایی میرفت پیشاپیش شاه انرا میکشیدندواژه پالهنگ از همین پالا است پالا هنگ پالا کش
Flynn Rider در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانهٔ کعبه:
عشق دقیقاً همین شکلی است. ترکیبی از زیبایی و درد. واقعاً درمانی هم برایش نیست. کاش معشوقها اینقدر بیوفا نبودند.
امیرهوشنگ در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۸ - در عزت نفس:
فریدون مشیری در شعر "همراه آفتاب" کتاب "با پنج سخنسرا" تضمیناتی زیبا از این قطعه داره.
امیرهوشنگ در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز:
فریدون مشیری در شعر همراه آفتاب کتاب با پنج سخنسرا این مصرع رو اینگونه نقل کرده:
او پادشاه ملک سخن بود، بیگمان
"روی زمین گرفته به تیغ سخنوری"
با منکرش بگو که بیا روبرو کنیم!
با مدعی بگو، بنشیند به داوری
الیا آزاد در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
بسیار زیباست.
فرشته چمنت در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۲۴ در پاسخ به م شریعتی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری:
سلام
رفتم و خوندمش و جقدر خوبه
فقط لینک کانالش رو نمیتونم پیدا کنم
جاوید مدرس اول رافض در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۵:
شور و شوقی را زعشقت تا به جان انداختیم
بانگ سرمستی از آن ما در جهان انداختیممنجلابی بود از کید وریا تقوی و زهد
خرقه را ازدوش و زنار از میان انداختیملعبتان را سلسله گفتیم باز از سر کنید
شیخ ومفتی را از آن آتش به جان انداختیمنام میآمد که نام آور شویم اندر جهان
نام جُستیم و خود از نام و نشان انداختیمآشیان میساخت غمها اندک اندک در وجود
مرغ غمها را برون از آشیان انداختیم
تا فنا گشتیم و رفتیم از میان شد وحدتی
زان،، انالحق در جهان را بر زبان انداختیمتا ز ،خُمً وحدت آمد غلغل و جوش مُدام
نیز ما این جوش و غلغل جاودان انداختیم
گفتمش ای تُرک و جنگاور، کنون صلحی بیار
گفت جنگ عشق را ما در جهان انداختیمگفتمش تا کی ستیزد این کمان ابروان
گفت رو ،با غمزه ما خم در کمان انداختیمگفتم آخر چیست این بانگ اذان مستی دهد.
گفت ما صد فتنه درصوت اذان انداختیمرافضا آخر ز درویشی چه عاید شد ترا
گفت ما از فقر خود را در توان انداختیمجاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲:
شور و شوقی را زعشقت تا به جان انداختیم
بانگ سرمستی از آن ما در جهان انداختیممنجلابی بود از کید وریا تقوی و زهد
خرقه را ازدوش و زنار از میان انداختیملعبتان را سلسله گفتیم باز از سر کنید
شیخ ومفتی را از آن آتش به جان انداختیمنام میآمد که نام آور شویم اندر جهان
نام جُستیم و خود از نام و نشان انداختیمآشیان میساخت غمها اندک اندک در وجود
مرغ غمها را برون از آشیان انداختیم
تا فنا گشتیم و رفتیم از میان شد وحدتی
زان،، انالحق در جهان را بر زبان انداختیمتا ز ،خُمً وحدت آمد غلغل و جوش مُدام
نیز ما این جوش و غلغل جاودان انداختیم
گفتمش ای تُرک و جنگاور، کنون صلحی بیار
گفت جنگ عشق را ما در جهان انداختیمگفتمش تا کی ستیزد این کمان ابروان
گفت رو ،با غمزه ما خم در کمان انداختیمگفتم آخر چیست این بانگ اذان مستی دهد.
گفت ما صد فتنه درصوت اذان انداختیمرافضا آخر ز درویشی چه عاید شد ترا
گفت ما از فقر خود را در توان انداختیمجاوید مدرس رافض
علی علوی در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۹ - در مدح مولیالموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع):
سلام علیکم و رحمت الله بزرگواران در این مصراع
من رسول الله را در خور به تمجبا و ثنایم
واژه تمجبا به چه معناست؟
با تشکر فراوان از شما بزرگوار 🙏 🙏
امین در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۵۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامهای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده:
پیرو سخنان عزیزان درباره بیت سوم این قصیده از استاد بی بدیل حکیم انوری، نکته ای که به نظرم جالب بود استفاده از واژه «وقت» برای شادی و «گاه» برای اندوه هست.
اگر ارزش زبان پارسی نزد ما و شاعران ما از زبان عربی بیشتر باشد، به عقیده بنده انوری با استفاده از واژه گاه برای اندوه و وقت برای شادی، میخواهد فزونی غم و اندوه خود را بر شادی خود نمایان کند. چه میشد اگر میفرمود گاه شادی بادبانی وقت انده لنگری؟؟ هیچ اشکالی بر شعر وارد نمیشد...
در قطعه ای شناخته شده میفرماید :
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید :
خانه انوری کجا باشد؟
این نکات ریز که بسیاری از ما از آنها میگذریم، انوری را انوری ساخته...
کوروش در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۱۱ در پاسخ به داوود کاظمی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۷ - جواب اشکال:
این کلیل و دمنه جمله افتراست
کوروش در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۰۷ در پاسخ به محمدش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام:
اصل را بگیر ای برادر
نیچه در ۲ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
این غزل مرا به یاد بیت زیر می اندازد.
«گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی است
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد»
در دو بیت اول از تمجید بلبل(عاشق) نسبت به معشوق (گل) سخن به میان آمده و سپس در بیت دوم شاید حافظ با بیان غرور ورزی معشوق از او شکایت می کند اما بلافاصله انکار می کند و در ادامه گویا دوباره راه خود را با تذکراتی که به خود می دهد می یابد تا عشق به سرنوشت خود را با تاکیدی که بر جایگاه منحصر به فرد هر کس که در هستی دارد یادآور شود.
این روند دیالکتیکی_هرمنوتیکی شکایت و دوباره شاکر بودن یا کفر_ایمان در دیوان به وفور دیده می شود و بیانگر این است که حافظ مدعی و زاهد نیست که در تلاش نفی ناشکری های خود باشد بلکه اگر ناشکری کرده آن را می گوید.اگر در تاریکی بود نور را هم دیده و غم نگار برای اش مایه سرور است زیرا وقتی غم او را دارد یعنی به حضور اش واقف است و همین وقوف او را ارضا می کند.
آنچه از دید زاهد باید تکفیر شود یا محذوف شود خود نمایانگر در وجود حافظ به هدایت گر زیبایی بدل می شود...هجر به وصل و ظلمت_در وجود حافظ که به قول نیچه خودش شراب است و در نتیجه بی نیاز به شراب_به روشنایی و حقیقی بدل می گردد.
فاطمه زندی در ۲ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:
بیت نخست:
از در درآمـدی و مـن از خود به در شدم
گـفـتـی کز این جهان به جهان دگر شدم
معنی بیت نخست:
همین که تو از در وارد شدی من مست و مدهوش شدم، مثل اینکه از این دنیا وارد دنیایی دیگر شده باشم.
نکات و معانی:
از در درآمدن: وارد شدن.
از خود به در شدن: مدهوش و حیران شدن.
جناس: در.
واجآرایی: در.
تکرار: جهان.
بیت دوم:
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صـاحـب خـبـر بیامد و من بیخبر شدم
معنی بیت دوم:
در انتظار بودم تا ببینم چه کسی میآید و خبری از معشوق برای من میآورد؛ ناگهان صاحب خبر (معشوق) آمد و من بیخبر و مدهوش شدم.
نکات و معانی:
گوش به راه بودن: منتظر بودن.
ایهام: صاحب خبر، ۱. معشوق ۲. آن کس که از معشوق خبر دارد.
تکرار: خبر.
تضاد: تضاد در معنای پنهانی گوش به راه بودن و بیخبر شدن؛ چرا که آدمی هنگامی که گوش به راه است تمام حواس خود را جمع میکند اما هنگام بیخبری این مسأله کاملا از بین میرود.
بیت سوم:
چـون شـبـنـم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مـهـرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
معنی بیت سوم:
همانند شبنمی در برابر آفتاب اوفتاده بودم تا اینکه گرمای مهر (ایهام) و محبت تو همچون تابش خورشید به جان من رسید و به عیوق رسیدم (به بالاترین درجه رسیدم).
نکات و معانی:
شبنم: قطره.
ایهام: مهر؛ ۱. خورشید ۲. مهر و محبت.
عَیّوق:ستاره ای است خرد، روشن، سرخ رنگ ، به طرف راست کهکشان که پیرو ثریا باشد. اصل آن بر وزن فیعول است و چون یاء ساکن و واو بدنبال هم آمده اند، به یاء مشدد تبدیل شده اند. آن را عیوق از آن گویند که او گویا نگهبان ثریا است ، مشتق از عوق بمعنی بازداشتن و نگهبان و بازدارنده از امور مکروه، همچنین عرب آن را به دوری مثل زند و گوید: أبعد من العیوق.
بیت چهارم:
گفـتـم بـبـیـنـمش مـگـرم درد اشتیاق
سـاکـن شـود بـدیـدم و مشتاقتر شدم
معنی بیت چهارم:
به خود میگفتم اگر ببینمش احتمالا شور و شوقم کمی آرامتر خواهد شد، اما نه! او را دیدم و شور و شوقم بسیار بیشتر شد.
نکات و معانی:
مگر: شاید، همانا.
ساکن شدن: تسکین یافتن، آرام شدن.
بیت پنجم:
دسـتـم نـداد قـوت رفـتـن به پیش یار
چـندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
معنی بیت پنجم:
امکان و توانایی رفتن به نزد معشوق را نداشتم؛ مدتی با پا به طرف او رفتم و مدتی با شور و اشتیاق تمام به سوی او رفتم.
نکات و معانی:
دست دادن: امکان داشتن.
تکرار: چندی.
به سر شدن: ایهام تناسب ؛ با شور و اشتیاق رفتن، در ارتباط با پا به همان معنی سر.
تضاد: پا و سر.
تناسب: دست، پا، سر.
بیت ششم:
تـا رفـتـنـش بـبـیـنم و گفتنش بشنوم
از پـای تـا به سر همه سمع و بصر شدم
معنی بیت ششم:
برای اینکه بتوانم در هنگام رفتن او را خوب ببینم و تمام حرفهای او را به طور کامل بشنوم، تمام وجودم تبدیل به گوش و چشم شد.
نکات و معانی:
سمع: گوش.
بصر: چشم.
بیت هفتم:
من چـشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کـاول نـظـر بـه دیـدن او دیـدهور شدم
معنی بیت هفتم:
هنگامی که من با نگاه کردن به او صاحب بینایی شدم؛ چگونه امکان دارد که دیگر او را نبینم و به او نگاه نکنم.
نکات و معانی:
چشم نگاه داشتن: از دیدن صرفنظر کردن.
دیدهور: صاحب بینایی.
جناس: دیدن و دیده.
مترادف: چشم، نگاه، نظر، دیدن، دیده.
بیت هشتم:
بـیـزارم از وفـای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسـنـد اگر شدم
معنی بیت هشتم:
اگر روزی و لحظهای در حالیکه جدا از تو هستم با خاطری جمع، خشنود و خرسند نشسته باشم، به معنای این است که از وفا داری بیزار گشتهام.
نکات و معانی:
مجموع: آسوده خاطر،آسوده خیال، آن که خاطرش پریشان و پراکنده نیست، آنکه تشویش و تفرق خاطر ندارد.
تضاد: بیزار و خرسند.
تکرار: “یک” و “اگر”.
بیت نهم:
او را خـود التـفـات نبودش به صید من
مـن خـویـشـتـن اسـیر کمند نظر شدم
معنای بیت نهم:
او هرگز توجهای برای شکار و به ید انداختن من نداشت؛ من با اختیار خویش خود را در دام نگاه او اسیر کردم.
نکات و معانی:
التفات: توجه، عنایت.
تناسب: “صید”، “اسیر” و “کمند”.
مترادف: “التفات” و “نظر” و “خود” و “خویشتن”.
بیت دهم:
گـویـند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکـسـیـر عشق بـر مسم افتاد و زر شدم
معنی بیت دهم:
از من میپرسند که سعدی چرا چهرهی سرخ تو چنین زرد رنگ گشته است، عشق همچون اکسیری بر وجود مس مانند من افتاد و من تبدیل به طلا شدهام.
نکات و معانی:
اکسیر: به اصطلاح کیمیاگران جوهر گدازنده و آمیزنده و کامل کننده که ماهیت جسم را تغییر دهد یعنی جیوه را نقره و مس را طلا کند .
اکسیر عشق: اضافه تشبیهی.
نکته: سرخ رویی نشان سلامت و حال خوش است، زردرویی نشان بیماری و درد است.
جناس: زر و زرد.
تناسب: اکسیر، مس و زر.
تناسب: سرخ و زرد.
مس در اینجا استعاره از وجودی که هر چند در سلامت است اما چندان ارزشی ندارد، در برابر طلا که نشان پر ارزش بودن و کمال است.
آسمان آبی در ۲ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۵۹ در پاسخ به حسین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
چون زن آخرین آفریده وشبیه ترین موجود به خدا بود،به لحاظ زیبایی،لطافت،پشت پرده بودن وخلق موجودی دیگر
امین در ۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در مناجات باری تعالی: