گنجور

حاشیه‌ها

ع.ر.گوهر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۸:


چو از آفرین گشت پرداخته // بیاورد گلرنگ را ساخته

وقتی که نیایش به اتمام رسید اسب گلرنگ (اسم اسب رستم ) را آماده نمود

 نشست از بر زین و ره برگرفت // خم منزل جادو اندر گرفت

 بر زین  نشست و راهش را آغاز کرد و به سمت خانه جادوگر  رفت

همی رفت پویان به راه دراز // چو خورشید تابان بگشت از فراز

چون هدف داشت راهش را با امید ادامه داد مانند خورشید که در آسمان سیر میکند

درخت و گیا دید و آب روان // چنان چون بود جای مرد جوان

 درخت و گیاه و آب روان جوانان زیبا روی را دید و ادامه داد

چو چشم تذروان یکی چشمه دید // یکی جام زرین برو پر نبید

چشمه ی آب دید مانند چشم تذروان (نوعی پرنده)  مثل اینکه جامی طلا به دست آورد که پر از شراب مویز بود.

یکی غرم بریان و نان از برش // نمکدان و ریچال گرد اندرش

غرم : گوسفند 
ریچال : شیره ، مربا
کبابهای بریان و نان تازه و چاشنی های زیبا و شیرینی جات بسیار در کنار این خوان آراسته دید

 خور جادوان بد چو رستم رسید // از آواز او دیو شد ناپدید

زمان خوردن طعام توسط دیو ها و جادوگران بود از صدای رسیدن رستم دیو ترسید و ناپدید شد

 فرود آمد از باره زین برگرفت // به غرم و بنان اندر آمد شگفت

از اسب فرود آمد زین برداشت و از آن سفره رنگین تعجب کرد

نشست از بر چشمه فرخنده‌پی // یکی جام زر دید پر کرده می

در کنار چشمه نشست رستم پاک نژاد جام طلایی شراب را دید

 ابا می یکی نیز تنبور یافت //بیابان چنان خانهٔ سور یافت

در کنار شراب ساز تنبور دید و حس کرد که جشنی برپاست 

 موقوف المعانی :
تهمتن مر آن را به بر در گرفت // بزد رود و گفتارها برگرفت
 که آواره و بد نشان رستم است //  که از روز شادیش بهره غم است

رستم ساز برداشت و شرع به نواختن و خواندن کرد که من رستم آواره و بد بختم که در شادی هم غمگینم 


 همه جای جنگست میدان اوی //بیابان و کوهست بستان اوی

زیرا که همواره در حال جنگ است و بیابان و کوه باغ و بستان اوست 

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست // کجا اژدها از کفش نا رهاست

رجز خوانی فرمودند که من همواره در جنگ با شیران و اژدهایم و هیچکدام از دست من رهایی ندارند

 می و جام و بویا گل و میگسار // نکردست بخشش ورا کردگار

در این دنیا، نوشیدن می و لذت بردن از گل و خوشگذرانی از جانب خداوند به من بخشیده نشده است.

 همیشه به جنگ نهنگ اندر است // و گر با پلنگان به جنگ اندر است
همواره در حال پیکارم و در دریا با نهنگ و در بیشه با پلنگ

به گوش زن جادو آمد سرود // همان نالهٔ رستم و زخم رود

به گوش زن جادوگر نوای ناله ی رستم رسید 

 بیاراست رخ را بسان بهار // وگر چند زیبا نبودش نگار
خب طعنه جناب فردوسی به زن جادوگر خالی از لطف نیست از این جهت میفرماید که زن جادوگر خود را آراست اگر چه از زیبایی بهره ای نداشت

 بر رستم آمد پر از رنگ و بوی // بپرسید و بنشست نزدیک اوی

با هفت قلم آرایش عطر مشک در کنار رستم آمو و از احوال اش پرسید

 تهمتن به یزدان نیایش گرفت // ابر آفرینها فزایش گرفت

که در دشت مازندران یافت خوان // می و جام، با میگسار جوان

رستم نیایش کرد به  درگاه خداوند و خداوند را بیش از پیش در دل خواند که چه سفره ی رنگینی و چه لعبت شیرینی در این بیابان مازندران نسیب ایشان گردیده است

 ندانست کاو جادوی ریمنست // نهفته به رنگ اندر اهریمنست

ریمن : مکر و حیله 

ندانست که اینها همه جادو و حیله است و رنگ بوی اهریمنی دارد

 یکی طاس می بر کفش برنهاد // ز دادار نیکی دهش کرد یاد

جام شراب را به سر کشید و خدا را شکر گفت بابت تمام الطافی که روزی ایشان نموده است 

چو آواز داد از خداوند مهر // دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر

وقتی که نام خدای را بر زبان آورد به ناگاه چهره دیو جادوگر تغییر نمود

روانش گمان نیایش نداشت // زبانش توان ستایش نداشت

زیرا دیو تاب شنیدن نام یزدان را نداشت و نتوانست مکر خویش را پنهان نگه دارد 

سیه گشت چون نام یزدان شنید // تهمتن سبک چون درو بنگرید

روی جادوگر سیاه شد وقتی که نام خدا بر دهان رستم آمد و رستم نیز متوجه شد که او همان جادوگر است 

 بینداخت از باد خم کمند // سر جادو آورد ناگه ببند

کمندی انداخت در گردن جادوگر و او را به بند کشید 

بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی // بدان‌گونه کت هست بنمای روی

رستم گفت که حرفی بزن بدانم که هستی و چه در دل داری چهره واقعی ات را هویدا کن 

یکی گنده پیری شد اندر کمند // پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند

آژنگ : چین و چروک

ناگهان تبدیل شد به پیری فرتوت زشت روی گردید در بند رسم اسیر ماند

میانش به خنجر به دو نیم کرد // دل جادوان زو پر از بیم کرد

پس با خنجری سینه ی دیو را شکافت گر چه در دل خود نگران بود که مبادا این کار خطرناک باشد

تا که قبول افتد و که در نظر آید...
ع.ر.گوهر

سعید در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم:

با سلام .  نَأۡتِ صیغه متکلم مع الغیر از ماده اتی یاتی به معنی میاوریم .نات خیرا یعنی بهتر از آن را میاوریم .آیه 106 سوره بقره  

مَا نَنسَخۡ مِنۡ ءَایَةٍ أَوۡ نُنسِهَا نَأۡتِ بِخَیۡر مِّنۡهَآ أَوۡ مِثۡلِهَآۗ أَلَمۡ تَعۡلَمۡ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَیٰ کُلِّ شَیۡء قَدِیرٌ .[حکمِ‌] هر آیه‌ای را که [بر اساس مصالح مردم و مقتضای زمان] از میان برداریم یا به تأخیر اندازیم، بهتر از آن یا مانندش را می‌آوریم. آیا ندانسته‌ای که خدا بر هر کاری تواناست‌؟!

sharam forooghi در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۰:

سلام آقای کاظمی عزیز من از سالکان تازه وارد این وادی ام... کجا مفهوم اشعار بخونم بهتره؟ 

مهدی از بوشهر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۶ در پاسخ به دکتر صحافیان دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:

عالی 

کوروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایه:

چونک گشتی هیچ از سندان مترس

 

هر صباح از فقر مطلق گیر درس

 

مصرع دوم یعنی چه

 

سید میثم مصطفوی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

سلام

توضیحات هوش مصنوعی در موارد بسیار زیادی معنی را کاملا اشتباه به مخاطب القا می کند چراکه ندانستن معنی بهتر از فهم اشتباه است. لذا بنظر می رسد حذف گردد بهتر است.

علی شهداد در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰:

مصرع دوم در بیت یازدهم رو بنده اینگونه شنیدم و گویی با این خوانش درست‌تر باشه:

ای در دل و جان من تا چند نهان از من

نشنیده کسی هرگز همخانهٔ بیگانه

محمد در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - گفتار اَندر آفرینشِ عالم:

درود ؛ معنی بیت «ابر ده و دو هفت شد کدخدای.......» : هفت اختر بر دوازده برج فلکی، سروری و برتری یافت و هر یک در جایگاه سزاوار خود قرار گرفتند. یعنی دوازده برج در هفت سیاره قرار گرفت و هفت اختر یا سیاره شامل دوازده برج فلکی شد.

روح الله ش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۸ در پاسخ به یزدان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵:

الان از کجا متوجه شدی مولانا تاجیک است؟ اتفاقا این بیتش یعنی طعنه زدن به هر دویشان. هر کس پارسی سخن گفت تاجیک نیست. یعنی تعصب تا کجا؟

آرمان پروانه در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود:

انگار نه انگار که شعر برای بیش از ۱۰۰۰ هزار سال پیش است. انگار همین امروز و در مورد زندگی همین امروز ما سروده شده است. 

برمک در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۶:

رسیدند یاران لشکر بدوی

همی یافتندش پر از آب روی

همی درست است  عربی دوستان همه جا در شاهنامه دست برده اند

برمک در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۵ در پاسخ به یکی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۶:

همه اینها  پیشتر امده شما درست نخواندید
اینجا  چاپ  مسکو است

هیچ واژه ای  کاسته یا افزوده نمیشود

جمشید زاهدی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۸ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت:

درود درست می فرمائید🙏🏻♥

امین مروتی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۵:

 

شرح غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ (پوشیده چون جان می‌روی)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

 

محمدامین مروتی

 

پوشیده چون جان می‌روی، اندر میان جانِ من

سرو خرامان منی، ای رونق بُستان من

جان نادیدنی است. معشوق هم جان است و به صورتی نامحسوس در جان عاشق راه می یابد. این معشوق، مثل سروی که راه برود، بستان وجود عاشق را رونق داده است.

 

چون می‌روی، بی‌من مرو، ای جانِ جان، بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای مشعله ی˚ تابان من

تو جانی و من تن. جان بدون تن جایی نمی رود. تو هم مرا تنها نگذار. بگذار نور تو همیشه جلو چشمم باش تا چشمم بتواند ببیند.

 

هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری، در جان سرگردان من

اگر یک نظر عاشقانه در من بنگری، از این نگاه، چندان نیرو می یابم که می توانم از همۀ آسمان ها و دریاها عبور کنم.

 

تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدنِ تو دین من، وی روی تو ایمان من

با دیدار تو، از کفر و دین مصطلح برگذشته ام. مصاحبت و دیدار تو دین و ایمان من است.

 

بی‌پا و سر کردی مرا، بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندر آ، ای یوسف کنعان من

مرا بی تعین و تشخص کردی. انانیت و سر بلند کردن را از من گرفتی. بی خواب و خوراکم کردی. من یعقوبم و شوق دیدار یوسفم را داریم که تو باشی. مشخصاً خطاب به شمس تبریزی است.

 

از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده، در هستی پنهان من

به خاطر لطف تو بود که به معنا راه یافتم و از خودم بریدم. در واقع وجود توست که در وجود من پنهان شده و از من آدمی دیگر ساخته است.

 

گل جامه‌در از دست تو، وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من

گل سرخ از شوق توست که تو جامه می درد. یعنی باز می شود. مستی نرگس هم متاثر و شمه ای از مستی توست.  ثمردهی درختان مدیون توست. درخت وجودم را به باغی وسیع و پر گل تبدیل کرده ای.

 

یک لحظه داغم می‌کشی، یک دم به باغم می‌کشی

پیش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمان من

دمی داغم می کنی و دمی مرا به باغ معنا می بری. در من نور معرفت می تابانی تا چشم معنایم باز شود.

 

ای جان پیش از جان‌ها، وی کان پیش از کان‌ها

ای آنِ بیش از آن‌ها، ای آن من، ای آن من

پیش از خلقت همه جان ها و معادن، بوده ای. زمان پیش از خلق زمان بوده ای. و این لحظه همان "آن" یعنی چاشنی و مزه و معنای زندگی است.

 

چون منزل ما خاک نیست، گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست، ای وصل تو کیوان من

بکذار جشم برود زیرا منزل اصلی م تن خاکی نیست. ترسی از افلاک و تقدیرات نجومی ندارم. فلک و کیوان من وصل توست که سرنوشتم را رقم می زند.

 

بر یاد روی ماه من، باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من، هر لحظه‌ای حیران من

به یاد روی شمس، آه و ناله می کنم و به هوای شنیدن بویش حیران و سرگردانم.

 

ای جان چو ذره در هوا، تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا؟ ای، اصل چار ارکان من

از شمس جدا شده ام. جانم مانند ذره ای به هوای توست و بدون تو چرا باید زندگی کنم که همه ارکان وجودم از توست.

 

ای شه صلاح‌الدین من، ره‌دان من، ره‌بین من

ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من

در مقطع غزل به صلاح الئین زرکوی خطاب می کند که تو مراد و پیر راه دان منی. از خلجان و ناآرامی من فارغی و من کاری نتوانم کرد و دستم به تو نمی رسد.

 

13 دی 1403

 

 

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۷ در پاسخ به nabavar دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵:

سلام و عرض ادب ممنون و متشکر دوست عزیز.بسیاربسیار فیض بردم .باز هم اگر نکته ای بود استفاده میکنم.برقرار،سلامت و پیروز باشید.

آرمان پروانه در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۲۷ در پاسخ به فریستا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

جوانی برآراست از خویشتن سخنگوی و بینا دل و رایزن

به صورت آشپز سازمان جهانی غذا پزشک سازمان جهانی بهداشت؟

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر:

در مصرع دوم بیت 35:

یکی از معنی‌های واژه «رِیْدَک» = غلامِ درگاهِ بزرگان <لعتنامه دهخدا>

سامان سامانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۰:

صیادِ جان فداست، چه زیباست آرزو. 

صیاد، صیادیست که باید جان فدایش کرد و ضرب شست او به ماهی روح چه زیباست.

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

سعدی اگر مهر شهی در سخنش هست

مهر بندگیش بیب که روی جبین است

فاطمه ولیخانیان در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

ممنون از تفسیر های بینظیر شما

۱
۴۵۶
۴۵۷
۴۵۸
۴۵۹
۴۶۰
۵۷۲۵