برگ بی برگی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸:
سَحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
" سحرم" یعنی در سحرگاه مرا، و سحرگاه طلیعهٔ بیداری و طلوعِ خورشیدِ درونیِ سالک است، پسحافظ می فرماید در چنین وقتی هاتف و ندایِ غیبی را شنیدم که از میخانه ای که اولین جامِ موسوم به جامِ الست را به من نوشاند با نیتِ رسیدنِ دوباره ام به چنین دولت و ثروتی ندایِ بازگشت سر داده و می گفت بیا که تو نشان دادی دیرینه و یارِ قدیمی و وفادارِ درگاهِ میخانهٔ عشقی و شایستهٔ حضورِ دوباره در این آستان.
همچو جم جرعهٔ ما کش که ز سِرِّ دو جهان
پرتو جام جهانبین دهدت آگاهی
جم یا جمشید پادشاهِ پیشدادیان است که ادیبانِ ما بتدریج جامِ افسانه ایِ کیخسرو را به او بخشیدند، جامی که با نگاهِ در آن و نوشیدنِ شرابش از اسرار و احوالِ مُلکِ خود آگاه می شد، پس هاتف که خود شراب یا عشق است ادامه می دهد ای حافظ یا انسانِ عاشقی که سحرگاه تو نزدیک است، مانندِ جمشید جرعهٔ ما را سرکش و بنوش تا از پرتوِ نورِ این شراب دریچهٔ قلبت به نورِ آگهی از اسرارِ هر دو جهان روشن شود، یعنی پرده و حجابی که بر علوم یا اسماء الحسنی در الست به تو آموخت برداشته می شود و تو نه تنها به دانشِ این جهانی آگاه خواهی شد بلکه اسرارِ عالمِ معنا نیز بر تو مکشوف می گردند.
بر در میکده رندانِ قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
حافظ که خود در متنِ غزلهایش بتدریج رندِ مورد نظر را معنی کرده است در اینجا او را به صفتِ قلندری هم می آراید که درویشی یا رها از بند و دامِ دنیوی ست که چون بر درِ میکدهٔ مورد نظر بروند افسر و تاجِ پادشاهیِ خود را که خداوند در الست با اخذِ تاییدیه ای که رَبِّ انسان است بر سرش گذاشت باز پس ستانَد و رندانِ قلندری چون حافظ که این افسرِ شاهنشاهی را بازپس گرفتند با نوشیدنِ جرعه هایی از آن جام که به دیگران می دهند به آنها یاری می رسانند تا موفق شوند تاجِ پادشاهیِ خود را بدست آورده و به دولتِ حقیقی برسند.
خشت زیرِ سر و بر تارکِ هفت اختر پای
دستِ قدرت نگر و منصبِ صاحب جاهی
خشت در زیر سر گذاشتن کنایه از فقر است، یعنی فقیر نسبت به خداوند یا اصلِ خود و بی نیاز از این جهان که در سلوکِ عاشقانه از ضروریاتِ حضور بر درِ میخانه است و حافظ می فرماید اگر رند قلندری به آن دست یابد به تارک یا بلندایِ هفت آسمان پای میگذارد، یعنی کُلِّ افلاک و کائنات در یدِ قدرت و در اختیار و بر وفقِ خواستِ او در گردش خواهند بود، در مصراع دوم ادامه می دهد تو دستِ قدرتِ چنین رندی را ببین و منصب و جایگاهِ رفیعی را که به آن دست یافته است، یعنی چنین قدرتی تنها برازندهٔ خداوند است اما بواسطۀ اینکه رندِ قلندر با عشق یا خداوند به وحدت و یگانگی می رسد از طرفِ خداوند به این صاحب جاهی منصوب می شود، پس سلطه اش بر کائنات و هفت اختر امرِی سهل و آسان است.
سرِ ما و درِ میخانه که طرفِ بامش
به فلک بَر شَد و دیوار بدین کوتاهی
حافظ می فرماید پس او بسویِ چنین میخانه ای نه به پا، که به سر می رود، میخانه ای که طَرف و سمتِ بامِ بلندش به فلک می رسد اما دیوارش به این کوتاهی ست، یعنی در عینِ اینکه می تواند رندِ قلندر را به منصب و جایگاهی که از خداوند به او اعطا می شود برساند اما از سویی حتی اگر درِ میخانه بسته باشد رند می تواند به یک خیزش از دیوارِ کوتاهش به درونِ میخانه پریده و تقاضایِ افسرِ شاهنشاهیِ خود را داشته باشد.
قطعِ این مرحله بی همرهیِ خضر مکن
ظلمات است بترس از خطرِ گمراهی
قطع در اینجا یعنی پیمودن و خضر تمثیلِ عارفِ کاملی ست که خود رندانه به میخانهٔ عشقِ توصیف شده راه یافته و از چم و خمِ راهِ رسیدن به آن آگاهیِ کامل دارد، حافظ می فرماید این که دیوارِ میخانه کوتاه است و امکانِ پرش به درونش وجود دارد حقیقت است اما بدونِ یاری گرفتن از خضرِ راهی به چنین کاری مبادرت مکن چرا که راههایِ رسیدن به اصل و مرکزِ میخانه از دهلیزهای تاریک و پرخطری می گذرد، پس بترس از خطرِ گم کردنِ راه و رفتن به ناکجا آباد هایی که گمراهیِ محض است مخصوصاََ که غولانِ راه در کمین نشسته اند و بجایِ رسیدن به مرکزِ میخانه ممکن است حتی تو را بسویِ کمربندِ انتحاری و جنگ با هم نوع و هم کیشت راهنمایی و آنجا را اصلِ میخانه معرفی کنند.
اگرت سلطنتِ فقر ببخشند ای دل
کمترین مُلکِ تو از ماه بوَد تا ماهی
در ادامه می فرماید اما اگر با همراهیِ خضرِ راهی چون حافظ و مولانا موفق شوی این مرحله را بسلامت پیموده و به درونِ میخانه راه یابی و افسرِ شاهنشاهیِ خود که تو را به سلطنتِ فقر می رساند بازپس گیری آنگاه می توانی بر بامِ بلندِ میخانه رفته و معراجی داشته باشی که کمترین محدودهٔ مُلکِ تو از ماهِ رخسارت خواهد بود تا به آن ماهِ آسمان، احتمالاََ بیشترینِ آن هم هفت اختر و بلکه بالاتر تا بینهایتِ خداوند است که رندانِ قلندر با شرایطی که حافظ بیان نمود قابلیتِ رسیدن به آن را دارند.
تو دَمِ فقر ندانی زدن، از دست مده
مسندِ خواجگی و مجلسِ تورانشاهی
دَم زدن از چیزی در اینجا یعنی در مسیرِ آن قرار گرفتن، پس از توصیه هایِ حافظ مبنی بر گزینشِ فقر یا پای گذاشتن در طریقتِ عاشقی احتمالن بسیاری از ما انسانها با شنیدن و درکِ پیغامهای بزرگان بهانه می آوریم که من نمی دانم چگونه دَمِ فقر بزنم و در این راه قرار گیرم، حافظ می فرماید اگر دَم زدن از فقر را نمی دانی مسندِ خواجگی و بزرگیِ آغازینِ خود را بوسیلهٔ پرهیز از خطاهایِ مکرر از دست مده و همچنین فرصتِ همنشینی در مجلسِ بزرگانی چون خواجه حافظ و تورانشاه را غنیمت بدان زیرا در چنین مجالسی ست که با چگونگیِ ورود در وادیِ فقر و عاشقی آشنا می گردی، درواقع حافظ ضمنِ مدحِ تورانشاه تأکید می کند قرین شدن و مجالست با اهلِ دل و عاشقان است که با شرطِ پرهیز می تواند به پرورش، پویندگی و رشدِ بعدِ معنوی و روحانیِ هر انسانی کمک کرده و سپس با همراهیِ خضرِ راهی به میخانهٔ عشق وارد شود.
حافظِ خام طمع شرمی از این قصهٔ بدار
عملت چیست که فردوسِ برین می خواهی؟
خام طمع کسی ست که آرزوهای دست نیافتنی در سر می پروراند، پسحافظ با فروتنی خود را مثال زده و می فرماید این قصهٔ یا حکایتِ عاشقی که عاقبتش عروج و کمترین مُلکِ سلطنتش از ماهِ وجود تا ماهِ آسمان یا همان بهشتِ موعود است دارایِ حرمت می باشد، پس از این قصهٔ فقر و عاشقی شرم کن و به کارِ عاشقی بپرداز که بدونِ عمل فردوسِ برین را خواستن طمعِ خام است و آنرا صِرفاََ با وصفِ عیش به کسی نخواهند داد. یا به قولِ پیشینیان با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه.
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۰ در پاسخ به سمیرا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
«لست ترانی» کلا یک جمله عربی هست به معنای تو مرا نمیبینی, لست از ریشه «لیس» به معنای «نفی» و «نه» هست، حرف «ت» آخر کلمه«لست» ضمیر مفرد مخاطب است، «ترا» به مفهوم دیدن است و «نی» ضمیر متکلم وحده، لست ترانی ترجمه اش میشود تو مرا نمیبینی
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۹ در پاسخ به سمیرا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
از مدد لطف او ایمن گشتم آنک
گوید سلطان غیب لست ترانی مرا
قبل از تفسیر این بیت میخواهم یک جمله از نهج البلاغه و یک شعر از انوری را بنویسم.
یک جمله ای در خطبه ۱۹۳ نهج البلاغه هست به نام خطبه متقین، امیرالمؤمنین در مورد صفات متقین میفرمایند اگر نبود اجل که خدا مقرر کرده است در زمان خودش، روح متقین از شوق وصال خدا در کالبد نمیگنجید و به سوی او پرواز میکرد.
قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز
چار تکبیر، دگر روز بر این پنج کند
یعنی هر که در نماز حضور ترا حس کرد، هر که اینقدر غرق در خیال تو شد که ترا دید.
چار تکبیر، دگر روز بر این پنج کند
چار تکبیر در واقع نماز جنازه است که فقط چهار تکبیر دارد، ادامه اش هم که واضح است. خلاصه اینکه هر که شبی بلند شد و تجلی لطف تو را در آینه دل دید، فردا بر او نماز جنازه خوانند بجای پنج وقت نماز. یعنی از شوق وصال جان خواهد داد.
خلاصه این میشود که اگر من به دیدار او برسم از شوق جان خواهم داد.
حالا بیت را تفسیر کنیم، اولا که (لست ترانی ) تلمیح آیه قرآن است که خدا برای حضرت موسی در جواب درخواست دیدار فرمود لن ترانی، یعنی مرا نمیتوانی ببینیی، مولانا نیز این را البته به عنوان شِکوه و شکایت گفته است (من از لطف او ایمن شدم و از مرگ نجات یافتک زیرا او در جواب طلب دیدار به من گفته است که «لست ترانی» یعنی مرا نمیبینی وگرنه من از شوق دیدار ممکن بود جان بدهم، مولانا برای شمس نامه فرستاد تا بازگردد به قونیه و شمس در جواب نامه گفت دیگر به قونیه باز نخواهد گشت، اینجا مولانا میزان وابستگی خود را به شمس بیان میکند که اگر بیایی من از شوق دیدار جان خواهم داد.)
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
«لست ترانی» کلا یک جمله عربی هست به معنای تو مرا نمیبینی, لست از ریشه «لیس» به معنای «نفی» و «نه» هست، حرف «ت» آخر کلمه«لست» ضمیر مفرد مخاطب است، «ترا» به مفهوم دیدن است و «نی» ضمیر متکلم وحده، لست ترانی ترجمه اش میشود تو مرا نمیبینی.
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۱ در پاسخ به Elena دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
از مدد لطف او ایمن گشتم آنک
گوید سلطان غیب لست ترانی مرا
قبل از تفسیر این بیت میخواهم یک جمله از نهج البلاغه و یک شعر از انوری را بنویسم.
یک جمله ای در خطبه ۱۹۳ نهج البلاغه هست به نام خطبه متقین، امیرالمؤمنین در مورد صفات متقین میفرمایند اگر نبود اجل که خدا مقرر کرده است در زمان خودش، روح متقین از شوق وصال خدا در کالبد نمیگنجید و به سوی او پرواز میکرد.
قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز
چار تکبیر، دگر روز بر این پنج کند
یعنی هر که در نماز حضور ترا حس کرد، هر که اینقدر غرق در خیال تو شد که ترا دید.
چار تکبیر، دگر روز بر این پنج کند
چار تکبیر در واقع نماز جنازه است که فقط چهار تکبیر دارد، ادامه اش هم که واضح است. خلاصه اینکه هر که شبی بلند شد و تجلی لطف تو را در آینه دل دید، فردا بر او نماز جنازه خوانند بجای پنج وقت نماز. یعنی از شوق وصال جان خواهد داد.
خلاصه این میشود که اگر من به دیدار او برسم از شوق جان خواهم داد.
حالا بیت را تفسیر کنیم، اولا که (لست ترانی ) تلمیح آیه قرآن است که خدا برای حضرت موسی در جواب درخواست دیدار فرمود لن ترانی، یعنی مرا نمیتوانی ببینیی، مولانا نیز این را البته به عنوان شِکوه و شکایت گفته است (من از لطف او ایمن شدم و از مرگ نجات یافتک زیرا او در جواب طلب دیدار به من گفته است که «لست ترانی» یعنی مرا نمیبینی وگرنه من از شوق دیدار ممکن بود جان بدهم، مولانا برای شمس نامه فرستاد تا بازگردد به قونیه و شمس در جواب نامه گفت دیگر به قونیه باز نخواهد گشت، اینجا مولانا میزان وابستگی خود را به شمس بیان میکند که اگر بیایی من از شوق دیدار جان خواهم داد.)
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۳ در پاسخ به Elena دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم
اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا
اینطور بخوانید، گوهر معنای اوست، پُر شده جان و دلم
یعنی اینکه «این وجود من که شهره آفاق شده ام و به این کمال رسیده ام همه از گوهر وجود اوست که تمام وجودم را پر کرده است. یعنی من خود چیزی نیستم هرچه هست اوست. من یک جسم و جان خالی هستم که از فیض او پر شده ام. «من» «او» شده ام. حتی اگر او خودش این را نپذیرد و بگوید که من (مولانا) یکی هستم و مستقل هستم نمونه و دوم یا سوم کسی نیستم. ثالث و ثانی کنایه از این است که تو همانند نداری و چیزی که هستی مربوط خودت هست نه فیض من.
خلاصه این میشود که (من تمام وجودم از فیض او پر شده است و تمام وجودم «او»ست، حتی اگر خود او«شمس» این را نپذیرد.)
البته مصرع دوم را اینطور میتوان تفسیر کرد که در باب نمونه دوم و سوم نداشتن حضرت شمس خودش را منظور کرده است، یعنی شمس فرموده که من نمونه دوم و سوم ندارم تو هرچه هستی از آن خود هستی، نمونه من نیستی.
افسانه چراغی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۰ - خواندن لیلی مجنون را:
گردد گرهِ منِ فتاده/ از خواندن بیت او گشاده
امید دارم که مجنون برای من شعر بخواند و با این شعرخوانی، گره از کارِ منِ درمانده، باز شود.
مجتبی رضایی بزرگمهر در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
بیت سوم جز زیباترین ابیات حضرت مولاناست
از کرمت من به ناز مینگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا؟
یعنی: بقا و جاودانگی که آرزوی دیرینه انسان بوده و انسان در پی آب حیات تمام زمین را سیر نموده، این آرزوی دیرینه در برابر کرم تو آنقدر کوچک است که من به آن با ناز مینگرم، کنایه از اینکه آنرا نمیپذیریم.
آنوقت این دنیای فانی و زودگذر چگونه میتواند مرا بفریبد و من لطف تو را به این دنیای فانی بفروشم.
مولانا میخواهد به شمس بگوید که اگر دنیا جاودانی میبود و من در آن با این خدم و حشم مفتی شهر نیز میبودم و تمام نعمت دنیا از آن من میبود بازهم آنرا به کمی از کرم تو نمیدادم حال چگونه لطف تو را بفروشم به این دنیایی که مردمش امروز مرا میپسندند و فردا طردم میکنند و لطف و نعمت آن زودگذر است.
افسانه چراغی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۵ - وفات مجنون بر روضه لیلی:
پیش از آن که روزگار پل را بشکند، شتر خود را از روی آن بجهان (از مصدر جهیدن) و عبور کن.
Kako Kalahan در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ ایرج میرزا » قصیدهها » شمارهٔ ۵ - در طلبِ اسب از نظام السلطنه:
با درود،نام قریه های مشهد را کنون زشک و کنگ گویند،املای ذشک اکنون مرسوم نیست و سرکش کاف از سر کنگ افتاده است
افسانه چراغی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۵ - وفات مجنون بر روضه لیلی:
یاوگیان به معنی کسانی که بدون سر و سردار و نظم و ترتیب معین جنگ میکردهاند. سپاهی یله و سرخود. جمع یاوگی. گروهی سپاهی بودهاند که بدون فرمانده و بیمقصد در جنگها شرکت میکردهاند و در بلاد میگشتهاند.
یاوگیان رایگانگرد در این بیت کنایه از حیواناتی است که همنشین مجنون بودند و پس از مرگش هم او را تنها نگذاشتند؛ اطراف او ایستاده بودند و نگهبانی میدادند.
ناورد: میدان، عرصه
مجتبی قدیانی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:
چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم
چو لاله لال بکردی زبان تحسینم
بسیار زیباست، البته مشخص نیست زبان عاشق در عظمت معشوق لال شده یا در درشتی و تندی او...
مجتبی قدیانی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا پرد کبوتر چو اسیر باز باشد
فرم بهتری داره ولی ظاهراً در هیچ نسخهای اینطور نیست و باب میل شیخ سعدی نبوده.
افسانه چراغی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۴ - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی:
کلاله بهمعنی موی پیچیده و تابدار است و اینجا کلاله خاک یعنی توده خاک.
توده خاک مانند مارهای روییده بر دوش ضحاک، لابهلای چمن میپیچد.
اشاره است به این که بخشهایی از چمن در خزان خشک میشود و از بین میرود.
همایون در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵:
غزل مشکوک، بی حال و بی معنی و درهم و برهم و نازیبا ساختگی
احمد خرمآبادیزاد در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷:
مصرع نخست بیت شماره 1 به دلایلی که به آنها اشاره خواهد شد، به شکل زیر است:
<کُمیت سخن را ضمیر است میدان>
1- به دنبال این مصرع، در مصرع دوم همین بیت یک پرسش و سپس پاسخ آن را میبینیم: «سوارش چه چیز است؟ جانِ سخندان». پرسش یاد شده تنها و تنها زمانی منطقی خواهد بود که به اسب (=کُمیت) اشاره داشته باشد.
2- در مصرع دومِ بیت شماره 2، با اصطلاح «اسب زبان» روبرو میشویم که با «کُمیت سخن» هم مفهوم است.
3- در بیت سوم، به کار بردن «اسب سخن» (دقیقا همارز «کُمیت سخن») را میبینیم که شاعر میگوید: «اسب سخن را، اگر چابکسوار هستی، در میدان بگردان!».
4- در بیت شماره 4، و پشتبند بیت سوم توصیه میشود: «مراقب باش که در میدان تنگ، کُره اسب را پیش سواران نتازی!»
5- جالب است که در بیت شماره 5 و در پی توصیه بیت شماره 4 میگوید: «در این میدان بزرگ، خوب به انواع تازندگان نگاه کن!»
6- در نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 64926، مصرع نخست بیت 1 چنین است: <کُمیتِ سخن را ضمیر است میدان>
7- در دیوان ناصر خسرو (چاپ مجلس، سال 1307-1304) نیز به همین شکل دیده میشود. در تهیه این دیوان، تقی زاده، مجتبی مینوی و دهخدا سهم داشته اند.
محمدمتین عبدالهی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹:
این غزل زیباست
بسیار زیباست
بسیار...
سپاس فرخی...
nabavar در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۰:
گرامی فاطمه بانو
بداند تنِ خویش را در نهان
به چشم خرد جست راز جهان
خردمند باچشم خرد درپی یافتن راز جهان است. و بر آنچه در وجودش نهان دارد داناست.
nabavar در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۲۹:
گرامی فاطمه بانو
هر آن کس که رُخ زیرِ چادر نهفت
چنان دان که گشتست با خاک جفت
«معنای چادر درین جا کَفن است: هرکس زیر کفن پنهان شد،با خاک یکسان است.
منظورش زیبا رویانی بودند که در گذشتند.
برگ بی برگی در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۳۲ در پاسخ به اکسیر ✨ عشق دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵: