برگ بی برگی در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸:
ای که در کویِ خرابات مقامی داری
جمِ وقتِ خودی ار دست به جامی داری
کویِ خرابات استعاره از کوی و آستانِ معشوق یا همان میخانهٔ عشق است، یعنی جایی که باید به خود مست و خراب شد تا خودی برجای نمانده و به او رسید، مقام در اینجا یعنی اقامت و مقیم بودن یا ثبات و پایداری، جم همان جمشید است و کنایه از پادشاهی. پسحافظ خطاب به عاشقی که اقامتِ دایمِ خرابات را بدست آورده و بجز مکتبِ عاشقی مأوا و جایی ندارد و از شاخه ای به شاخه ای نمی پرد می فرماید اگر با این پیوستگی جامی نیز در دست داشته باشی و از شرابِ عشقِ عارفان و بزرگان بنوشی جم یا پادشاهِ وقتِ خود خواهی بود، وقت در ادبیاتِ عرفانی و صوفیانه یعنی ساکن و ثابت بودن در این لحظه و نرفتن به گذشته و حال، و پادشاهی یا کنترل داشتن بر وقت همهٔ منظورِ کسی ست که پای در راهِ عاشقی می گذارد چرا که آن سکوتِ بینِ گذشته و آینده همان خاموشیِ ذهن، تسلیم و عدمِ قضاوت یا حضور و لحظهی وصال است. حافظ با یک بیت چندین مفهومِ عرفانی را به زیبایی بیان می کند.
ای که با زلف و رخِ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
زلفِ یار استعاره از جهانِ فرم و ماده است که همهٔ زیبایی های آن حجابی ست بر رخسارِ معشوقِ الست، شب ضمنِ اینکه با سیاهیِ زلفِ یار نیز تناسب دارد کنایه از اوقاتی ست که انسان ناگزیر از رفتن به ذهن است تا امور و حاجاتِ زیستِ خود را برآورده کند، یعنی کار کند و درآمد کسب کند و به پیشرفتِ رفاهِ خود و خانواده کمک کرده و همچنین مفید به حالِ جامعه باشد. پس حافظ در ادامه به عاشقی که مقیمِ خرابات است می فرماید ای کسی که در شبِ ذهن با زلفِ یار سر و کار داری و جهانِ مادی را نیز جلوه ای از خداوند دیده و بر همین مبنا با کار و کوششِ روزمره و تعامل با خلق از آن گذر می کنی و در طلیعه صبح که "جمِ وقتِ خودی" و خورشیدِ درونت طلوع کرد و روز شد رخِ یار را میبینی و به حضور می رسی، فرصتت باد یعنی غنیمت دان یا نوشِ جانت باد که چه خوش روز و شبی داری، یعنی که روز و شبِ کسی که مقیمِ خرابات است باید چنین باشد و منظور این نیست که سالک در کنجی نشسته و نامِ خرابات بر آن گذاشته و به کارِ عبادت یا تصورِ عاشقی بپردازد.
ای صبا سوختگان بر سرِ ره منتظرند
گر از آن یارِ سفر کرده پیامی داری
در اینجا حافظ خطاب به بادِ صبا که معرفِ همگان بوده و کارش تبادلِ پیام های عاشقانه است می فرماید سوختگان و عاشقان در انتظارند تا اگر از آن یارِ سفر کرده پیغامی آورده ای بیان کنی، یارِ سفر کرده اصلِ زیبا و خداگونهٔ انسان است که در ابتدای حضورش در این جهان مادی بصورتِ خال و نشانی در او وجود دارد تا با پرورش و رشدش تمامیِ رخسارِ انسان را فراگرفته و او نیز آئینهٔ تمام نمایِ یار یا معشوقِ الست گردد، اما بدلیلِ اینکه انسان در شبِ ذهن گرفتار شده و پیوسته در گذشته و آینده رفت و آمد می کند، بنابر این "می داند" و با دانسته های ذهنیش قضاوت می کند، پس لاجرم آن نشانِ الست یا یاری که از آغاز با او بوده است رختِ سفر بر بسته و از وجودِ چنین انسانی می رود و درواقع او جمِ وقتِ خود را از دست می دهد. اما عاشقی چون حافظ که مقیمِ خرابات است در انتظارِ پیغامی ست تا بادِ صبا از آن یارِ سفر کرده بیاورد ، که در بیتِ بعد پیغام می رسد؛
خالِ سر سبزِ تو خوش دانهٔ عیشی ست ولی
بر کنارِ چمنش وه که چه دامی داری
خالِ سرسبز همان خالِ مشکینِ یا نشانِ عشق است که خداوند برازندهٔ رخِ انسان دانست و عاشقی که در خراباتِ عشق مقیم شده و تا اندازه ای از شرابش نوشیده است این خالِ مشکین سبز و سرزنده شده است، پسحافظ می فرماید پیغام این است که سالکِ عاشق مراقب باشد تا این خال را که اکنون دانهٔ عیشی شده است و او می تواند با چنین حضوری از عیش و عشرتِ آن برخوردار شده و لذت ببرد اما باید که در میانهی چمنِ زندگی از آن عیش بهرمند شود و نه در کنار و بوسیلهٔ ذهن، میانهی چمنش فضای باز گشوده شدهٔ درونی ست و بیرون از این چمن فضای ذهن و پر از دام است که اگر عاشقی از این دانه بخورد و برای مثال بخواهد از این خالِ سر سبز نام و اعتباری کسب کرده و بساطِ معرفت فروشی راه بیندازد در دامش گرفتار می شود و می فرماید "وه" که چه بد دامی ست.
بوی جان از لبِ خندانِ قدح می شنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
خواجه یعنی آدمِ شریف و حافظ در این بیت و بیتِ پس از این همهٔ ما انسانها را مخاطب قرار داده و می فرماید ببینید به محضِ اینکه لبِ خندانِ جام لب گشود و صبا پیغامِ زندگی را بیان کرد حافظ بویِ جان یا خداوند را از آن شنید و پیغام را گرفت، پس ای خواجه و انسانِ والا مقام اگر تو هم مشامی داری و بویِ جان را می شنوی چنین پیغامهایی را به گوشِ جان بشنو و بکار گیر.
چون به هنگامِ وفا هیچ ثباتیت نبود
می کنم شکر که بر جور دوامی داری
وفا در اینجا همان وفای به عهدِ الست است که بر عهدهٔ همهٔ انسانها می باشد و حافظ با طعن و کنایه میفرماید ای خواجه تو که در وفای به عهدت با معشوقِ الست هیچ ثباتی نداشتی و گاهی در خرابات حضور داشتی و گاهی برکنار از چمنش و در فضای ذهن بودی، اما خدا را شکر که بر جور و جفا به خود مداوم و پیوسته ای! درواقع عارفان تعلل یا عدمِ پیوستگی در وفای به عهدِ الست را موجبِ جور و ستمی می دانند که انسان به خود روا می دارد و هر گونه اتفاقاتِ بدی که توسطِ چرخِ روزگار برای وی رقم زده شود را ناشی از همین بی وفاییِ خواجگان می دانند. اتفاقاتی که ما بوسیلهٔ ذهن بد می دانیم اما درحقیقت پیغامهای زندگی هستند تا انسان با وفای به عهدش جمِ وقتِ خود را بدست آورد.
نامِ نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز در این شهر که نامی داری
غریب در اینجا می تواند خواجه ای باشد که با منظورِ اصلیِ عاشقی غریب و بیگانه است و با اندک سبزیِ خال از خداوند طلبِ نیک نامی و کسبِ اعتبار و تأیید می کند، پس حافظ خطاب به معشوقِ الست که لطف و بخشش بی پایان است از او می خواهد تا این طلبِ چنین غریبی را که به این نامها دلخوش است اجابت کند، و در مصراع دوم ادامه می دهد حافظ که خود در میانِ چمنش و خویش می داند غریب نیست و از چنین نام و اعتبارهایی بی نیاز است چرا که او تنها نامی که در این شهر یا جهان وجود دارد را نامِ بلندِ تو می داند، باقیِ نامها از قبیلِ استاد و دکتر و پروفسور پیشکشِ غربیان و مبارکشان باد.
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی ک مرا ننگ ز نام است
بس دعای سحرت مونسِ جان خواهد بود
تو که چون حافظِ شب خیز غلامی داری
پس حافظ که به حق ابیات و غزلهای خود را دعا می داند ادامه می دهد چه بسیاری از این دعاها که در سحرگاهان مونسِ جانِ حافظ است و همین نامِ غلامیِ تو برای حافظ کفایت می کند، حافظی که از سوختگان است و شب خیز ، یعنی از شبِ ذهن برخاسته است که چنین پیامهایِ نابی از آن یارِ سفر کرده یا خداوند از طریقِ او برای جهانیان ارسال می شود.
ریما در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۶ - طلب آمرزش:
این شعر رو خواننده شهرام منصوری خونده اما نمیتونستم تو لیست خوانندهایی که این شعر رو خواندن لیست کنم
عرب عامری.بتول در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
از مشخصه های این غزل زیبا، این هست که چندین بیت که با حرف ت آغاز شده، جهت مشاعره میشه حفظ کرد، ضمن اینکه یک غزل پرمفهوم رو هم از حفظ بود.
همیرضا در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
All your anxiety is because of your desire for harmony. Seek disharmony, then you will gain peace.
پیوند به وبگاه بیرونی
احمد رحمتبر در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴:
استاد ناظری این قصیده را در کنسرت جشن طوس به همراه گروه سماعی اجرا کرده است. نسخه صوتی آن از وبگاه خصوصی دردسترس است. نسخه تصویری آن هم از شبکه من و تو پخش شد و اکنون در وبگاه آپارات قابل دیدن است.
احمد رحمتبر در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » جواب هدهد » جواب هدهد:
درد و خون دل بباید عشق را / قصهای مشکل بباید عشق را
ساقیا خون جگر در جام کن / گر نداری درد از ما وام کن
عشق را با کافری خویشی بود / کافری خود مغز درویشی بود
و سه بیت زیر مربوط به «بیان وادی عشق»:
عاشق آن باشد که چون آتش بود / گرم رو سوزنده و سرکش بود
مرد کارافتاده باید عشق را / مردم آزاده باید عشق را
تو نه کار افتادهای نه عاشقی / مردهای تو، عشق را کی لایقی
استاد ناظری این شش بیت را در کنسرت جشن طوس به همراه گروه سماعی خوانده است. نام اثر «ای حریفان» یا «افشاری» است.
قابل شنیدن در وبگاه خصوصی
احمد رحمتبر در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق:
عاشق آن باشد که چون آتش بود / گرم رو سوزنده و سرکش بود
مرد کارافتاده باید عشق را / مردم آزاده باید عشق را
تو نه کار افتادهای نه عاشقی / مردهای تو، عشق را کی لایقی
و سه بیت زیر مربوط به جواب هدهد:
درد و خون دل بباید عشق را / قصهای مشکل بباید عشق را
ساقیا خون جگر در جام کن / گر نداری درد از ما وام کن
عشق را با کافری خویشی بود / کافری خود مغز درویشی بود
استاد ناظری این شش بیت را در کنسرت جشن طوس به همراه گروه سماعی خوانده است. نام اثر «ای حریفان» یا «افشاری» است.
قابل شنیدن در وبگاه خصوصی
مسعود نژادحاجی فیروزکوهی در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان:
در این بیت حضرت مستطاب مولانا بلخی دعاگونه با التفات به مراتب وجود در عالم که در اصطلاح عرفا به حضرات خمس مشهور می باشد، برای نوع انسان می سراید و نیل به مقام فناء الله را که لاهوت مظهر آن است با گذر از مادیات و امور این دنیایی «تبتّل» آرزو می نماید
دکتر صحافیان در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
دلشوره رسوایی دارم که اشکهای عاشقانهام پرده از عشقمان بردارند و راز پوشیده عشقمان بر سر زبانها و قصههای شبانه بیفتد.
۲- مشهور است که سنگ با صبر به یاقوت بدل میشود. درست است ولی با خون دل و شکیبایی بیاندازه(شرح سودی: لعل وقتی از معدن استخراج می شود به رنگ معهود نیست آن را در میان جگر تازه قرار میدهند تا رنگ قرمز را کسب کند.ج۲، ۱۲۹۳)
۳- به میکده با گریه خواهم رفت و حق عشقم را طلب خواهم کرد.امید است آنجا از غم عشق رهایی یابم.
۴- از هر طرف تیر دعا روانه کردهام به این آرزو که یکی بر هدف اجابت بنشیند.
۵- جانا! داستان عشقم را به معشوق بازگو! ولی چنان بگو که حتی نسیم صبا هم خبردار نشود(غمازی و پردهدری باد صبا در ادبیات)
۶- چهرهام از کیمیاگری عشقت طلا شده است( تعریض یا حسن تعلیل برای زرد رویی عاشق) آری با توجه معشوق، خاک طلا میشود.
۷- در این میان از خودبزرگبینی رقیب بینهایت سرگشته شدهام. خدایا! چنین نکن که گدا به جای و مکان رسد( ضرب المثل)
۸-( ای رقیب) عشق رموز بسیاری به جز زیبایی دارد و پس از آن مورد پذیرش بزرگان و آگاهان خواهد بود( معشوق ما ویژگیهای بسیاری به جز زیبایی دارد)
۹-دندانههای قصر وصال چنان بلند است، که همه سرها در برابرش خاک میشوند( شکست میخورند یا میمیرند، وصال پذیر نیست و غم عشق سازنده است.خانلری: این سرکشی که در سر سرو بلند توست/ کی با تو دست کوته ما در کمر شود؟)
۱۰- اکنون ای حافظ که گیسوان خوشبویش را در دست داری، دم نزن و خاموش بنشین وگرنه باد صبا از رازت پردهدری خواهد کرد( چون اشک در بیت اول.خانلری: باد صبا پردهدر شود)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
رضا از کرمان در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۲ در پاسخ به Zohre دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل:
زهره گرامی سلام
به شخص سوال کننده جواب داد وقتی گرسنگی در اثر صبر دو برابر بشه نان جوین نامرِغوب برایت حکم حلوا را پیدا میکنه.
شاد باشی
هوشنگ بهمنی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:
بیت پنجم : " سرم از خدای خواهد "مجاز است ، یعنی وجودم ، با کمال میل از خدا ارزو دارم که فدای دوست شوم .
هوشنگ بهمنی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
سلام ، من امروز ثبت نام کردم . امیدوارم بتونم در کنار دوستان قدمی مثبت بردارم . همیشه خودم از گنجور استفاده کرده ام و قدر دان خدمات ارزنده ی این صفحه فرهنگی بوده و هستم .
یوسف شیردلپور در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵:
اجرای خسروخوبان دوعالم استاد شجریان طریق عشق گویی که حضرت حافظ سالها پیش این شعر وغزل را دروصف خود استاد شجریان به یادگار گذاشته اند...
الا ای طوطیِ گویایِ اسرار
مبادا خالیات شِکَّر ز مِنقار
سَرَت سبز و دلت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خطِ یار
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به رویِ ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلودهایم ای بختِ بیدار.... خدایا سپاسمندیم که همچو حافظان وسعدی ها و مولانا وهزاران شاعران شهیر ونام آور داریم وصدای رسا و گیرا و رسول راستین شعر وغزل وادبیات وموسیقی ناب ایران و جهان استاد شجریان 💯💯💛💛💗💚🖐️💞💯💯
سارا رشیدی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
چقدر زیبا چقدر زیبا و عمیق...استاد شجریانم خیلی دلنواز خوندن این شعر رو...
سرفَرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنین
محسن مرتضوی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۱ در پاسخ به مرضیه دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۴:
بله درستش کافِر است.
سید مصطفی تهرانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۹۷:
قلزم زخار. به معنای دریای خروشنده است
که باید دیکته آن اصلاح شود
یار سیستانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸:
چون در آیی نتوانم که مراد از تو بجویم
که من از خود بروم چون تو پری چهره درآیی
شاهکار است این بیت و ما را یاد این بیت سعدی میاندازد
از در در آمدی و من از خود به در شدم
گویی کزین جهان به جهان دگر شدم
شاهکار است این شعر و چقدر خواجو در شعر تواناست و افسوس و صد افسوس که خواجو را درنیافتیم!
افسوس که اولین و تنها حاشیهی این شعر ، حاشیهی من است
امید است روزی خواجو خوانی گسترده شود و ما این شیخ را که حافظ بسیار بر اشعار وی اشراف داشته و از وی پیروی میکرده را دریابیم.
Zohre در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل:
با درود و سپاس از سایت محترم گنجور
لطفا معنی این مصراع را توضیح دهید:
گفت جوع از صبر چون دو تا شود
برگ بی برگی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:
صبا تو نکهتِ آن زلفِ مشک بوی داری
به یادگار بمانی که بویِ او داری
در شعرِ عرفانی صبا به سر کویِ معشوق راه داشته و آن نفخهٔ خوشِ مُشک گونه یا پیغامهای معنوی را به عاشقانِ حضرتش میرساند و همچنین به مبادلهی پیام های عاشقانه مابینِ عاشقان و عارفان میپردازد، درواقع شعری یا سخنی حکیمانه که بوی حق از آن شنیده می شود به نحوی منتشر شده و به گوشِ عاشق یا پویندهٔ راهِ عاشقی می رسد و این بازنشر را به صبا نسبت داده اند. پس حافظ ضمنِ ستایش از صبا که پیغامی را از بزرگی به او رسانیده است تاکید می کند که او همواره نکهت و بویِ خوشِ معشوق را به همراه دارد، مصراع دوم ایهامی در معنی دارد چنانچه "بوی" نیز دارای ایهام است، در معنایِ نخست حافظ آرزوی یادگاری و استمرارِ صبا را دارد که همواره بویِ مُشکِ زلفِ معشوقِ الست با اوست و در معنای دیگر "بوی" به معنی آرزومندی آمده و می فرماید به یادگار و جاودانه می ماند هر آن که بوی و آرزویِ آن معشوق را در سر دارد.
دلم که گوهرِ اسرارِ حُسن و عشق در اوست
توان به دستِ تو دادن گرش نکو داری
پسحافظ که بنحوی پیغامی از سویِ عارف یا بزرگی را دریافت کرده است به صبا ایمان آورده و می فرماید دلِ عاشقی چون او را که گوهرِ اسرارِ حُسن و عشق (خداوند) در اوست می توان به دستِ بادِ صبا داد بشرطِ اینکه آن را پاس داشته و نکو دارد، یعنی سرِّ عاشقیِ حافظ را بر دیگران فاش نکند، چرا که بادِ صبا از دیرباز شهره است به انتشارِ اسرارِ دیگران که این هم از روی عادتِ دیرینه و به اقتضایِ کار و وظیفه ای ست که زندگی برای او مقرر کرده است.
در آن شمایلِ مطبوع هیچ نتوان گفت
جز این قدَر که رقیبانِ تند خود داری
شمایل یعنی تصویر و حافظ که پیغامِ عشق را از صبا دریافت کرده است شمایل و تصویرِ گویندهی پیغام که ی تواند پیر یا عارفی فرزانه باشد در نظرش مجسم می شود که مطبوع است و هیچ گونه ابهام و ایرادی بر او وارد نیست، پستنها نکته ای که به نظر می رسد اینکه پیرِ خردمندی که صبا پیغامِ او را به حافظ رسانده است رقیبانی تند خو دارد و چون پیش از این " پشمینه پوشِ تند خو" را بیاد داریم که " از عشق نشنیده است بو" و گمانِ آن می رود که این رقیبانِ تند خو صوفی یا کسانی شبیهِ شیخ و زاهد و واعظ باشند.
به جرعهٔ تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خُم است این که در سبو داری؟
بنظر می رسد ابیاتِ چهارم و ششم در جایِ درستِ خود قرار ندارند و چنانچه در نسخه ای که به خطِ سلطانعلی مشهدی کتابت شده و شمایِلش در همین صفحه ثبت شده بر این امر صحه می گذارد. پسبمنظورِ انسجام در معنای غزل کتابتِ ذکر شده را مبنا قرار داده و حافظ خطاب به پیرِ یا عارفِ فرزانه ادامه می دهد؛ به همان یک جرعه شراب که از پیغام و شرابِ تو نوشیدم مست شدم، عجب شرابی، نوشت باد اما پرسشی دارم که اینچنین شرابِ نابی را که در سبو داری و هم خود می نوشی و هم از فیضش دیگران را نیز بهرمند می کنی از کدام خُم است، یعنی سرچشمهی چنین شرابی کجاست؟
دَم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داری
پس حافظ از زبانِ کسی که تا کنون ازشرابِ بی خاصیتِ پشمینه پوشِ تند خو می نوشیده است و اکنون با جرعه ای از شرابِ عالی و حقیقی مست شده است می فرماید آن تند خو با آن شرابِ توهمیِ خود دم از ممالکِ خوبی می زند که همچون آفتاب بر سرزمین های خشک تابیده و به آنها حیات و زندگی می بخشد، اما اکنون با این شرابی که داری می بینم چنین ادعایی به تو می رسد و دلیلِ آن نیز غلامان و ملازمانِ زیبا رویی هستند که در خدمتِ تو هستند و بادِ صبا یکی از آنهاست که جرعه ای از شرابِ عشقت را پیشکشِ حافظ نمود.
قبای حُسن فروشی تو را برازد و بس
که همچو گُل همه آیین رنگ و بو داری
پسحافظ ادامه می دهد آن پشمینه پوشِ تند خو که نه شرابش گیرایی دارد و نه آیینِ رنگ و بویِ گل را می داند، یعنی گلی ست که نه رنگ دارد و نه بو اما قبای حُسن فروشی بر تن کرده و به دیگران فخر فروشی می کند اما ای پیرِ فرزانه اکنون می بینم چنین قبای حُسن و زیبایی برازندهٔ توست زیرا که هم شرابی ناب داری و هم اینکه از رنگ و عطرِ گُل نیز برخوردار هستی.
نوای بلبلت ای گُل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغانِ هرزه گو داری
گُل در اینجا استعاره از سالکِ عاشقی ست که تا پیش از این گوش و هوش به مرغانِ هرزه گویی چون آن پشمینه پوشِ تند خود داده بود و لاجرم نوا و نغمهٔ بلبلانی چون حافظ و مولانا مورد پسندش قرار نمی گرفت، امروزه هم می بینیم بندگانِ خدایی را که آنچنان گوش و هوش به مرغانِ هرزه گو داده اند که دیگر گوشی برای شنیدنِ نوا و نغمه های آسمانیِ بزرگان و عارفان نداشته و حتی آنان را تکفیر می کنند و آن مرغانِ تندخو نیز اگر هم حقیقت را دریابندسرکشی کرده، دم نمی زنند تا مبادا بازارشان کساد شود.
به سرکشیِ خود ای سروِ جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری
سروی که در کنارِ جویباری باشد ریشه اش کوششی برای دریافتِ آب از منابع مختلف نمی کند و به همان باریکه آبی که غالبن نیز گل آلود است بسنده می کند، پس حافظ آن رقیبِ تند خوی یا مرغِ هرزه گو را به چنین سروی تشبیه کرده و خطاب به او می فرماید به سرکشی و گردن فرازیِ خود مناز که اگر به عارف و حکیمی حقیقی چون مولانا و سعدی و حافظ برسی از شرم سر را فرو می داری، یعنی با دیدنِ مرتبهٔ متعالیِ آنان درخواهی یافت که قبای حُسن فروشی برازندهٔ تو نیست و دیگر از ممالکِ خوبی دَم نخواهی زد، زیرا که بفرموده مولانا عارف" هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ تو آرد☆ شیرین تر و نادر تر از شیوهٔ پیشینش " اما مرغانِ هرزه گو همان چند خطی را که از حفظ کرده اند چه بسا برای ۵۰ یا ۶۰ سال تکرار کرده و به خوردِ مخاطبینِ خود می دهند.
ز کنجِ صومعه حافظ مجوی گوهرِ عشق
قدم برون نِه اگر میلِ جست و جو داری
صومعه نمادِ عبادتگاه است که همهٔ مکاتب و باورها را در بر می گیرد، پس حافظ میفرماید از گوشه نشینی در کنجِ اماکنی چون صومعه و خانقاه گوهر عشق یافت نمی شود، پس اگر میلِ جستجو و تحقیق را داری تا به آن گوهر دست یابی باید که از این گوشه ها بیرون رفته و در پِیِ یافتنِ اسرارِ عشق جرعه نوشِ بزرگان و عارفانی شوی که این راه را پیموده اند و رنگ و بوی گُل دارند.
سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم
چون شناسایِ تو د صومعه یک پیر نبود
محسن مرتضوی در ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳: