مازیار طهماسب نیا در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
کرد این خیال وهم غلط کار تا غبار ...معنی این بیت با توجه به بیت اول کامل می شود ؛ خیال وهم یعنی کسی که اندیشه اش موهوم است و غلط کار کسی که فعلش خطاست .
در مجموع منظورش انسان بد اندیش و بدکار در واقعه کربلاست و مفهوم بیت اینکه آن انسان موهوم اندیش و خطا کار ؛ درخت وجود حسین (ع) را زمین زد و از آن زمین خوردن غباری برخواست و تا عرش اعلی و دامان جلاله خداوند رسید.
درود بر شما.
کمال داودوند در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۰۳ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۷:
تسلیت به مناسبت روز اربعین حسینی
جمع این رباعی از 9817
ددد در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶:
عالیه شماها واقعا معرکه اید دوستتون داریم
سیدعلی (رضا) ساقی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
غزلی نغزوزیبا،ساده وروان وبسیار خوش آهنگ که حضرت حافظ، ضمن بیان ِ گوشه ای ازجهان بینی نابِ خویش، دردِ دل خود راباساقی درمیان نهاده است.
"ساقی" درغزلیّات حافظ معانی مختلفی دارد.گاه استعاره ازخودِ معشوق اَزلی ،گاه پیرمغان،گاه معشوق زمینی وگاه به معنای لغوی که همان شراب دهنده هست می باشد.
بعضی ازشارحان محترم برپایه ی اعتقاداتِ شخصی وبه قصدِ اختصاصی کردن این شاعر عزیز وسودجستن ازاعتبار جهانی اوکه خیلی دوست دارند ازتمامی اشعارآن حضرت، برداشتهای عرفانی نمایند، ازاین غزل نیزبرداشت عرفانی کرده ومعتقدهستند که منظور حافظ ازباده، باده ی عشق است! غافل ازاینکه باچنین برداشت های نادرست،خواسته یاناخواسته،درحقِ اعتقاداتِ خود وهمچنین این رندِ روزگاران، جفای نابخشودنی روا می دارند.
بانظرداشتِ لَحن کلام ومعنا ومفهوم عبارتِ ساقیا برخیزو..... کاملاً روشن است که مخاطبِ شاعر، ساقی به معنای شراب دهنده وپیشخدمتِ میکده هست.زیرا حافظ که استادبی بدیل سخن، زبان وادبیّات است هرگز پیر مغان یامعشوق اَزلی یا بزرگان دینی رابا این لحن خطاب قرارنمی دهد که برخیز وبرای من باده بیاور وپس ازآن مشتی خاک هم برسرغم ایّام بریز!!!
وانگهی مگرشراب عشق، چای وشربت است که ساقی برخیزد و آن را درپیاله ای ،استکانی ریخته وبه شاعربدهد تا غم روزگاران ازدل بزداید؟!
ادبیّاتی که حافظ دراینجا برای ساقی بکاربرده، کاملاً واضح است که مخاطب، پیشخدمت میخانه هست نه مرشدی چون پیرمغان وامثالهم......
همچنین غم واندوهِ شاعر، غم ودردِ زندگانیست نه غم ِ عشق! بدلیل آنکه غم عشق عزیز و گرامیست وهرگزحافظ آن راباخاک برسرکردن خوار وزبون نمی سازد.! بنابراین منظور خواجه ی عزیزازجام،همان شراب وباده ی انگوریست که برطرف کننده ی غم واندوهِ ودلتنگیهاست ودیگرهیچ.
گرچه آنها که درهنرآسمان وریسمان به هم بافتن مهارت کافی دارند بااین دلایل روشن قانع نشده وبراین باوربوده وخواهندبود که می توان ازاین غزل نیزمعنای عرفانی برداشت کرد!! درآنصورت ناگزیریم "ساقی" را استعاره ازجبرائیل! یامیکائیل! درنظر گرفته وادّعاکنیم که حافظ درعالم مکاشفه دچارغم واندوهِ فراقِ معشوق اَزلی شده وناچاراً دست به دامن جبرائیل یا.... گردیده تا ازسرچشمه ی فیوضاتِ الهی جامی بدست آورده وبرای حافظ بیاورد!!
صدالبته که بسیاری ازغزلیّاتِ حافظ، عارفانه و منظور وی ازشراب،شرابِ عشق ومحبّت و معرفتست. امّا نیاید این حقیقتِ انکارناپذیررا ازنظر دورداشت که حافظ عزیز ودوست داشتنی، شراب انگوری رانیزدربسیاری ازغزلها مدِّ نظرداشته وبه احتمال ِ قریب به یقین، گهگاه نیز مصرف می کرده است. ضمن آنکه شراب وباده ی انگوری، دربسیاری ازغرلیات حضرت حافظ فقط برای نوشیدن وزدودن غم واندوه نیست بلکه شراب انگوری درست شاعر،سلاحی آتشین برای تاختن به جبهه ی متشرعیّن متعصبِ متظاهراست که تحت پوشش تقوا وپرهیزگاری، درپناه قانون ،پستهای کلیدی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی وفرهنگی جامعه رااشغال کرده وبه رغم چپاول وغارت وثروت اندوزی به هیچکس پاستگونبودند لیکن بابی شرمی تمام، خون مردم بیچاره راصرفا برای جرعه ای شراب خوردن توشیشه کرده وروزگارشان راسباه کرده بودند.
حافظ باسلاح شراب به جنگ ریاکاران می رود تا فریادبزند که گناه وتبعات منفیِ شرابخواری مربوط به خودافراداست اما عواقب زهدِ ریایی وتظاهر متشرعیّن، فساد سیستماتیک را درتمامی شئونات رواج داده،باورهای دینی راازبین برده وجامعه رابه ویرانی وتباهی سوق می دهد.
آتش زهدریا خرمن دین خواهدسوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بیندازوبرو
.......بگذریم."خاک برسرکن غم ایّام را" یعنی با جامی ازشراب که زُداینده ی غمهاست، غم روزگارراخنثی کن وازبین ببرودردلِ خاک مدفون ساز.
معنی بیت:
ای ساقی برخیز وجام شراب رابه من بده تاغم واندوهِ روزگار را ازدل بزُدایم.
تانقش غم زدورببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم ومُداوا مقرّر است.ساغر مِی بر کفم نه تا ز بَر
برَکشم این دَلق اَزرق فام را
ساغرمی: جام شراب
برکفم نه: به دستم بده
زبَر: ازتن
بَرکشم: بیرون کنم، دربیاورم
دَلق: خرقه ی پشمینه،لباس صوفیگری
اَزرق فام: کبود ونیلی رنگ
معنی بیت:
ساقیا، جامِ شراب را به دستم بسپار تا با نوشیدنِ آن، از قیدِ مصلحتاندیشیهای ترسآلود رها شوم و در عالمِ مستی و راستی، شهامتی بیابم که این خرقه ی نیلیرنگِ صوفیگری را از تن بیرون افکنم؛ خرقهای که به جای آنکه نشانی از پاکی و حقیقت باشد، به ریا، تزویر و خودنمایی آلوده گشته است.حافظ بیش از هر چیز از خرقه ی صوفیگریِ آلوده به ریا بیزار است. در نگاهِ او، این جامه نه نمادِ معنویت، بلکه پوششی برای پنهان کردنِ خودپرستی و نمایشِ زهدِ دروغین است.
از همین رو، بارها و بارها در غزلیاتِ خویش به خرقه میتازد و آن را نشانه ی ظاهرسازی، فریبِ خلق و تجارتِ تقدس میشمارد.
در جهانبینیِ حافظ ارزشِ انسان نه به جامه و عنوان، بلکه به صداقتِ درون و پاکیِ نهاد اوست.
از اینرو، رندیِ بیریا را بر زهدِ نمایشی ترجیح میدهد و مستیِ راستین را از هزاران خرقه ی تزویرآلود شریفتر میداند.
من این دَلق مُرقّع رابخواهم سوختن روزی
که پیرمی فروشانش به جامی برنمی گیرد!گرچه بدنامی است نزدِ عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
ترکیبِ «ننگ و نام» در نظرگاهِ حافظ، اشاره به همان آوازه و خوشنامیِ کاذبی دارد که شیخ، زاهد و صوفیِ ریاکار از راهِ فریبِ خلق و تظاهر به پارسایی برای خود فراهم میکنند. از دیدگاهِ خواجه، چنین خوشنامیِ دروغینی در حقیقت چیزی جز ننگی پنهان در جامه ی نام نیست.
معنیِ بیت:
اگرچه ممکن است سخنانِ من ــ که در ابیاتِ پیشین بیان شد ــ در نظرِ خردورزانِ ظاهرگرا و بزرگانِ شهر خوشایند نباشد و مرا در معرضِ بدنامی قرار دهد، امّا باکی نیست؛ زیرا من نه در پیِ نامِ نیکم و نه خواهانِ آن ننگِ آراسته به نامی هستم که زاهدان و صوفیانِ ریاکار برای خویش فراهم آوردهاند. پس ای ساقی، باده بیاور و مرا از این هیاهوی بیحاصل برهان.
برای انسانی آزاده و وارسته چون حافظ، حتّی نامِ نیک نیز هدفِ نهاییِ زندگی نیست. زیرا نام و آوازه، هر اندازه هم که نیک و پسندیده باشد، میتواند دامِ غرور، خودبینی و غفلت گردد و آدمی را از حقیقتِ خویش دور سازد. از همین رو، انسانِ آزاد هرگز زندگیِ خود را صرفِ کسبِ شهرت، مقام و تحسینِ دیگران نمیکند؛ چراکه باور دارد اگر نیّتِ او پاک و راهش درست باشد، نامِ نیک نیز بیآنکه در طلبش باشد، خود به خود از او به یادگار خواهد ماند.
شگفت آنکه حافظ، با وجودِ آنکه در بسیاری از غزلهای خود از نام، شهرت و آوازه رویگردان است، خود به یکی از ماندگارترین نامهای تاریخِ فرهنگِ ایران بدل شده است. گویی درست آنان که از شهرت میگریزند، سزاوارِ جاودانگیاند و آنان که عمرِ خویش را در پیِ نام میدوند، سرانجام جز غباری از یادها بر جای نمیگذارند.
چنانکه خود میگوید:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است؟
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است!باده درده چندازاین بادِ غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
باده درده: شراب بیاور.
بادِ غرور: خودپسندی، خودبزرگبینی، توهّمِ پاکی و تقدّس، و احساسِ برتری بر دیگران.
معنیِ بیت:
ای ساقی، باده بیاور تا به یاریِ مستی و بیخودی، از زندانِ خودپرستی و خودشیفتگی رهایی یابم. تا کی باید اسیرِ این بادِ غرور باشم و ماهیّتِ حقیقیِ خویش را در پسِ پرده ی منیّت و خودنمایی گم کنم؟
حافظ در این بیت، خود را در لباسِ صوفیگری تصوّر میکند و از حالتی ناخوشایند سخن میگوید که بر اثرِ خودنمایی، تظاهر و دلبستن به ظاهرِ زهد و پارسایی پدید میآید. او از آن منیّتِ پنهانی شکایت میکند که گاه در زیرِ خرقه ی زهد، نیرومندتر از هر خواهشِ نفسانی رشد میکند و آدمی را به این توهّم میاندازد که از دیگران برتر و پاکتر است.
شاید این غزل به روزگاری تعلّق داشته باشد که حافظ، همچون بسیاری از جویندگانِ حقیقت، برای مدّتی به محافلِ صوفیان نزدیک شده و از نزدیک با آفات و آسیبهای این راه آشنا گشته بود. امّا آنچه از لحنِ بیت برمیآید، بیش از هر چیز، نوعی خودانتقادیِ صادقانه است؛ گویی شاعر پیش از آنکه دیگران را به محاکمه بکشد، خویشتن را در محکمه ی وجدانِ خویش نشانده است.
حافظ که سرشتی پاک و حقیقتجو دارد، از هجومِ هوا و هوس، خودخواهی و غرور به ستوه آمده و دست به دامانِ ساقی میشود تا به آبِ باده، گرد و غبارِ منیّت را از آیینه ی جان بشوید. در نگاهِ او، بزرگترین حجابِ میانِ انسان و حقیقت، نه گناهِ آشکار، بلکه خودبینیِ پنهانی است؛ همان آفتی که در لباسِ زهد و تقدّس، چهرهای فریبندهتر به خود میگیرد.
چنانکه در جایی دیگر نیز میگوید:
خدای را به میام شستشوی خرقه دهید
که من نمیشنوم بویِ خیر از این اوضاعدود ِ آه ِ سینه ی نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
"افسردگان خام" همه ی انسانهای خشکاندیش، خودبین و ناپخته ای هستند که از شورِ زندگی و حقیقت بهرهای نبرده اند.
همان صوفیان دلمرده وزاهدان خام طمع که گمان می کنند باآراستن ِ ظاهر به پاکی باطن دست یافته اند.لذا دیگران را گناهکار وخودرامنزّه وپاک می پندارند.
خام دربرابر پختگی وسوختن ازعشق است ضمن انکه حاصل شراب نوشی نیز معنای گرم شدن وپخته شدن راحمل می کند.
زاهدخام که انکارمی وجام کند
پخته گردد چونظردرمی جام اندازد
افسرده» در برابرِ شور، عشق، طراوت و زندگی قرار گرفته و «خام» در برابرِ پختگی و تجربه.بنابراین «افسردگانِ خام» میتواند به طور کلی به همه ی کسانی اشاره داشته باشد که هنوز از آتشِ عشق، تجربه و معرفت نگذشتهاند و در نتیجه دچارِ جمود، ترس و خشکاندیشی هستند.
معنی بیت: ساقیا، ازسینه ی همیشه نالان من، آه های آتشناک برمی خیزد، دودِ حاصل ازاین آتش، چشمان ِ این پژمرده دلانِ خام طمع را می سوزاند. (بشتاب جام شرابم ده تا این آتش فروزنده رافروبنشانم)
اما دود اه سینه ی اتشناک شاعر چگونه می تواند افسردگان خام یا همان ناپختگان بی تجربه درعرصه ی عشقبازی رابسوزاند؟
دراینجا دود آه سینه، استعاره ای ازرنج وزحمتی هست که شاعر ازدست مردم خام اندیش تحمّل می کند ودرنتیجه ی سوختن درونی شاعر، دود این اتش بصورت کلام گزنده ونابودگر تجلّی پیدا ومی کند ودرقالب غزل می نشیند و
، خرمن جان خامان وخرقه ی نیرنگ وریای متظاهران رابامضامین وعبارات اتشین می سوزاند.سخنانی که چنان نافذ و آتشین هستند که بنیادِ خودفریبی و ریاکاریِ افسردگانِ خام را در هم میریزد و خرمنِ ادّعاهای آنان را به آتش میکشد.
درجایی دیگرخطاب به زاهد پشمینه پوش می فرماید:
نمی ترسی زآهِ آتشینم
تودانی خرقه ی پشمینه داری!
مَحرم ِراز ِ دلِ شیدای خودکس نمیبینم زخاص وعام را
مَحرم: آشنا،همدل
شیدا: عاشق
خاص وعام: ازدوستان وآشنایان نزدیک وازعموم مردم
همچنان خطاب به ساقی میکده هست.
معنی بیت: (ساقی خیز وشراب بیاور) بی همدم وتنها شده ام به عشقی گرفتارم(عشق زمینی باتوجّه به بیت های پیشین وبیت های پیش رو) وکسی ازدوستان وناآشنایان را شایسته ی همدلی نمی بینم که سفره ی دل پیشش بگسترم وازرازدل عاشق پیشه ام بااوبگویم.
عاشق روی جوانی خوش ونوخاسته ام
وزخداصحبت اورا به دعا خواسته امبادلارامی مرا خاطرخوشست
کز دلم یک باره برد آرام را
دلارام: محبوبی که به عاشق آرامش می بخشد. درمصرع دوّم آرام عاشق را ازبین برده، وآرایه ی تضادآفریده است. آرایه ای که حافظ سخت علاقمند خَلق آن دراشعارخویش است ودراغلب بیتها به چشم می خورد.
معنی بیت:
ای ساقی،
خاطرمحزون من فقط با محبوبِ دلارامی شادمان می شود که یکباره وناگهانی دلم را ربوده وآرامش خاطرازمن گرفته است. معمولاً عشق های زمینی اینچنین هستند،آدمی به ویژه آنکه عاشق پیشه نیز باشد با مشاهده ی یک سیمای دلرُبا(فارغ ازجنسیّت)نه یکدل بلکه ناگهان عاشق وشیدا می شود. حافظ صرفنظرازآنکه سرحلقه ی عارفان ورندان ووارستگان بوده وهست، ماهیّتاً دارای روحی لطیف واحساسی داشته وفردی نظرباز،شیدا وعاشق پیشه بود. اوهراز چندگاهی، دل به دلستانی می سپرده وشیدایی پیشه می کرده واز زیارت عشقی به زیارت عشق دیگر می رفت. ناگفته نماندکه عشق زمینی برخلافِ تصوّرزاهدان ریاکار، موهبتی الهیست ودرصورتِ مواظبت ومراقبتِ عاشق، اندک اندک تبدیل به عشق آسمانی وحقیقی می گردد.به عبارت دیگر کسی که طعم عشق زمینی نچشیده وچندو چون عاشقی بی خبرباشد ممکن است درعشق حقیقی نیزبه جایی نرسد. درحقیقت عشق مجازی پلی به سوی عشق حقیقیست.
مرامِهرسیه چشمان زسر بیرون نخواهدشد
قضای آسمان است این ودیگرگون نخواهدشد.ننگرد دیگر به سَرو اندر چمن
هر که دیدآن سرو سیم اندام را
ننگردبه سرو: یعنی میل ورغبتی به سرو وسمن نکند.
سیم اندام: یعنی تنش مثل نقره سپید وتابان است. چنانکه امروزه بدن برنزه رامی پسندند درقدیم سیمین تنان رامی پسندیدند.
دلسِتانی دلم راربوده ومراشیدا وشیفته ی خود کرده که هرکس اورا ببیند عاشق وشیدا می شود ودیگرمیل باغ وسرو وچمن نخواهدکرد .قامتش ازسرونیز دلرباتر وزیباتراست.
مرا وسروچمن رابه خاک راه نشاند
زمانه تاقصبِ نرگس ِ قبای توبست.🌺━━━━━━━━🌺
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
دربیت پایانی طبق روال معمول، حافظ خودرا ازنگاه دیگری دیده ومی فرماید:
✍️معنی بیت:
ای حافظِ شیدا وعاشق پیشه شکیبا وصبورباش ،سختی ها ومشکلاتِ عشق را تحمّل کن وپا پس مگذار،سرانجام پاداش خودرا خواهی گرفت وکامیاب خواهی شد.
صبراست مرا چاره ی هجران تو لیکن
چون صبرتوان کردکه مقدورنمانده است!.
بهرام مشهور در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹:
گشادن = گشاد کردن ، باز کردن از طریق گشاد گردن گشودن = باز کردن بطور کلی پس :
بگشودم همه بندهای مشکل به حیل
هربند گشوده شد به جز بند اجل
بهرام مشهور در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱:
بسیار از جناب امین کیخا سپاسگزارم که کیاده و کیادگی را به من آموختند . قبلاً نمی دانستم
بهرام مشهور در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷:
این شعر به همین ترتیب درست است و ایرادی ندارد
بهرام مشهور در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵:
جناب حاجیکلایی سپاس از دست نوشته جذاب شما از شعر خیام . فقط یک ابهامی حالا برایم پیدا شده که تا به حال نه خود متوجه آن بوده ام و نه شاید کس دیگری و آن آخرین مصرع شعر خیام است که نگاشته اید و می دانم که این شعر از خود خیام است ولی چرا خیام گفته : اندر دوجهان که را بود زهره این ؟ ! مگر خیام به دوجهان باور داشته ؟!
همایون در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷:
حقیقتا شعری توانمند و خالص است
وجود ما سه بخش تن و جان و دل دارد و برای همه روشن است
کار تن فهمیدن و اندازه گیری و بزمان و مکان در آوردن است تا به حرکت خود سر و سامان دهد
کار جان خوشی است و دنبال شنیدن خبرهای خوش است، آب و هوای خوب و یار خوب شعر خوب نغمه و بوی خوش لیکن از ناخوشیها رنجور میگردد
کار دل کاری کارستان است و آن دیدن است دیدنی ویژه که آنچه ببیند خودش نیز همان میشود این دیدن کار چشم و تن نیست
دل به دل اینگونه راه پیدا میکند عاشق معشوق میشود و هرگز از سخن دل ناخوش نمیشود چون همه یگانه و با همند و همکار در کاری ویژه که تن از آن سر در نمیاورد ولی از زیبایی و شادی آن هم جان و هم تن برخورارند
رهگذر در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:
با سلام. درسته که پس از گذشت سال ها املای 100 از سد به صد تغییر پیدا کرده ولی نباید بنا به نظر خود تغییری در املای شعر یا کلمات ایجاد کنیم. این کار شما خلاف قوانین کپی رایت هم هست. شعر یک اثر معنویه که باید به همان صورت و سبک حفظ بشه. مثل این میمونه که برای یک بنای تاریخی آیفون تصویری بذاری یا درب چوبی اون رو عوض کنی و درب برقی کار بذاری. به قول دوستمون اگر هم خواستید میتونید در پاورقی توضیح بدید. افراد در جایگاهی نیستن که بتونن در اشعار دست ببرن و تغییری در اون ایجاد کنن.
همایون در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:
جفتی معنی یکسانی، پیوستگی، یاری، هماهنگی، برابری، همگونی، همپائی میدهد
داستان هستی داستانی بی آغاز است آغاز آن تنها توانایی و رهایی و آزادی است
بی رنگی و بی مکانی، بی زمانی، نه شادی و نه روشنایی
تنها چیزی که همیشه بوده و هست عشق نامیده میشود
داستان هستی با عشق ادامه میابد و با عشق هم پایان میپذیرد اگر پایانی داشته باشد
داستانی که هست و بسیار شنیدنی داستان دو دوست است
رازی که مثل روز حس و دریافت میشود اما مثل شب قابل بیان نیست
تنها شاعران هستند که هستی گاه کلامی و پیامی را از لبانشان بیرون میریزد
نادر.. در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴:
گفتم تو کیستی گفت مراد همه
گفتم من کیستم گفت مراد مراد..
شیخ حسن در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۷:
با درود
گرما به نادرست است
گرمابه درست است
با سپاس.
عمر شیردل در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:
در نسخه دیگر بیت اول ، مصرع اول ، چنین آمده : راز ها را در میان خواهم نهاد
فرزاد شهزاد در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق:
با سلام و عرض ادب
بیت هشتم مصرع دوم بنظراینگونه صحیح تر است
«اگرچه»گربه باشد دل در او بند
اگر خود معنی بیت را عوض میکند
چون خر به خواب و خوردن قانع نباش
عشق را تجربه کن اگرچه یا حتی اگر نسبت به گربه ای باشد
علیرضا اصفهانی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:
سلام
وزن مصراع
گر به شمشیر کشد ابروی او، تسلیم شو
غلط است. با اصلاح «شمشیرت» وزن شعر درست میشود.
سیامک در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲:
جناب درودیان ، ایکاش اشاره ای به نام ستاد شفیعی کدکنی می کردید که نوشته ها از اوست
مجتبی طلائیان در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
فقط خواستم از گردانندگان این سایت تشکر کنم. شما کاری بسیار ارزشمند انجام داده اید. من به زبانهای نروژی و انگلیسی هم می خوانم ولی هیچ کجا ساتی اینچنین پیشرفته ندیده ام. با کلیک بر روی یک واژه به لغتنامه دهخدا می روی و با یک اشاره به یک آیه به سایت قرآن رهنمون میشوی.
باری، جای تاسف است که با اینهمه امکان خیلی ها این گنجینه روحبخش را نیافته اند. درود بر شما و همه استفاده کنندگان
تماشاگه راز در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان:
حافظ این غزل را به استقبال از غزل خواجو کرمانی ساخته و پرداخته است. غزل خواجو در 9 بیت و بسیار روان و دارای تشبیهات دلنشین است و حافظ در چند بیت در مقام مقابله با خواجو برآمده است:
1- خواجو در مطلع غزل خود خویشتن را شیفته و دل از دست رفته به خاطر طره مشکین و خط زنگاری محبوب خود قلمداد میکند و حافظ در مقام تعریض برآمده میفرماید:
لطیفهیی است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است.
و بطوری که مشاهده میشود شاعر شیراز با دیدی وسیعتر به انگیزه عشق و مطلب و مضمون نگریسته است و در دو بیت بعد نیز در این باره داد سخن داده میفرماید زیبایی در چشم و زلف و خال و رنگ چهره نیست و هزار نکته دیگر در کار است که چشم تیزبین عاشقان عارف آن را میبیند و فیالجمله به یکی از آنها اشارت کرده میفرماید:
مجردان طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
حافظ در این بیت که به صورت ضربالمثل درآمده دید خود را از قالب ظاهری جمال یار برگرفته و به ویژگیها و امتیازاتی متوجه میکند که سبب عمق و پایداری و دوام عشق میباشد و یکی از آنها را که هنر است نام میبرد.
2- خواجو میفرماید:
ندانم این نفس روحبخش جانپرور
نسیم زلف تو یا بوی مشک تا تاری است
و حافظ در مقام اعتراض و پاسخ برآمده خطاب به خواجو میفرماید:
در آن زمینکه نسیمیوزد زطره دوست
چه جای دم زدن نافههای تا تاری است
و تشبیه خواجو را دون شأن زلف محبوب میداند.
3- خواجو در عظمت مقام و بیاعتنایی محبوب میگوید:
به حضرتیکه شهانرا مجالگفتن نیست
چه جای زاری سرگشتگان بازاری است
و حافظ قدم را فراتر نهاده میفرماید:
برآستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است
چه رسد به اینکه عاشق به آنجا رسیده و بنشیند و ناله و زاری سر دهد.
4- خواجو در غزل خود مضمون و تشبیه زیبایی دراین بیت دارد:
فغانزمردم چشمتکه خونجانم ریخت
چهمردمی است که درعین مردم آزاری است
و حافظ در مقطع غزل خود میفرماید:
که رستگاری جاوید درکم آزاری است.
و این اشارهیی است به سوابق این مضمون درتاریخ ادبیات فارسی چه در قابوسنامه و کیمیای سعادت غزالی و مخزنالاسرار نظامی درباره کمآزاری و بیآزاری به صورت نثر و نظم عبارات و ابیات مستندی آمده است. نظامی میفرماید:
خانه بر ملک ستمکاری است
دولت باقی ز کمآزاری است
***
مجتبی طلائیان در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲: